| |||||||
|
|
|||||||
| ثبت نام | دعوت دوستان | راهنما | فهرست کاربران | جستجو | ارسالهاي امروز | نشانه گذاري انجمن ها به عنوان خوانده شده |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهای موضوع | نحوه نمایش |
|
|
#1 |
|
تاریخ عضویت: Apr 2011
نام واقعي: فاطمه
محل سکونت: دیارخسته دلان
نوشته ها: 2,537
سپاس ها: 7,534
سپاس شده 4,259 بار در1,572 پست
نوشته هاي وبلاگ: 13
حالت من:
|
همه چیز در مورد زرتشت پدران نامدار ما در مسیر زندگانی پر ماجرای چند هزار ساله خود فراز و نشیبهای بسیار دیده و رنجها و سختی های بیشمار کشیده اند ولی هیچگاه از سختی نهراسیده , دچار یاس و نا امیدی نشده و تاب ایستادگی را از دست نداده اند زیرا آنها به این امر آگاه بوده اند که که در پس هر نشیبی فرازی است و بدنبال سالها رنج و سختی روزهای شادی و خرمی است .
نخستین باری که دین زرتشت دچار مصیبت و بدبختی شده و روزگار سخت و فلاکت باری برای زرتشتیان پیش آمد هنگامی بود که اسکندر مقدونی ( بخوان گجسته) در حدود 330 پیش از میلاد مسیح بکشور عزیز ما تاخته و داریوش سوم پادشاه هخامنشی را شکست داده و خاک پاک ایران را بتصرف خود در آورد. کاخ شاهنشاهی تخت جمشید که مقر پادشاهان هخامنشی و کعبه آمال ایرانیان میهن پرست بود ، بوسوسه یک زن هرجائی بدست گجستک افتاد طعمه اتش گردید و با سوخته شدن ان یکی از بزرگترین کتابخانه های دنیای قدیم نیز سوخته و از بین رفت . این کتابخانه که در کنار کاخ سلطنتی بناشده و بنام دژنپشت معروف بود ، یکی از بزرگترین کتابخانه های دنیای انروز بود و در این کتابخانه صدها پوشینه کتاب علمی و ادبی و مذهبی و تاریخی وجود داشت و بویژه بیست و یک نسک اوستا ، کتاب مذهبی زرتشتیان ، که بنا به نوشته پلینی تاریخ نویس رومی در دوهزار هزار شعر سروده و بقول مسعودی ( مروج الذهب ) بر روی دوازده هزار پوست دباغی شده گاو با آب زرنگارش کرده بودند ، نگه داری میشد که همه آنها در آن آتش سوزی بزرگ سوخته و با خاک یکسان شد.( کتابخانه بزرگ دیگری هم بنام گنج شیزگان در آتشکده آذرگشسب واقع در شهر شیز در آتورپادگان وجود داشت که ان نیز مورد دستبرد و غارت یونانیان واقع شده و کتابهای گرانبها و پر ارزش آن از بین رفت) در طول مدت هشتاد سالی که کشور عزیزما ایران را در زیر سلطه یونانیان و سلوکیدها بود قوانین و رسوم مذهبی زرتشتی در طاق نسیان گزاشته شده و مردم از ترس فرمانروایان جبار بیگانه از اظهار عقیده مذهبی و پیروی علنی و آشکار از آئین زرتشت خودداری مینمود.این وضع تا دوره پادشاهی اشکانیان ادامه داشت. اشکانیان اگر چه از نژاد ایرانی ( پارتها) و دارای مذهب زرتشتی بودند ولی از انجایی که مردمی ایلیاتی و چادر نشین بودند به نخجیر و شکار و جنگ و نبر بیشتر اهمیت میدادند و بقیود و رسوم آئین زرتشتی کمتر پایبند بودند.باوجود این در دوره فرمانروایی اشکانیان بتدریج وضع در هم ریخته مملکت سرو صورتی گرفت و نفسهایی که از ترس بیگانگاندر سینه ها تنگی میکرد بخارج راه پیدا کرد و موبدان و پیشوایانی که خانه نشین شده بودند دوباره بمیدان وارد شده و مردم را به آئین زرتشتی دعوت نمودند. نخستین کسی که بقول نویسنده نسک دینکرد ، نسکهای پراکنده زرتشتی را گرد اوری و تدوین نمود ولخش یا بلاش پادشاه اشکانی بود .چون بروایتی چهار نفر و بروایت دیگر پنج تن از پادشاهان اشکانی به بلاش نامی بوده اند ما بدرستی نمیدانیم که مقصود نویسنده دینکرد کدام یک از پادشاهان است. دارمستتر ، مستشرق و اوستا شناس نامی فرانسوی حدس میزند که بلاش اول که در تاریخ به زهد و تقوی نامدار است باید نخستین گرد اورنده اوستا باشد در صورتی که عده ای دیگر از اوستا دانان بلاش سوم را که در سالهای 148تا 191 میلادی در ایران سلطنت کرد همان کسی است که نویسنده دینکرد از او یاد کرده است. پس از برچیده شدن خاندان پادشاهی اشکانی در سال 226 میلادی اردشیر بابکان سر سلسله دودمان ساسانی زمام امور را بدست گرفت . این پادشاه که جدش ساسان نگهبانی آتشکده معروف آناهیتا را در پارس بعهده داشت و بقول خود هم پادشاهی و هم موبدی بود ، با کمک هیربد هیربدان دانشمند دربار خود تنسر (1)، به جمع آوری نسکهای پراکنده زرتشتی و برگزاری رسوم آئینی بگونه ای جدی تلاش نمود. اردشیر معتقد بود که سیاست و مذهب لازمه یکدیگرند و وجود یکی بدون دیگری دوام نمیآورد .فردوسی بزرگ در شاهنامه از زبان وی میسراید : نه بی پادشاهی بود دین بجای......... نه ی دین بود تخت پادشاهی بپای نه از پادشه بی نیاز است دین.......... نه بی دین بود پادشاه را آفرین چنان پاسبان یکدیگرند........... توگویی که در زیر یک چادرند نه آن زین نه این زان بود بی نیاز........ دو انباز دید یشمان نیک ساز این پادشاه از وقتی که پای خود را بر اریکه سلطنت ایران گزاشت عقیده درونی خود را بمورد عمل نهاد و در راه پیشرفت مذهب زرتشت گامهای بلند برداشت تا بدین وسیله بتواند فرمانروایی را در دودمان خود پایدار سازد. پادشاهانی که پس از اردشیر به سلطنت رسیدند اقدامات او را دنبال نمودند و لی کار اساسی در این خصوص بوسیله شاهپور دوم ( شاهپور ذوالاکتاف) بدست آدرباد مهراسپندان انجام گرفت. بقول وست اوستادان شهیر انگلیسی و نویسنده کتاب Pahlavi Literature ) ادبیات پهلوی) ؛ آدرباد مهراسپندان در سال 290میلادی در گیلان متولد و در سالهای 320 تا 371 م. موبدان موبد و وزرگ فرمادار ( درچم نخست وزیر در دودمان ساسانیان ) شاهپور دوم بود. وی به کمک هئینی و از دستوران و موبدان فاضل و دانشمند بفرمان شاهنشاه شاهپور دوم نسکهای موجود اوستا را مطالعه و نسکها و جزوه های مختلف را از هم جدا و در پوشینه های جداگانه تنظیم و تدوین نمود و بعلاوه چون زبان اوستا که نسکهای ( کتاب) مذهبی و نماز روزانه زرتشتیان بدان نگاشته شده مدتها بود متروک مانده و بجای آن خط و زبان پهلوی در دوره ساسانی معمول شده بود ، آدرباد بسیاری از آنها را بزبان پهلوی(زبان نوشتن نسک اندرزنامه) و بپازند( پارسی سره و زبان نسکهایی که برای نماز نوشته میشدند) ترجمه نمود و نسک خرده اوستا را تقریبا به همان شکلی که امروز بین زرتشتیان متداول است تدوین نموده و قطعاتی که خود به بپازند نوشته بود به آن افزود.نسکهای پتت ( در چم توبه گناهان) ، ستایش یکتا خداوند ، آفرین گاهنبار ، ستایش امشاسپندان و... از او بیادگار مانده است. وی پس از آنکه تدوین و مرتب نمودن اوستا ، شاهنشاه شاهپور دوم گفت : ازین پس گمراهی در دین نشاید و کسی بیدینی مجاز نیست. اگرچه در زمان یزدگرد سوم نسکهای زرتشتی کمی دچار انحطاط شدند ولی با تلاش و کوشش بزرگمردانی چون آدرباد این کتاب هنوز راهنمای هزاران بهدین است. خرد چشم جان است چون بنگری ......... تو بی چشم شادان جهان نسپری کسیرا کوتاه باشد خرد.......... کز دین نیاکان خود بگزرد ( فردوسی بزرگ) *** *** 1- تنسرهیربد هیربدان دربار اردشیر ، بقول مسعودی از بنای ملوک الطوایف بود و پدرش در فارس شهریاری داشت و لی تنسر از آن چشم پوشید و تقوی پیشه ساخت و در خدمت ارشیر بابکان کمکهای شایانی نمود نامه ای که تنسر از طرف اردشیر بابکان به جسنفشاه ( گشنسب شاه ) پادشاه طبرستان و فرشوادگر نوشته و اورا به اطاعت از اردشیر دعوت نموده تا به امروز موجود است . ---------- Post added at 06:49 PM ---------- Previous post was at 06:47 PM ---------- قانون علت و معلول و پاداش کار خوب و بد پس از مرگ در زرتشت شاید واژه های پاداش و پادافراه( بهره کار بد) که برای نشان دادن این پی آمدها بکار می روند واژه های مناسبی نباشند. آن چه روان آدمی در زندگی پس از مرگ با آن روبه رو می شود پاداش و کیفر نیست. خداوند مهربان است و از کسی انتقام نمی گیرد. آن چه که بهره هرکسی می شود پی آمد و نتیجه کرده خود او است. همان گونه که آتش می سوزاند و یخ سرد میکند خوبی و بدی هم پی آمدهای طبیعی و منطقی خود را پدید می آورند. رنج و افسوسی که بهره بدکار می شود بر اثر خود شناسی و خودآگاهی است که در زندگانی پس از مرگ برای او پیش می آید و از نتایج گزینش نادرس خوداو در زندگی آگاه میشود. ---------- Post added at 06:50 PM ---------- Previous post was at 06:49 PM ---------- ---------- Post added at 06:50 PM ---------- Previous post was at 06:50 PM ---------- بهره نیکی و بدی در دین زرتشت! کجا آمدن و به کجا رفتن همیشه اندیشه آدمی را به خود مشغول داشته است. اشو زرتشت گفت که اهورامزدا در خرد خود آدمی را به گونه ای آفریده است که روان پس از مرگ تن به زیست خود ادامه می دهد. همچنین به او ابزارهای اهورایی داده که خوب را از بد شناسایی کند. شادی همیشگی و خوشبختی در این زندگی و در زندگی پس از مرگ از آن کسانی است که با انیشه و گفتار و کردار نیک زیسته اند. گات ها نخستین کتاب خدایی است که به روشنی از زندگانی پس از مرگ و از سرنوشتی که در پیشواز اشونان( انسان های درست کار) و بدکاران است سخن می گوید. بوداییان به تناسخ باور دارند. تورات تنها می گوید که پس از مرگ شبهی از انسان در ته زمین می رود بدون این که اشاره ای به سرنوشت بعدی او کند. پس از گشایش بابل به دست کوروش و آمیزش یهودیان با زرتشتیان کم کم نظریه پاداش و پادافراه( جزای کار بد) و رستگاری پایان جهان وارد یهود و سپس مسیحیت و اسلام شد. دین های شرقی در مورد روان و زندگی پس از مرگ با زرتشت اختلاف دارند. ولی در مورد قانون علت ومعلول دین زرتشت و ادیان شرقی با هم نزدیکی دارند.یعنی زندگی کنونی هر کس معلول زندگی قبلی اوست. ---------- Post added at 06:52 PM ---------- Previous post was at 06:50 PM ---------- کمی در مورد زرتشت زرتشت پیامبر بزرگ اریائی , یكی از جمله نوادر اندیشمندان جهان است . درباره دوران زندگی وی اگاهی درستی در دست نیست , اما قدر مسلم ان است كه دانشمندان بر اساس و پایه پژوهشهاو برسیهای انجام شده,زمان زندگی وی را از 1500 تا 3000سال پیش از میلاد میدانند . (اگر امسال را 1385 خورشیدی در نظر بگیریم دقیقا"3744سال). اموزشها وفلسفه وجهان بینی زرتشت از همان دورههای كهن مورد توجه حكما و فلاسفه بزرگ جهان بوده است .اندیشمندان جهان باستان چون فیثاغورس,ارسطو,افلاطون و... با افتخار وغرور از زرتشت و فلسفه وی یاد كرده اند .در حكمت اشراق اهمیت و اعتبار و دیدگاههای وی زمینه ساز بسیاری از تحولات در فلسفه و حكمت شد .فلسفه عمیق زرتشت , از افلاطون تا هگل را از جنبه های متفاوت و سرشار خود برخوردار كرده است و نیچه مرد برتر را در وجود این بزرگ مرد تاریخ یافته و معرفی نموده است . زرتشت نخستین پیغمبری بود كه در ان دوران كهن خدای واقعی را شناخت و یكتاپرستی را مطرح كرد .در فلسفه بران بود كه دو گوهر همزاد در اغاز , در عالم تصور پیدایی یافتند كه بكی نیكی و ان دیگری بدیست . اساس حركت و جنبش و زندگی از برخورد این دو می باشد و این هدف هیچ ارتباطی با ذات خداوند ندارد , در نهاد ادمی هم خیر هست و هم شر . پروردگار ادمی را ازاد و با اختیار و اراده كامل افریده , فرد خرد مند باید از میان نیك و بد , نیك را بر گزیند نه بد را و پیرو راه سپنتا مینو باشد نه انگر مینو . زرتشت بر علیه خرافات و موهومات دوره خود قیام كرد . قربانی پیشكش ندر ها و پرداخت باج و خراج به كاهنان و قبول زور و بیداد از سوی فرمانروایان خودكامه و زهد و ریاضت را مردود شمرده و از كردار اهریمنی معرفی نموده . كار وكوشش و زندگی خوب وسالم و خوش ونعمت از راه درست به دست امده را ستود . عبادت را فقط خدمت به مردم و پیروی از سه اصل : اندیشه و گفثار و كردار نیك معرفی كرد . بسیاری از طبقات و گروههای اجتماعی ان روز كه سود خود را در خطر دیدند بر علیه وی قیام كردند اما زرتشت با مقاومتی صبورانه ایستادگی كرد و در انجام رسالت خویش كامیاب گشت سروده های زرتشت كه در میان تمام اثار دینی جهان مشخص و متمایز میباشد , موسوم است به گاثه ها .گاث سرودی است كه با سدای خوش و اهنگین خوانده می شود و17 قطعه می باشد . سایر بخشهای اوستا به زرتشت ارتباطی نداشته و بعدها به این اندیشمند بزرگ و پیامبر كهن نسبت داده شده و تفاوت در سبك و معنی و مفاهیم , این مورد را كاملا" روشن می كند حسام طاهری ---------- Post added at 06:52 PM ---------- Previous post was at 06:52 PM ---------- ---------- Post added at 06:53 PM ---------- Previous post was at 06:52 PM ---------- زرتشت پایه گذار موسیقی مذهبی منوچهر ارغواني - اشو زرتشت برای نخستین بار موسیقی مذهبی را در دنیا پایهگذاری کرد و شادی به عنوان یک اصل در آیین زرتشت در آمد. شواهد حاکی از آن است که موسیقی در آيين زرتشت گسترش قابل توجهی به ویژه در مراسم مذهبی داشته است . هرودوت مورخ معروف یونان باستان می گوید "مغها ( روحانیون زرتشتی) در دوره هخامنشی نیایشهای مذهبی مربوط به خدایان را با آواز و بدون همراهی با سازهایی نظیر نی اجرا می کردند". بنابراین عدم استفاده از ساز در موسیقی مذهبی در ادوار گذشته وجود داشته و اثرات آن تا امروز هم دیده می شود. در هر حال بخش اصلی کتاب زرتشت یا اوستا به نام" گاتها" مجموعه ای از شعر آزاد (هجایی) است که با آهنگ و به صورت نیایش (هیمن) خوانده می شد. همچنین بخش دیگر اوستا به نام "یشت" معنی آواز یا آواز نیایش گونه را دارد. گاتها اواسط کتاب یسنا قرار دارد که ۱۷ سرود مذهبی است که از سروده های خود زرتشت است. تصور می شود واژه "گاه" در موسیقی سنتی ایران به شکل پسوند در نام دستگاهها و ردیفها، یادگار همان "گات" باستانی باشد که در فارسی میانه یا پهلوی "گاس" به معنی سرود و سپس در فارسی دری به شکل گاه در آمده است. بنابراین در اوستا بارها توصیه شده است که گاتها را با آواز بخوانند، از این رو زمزمه یا خواندن آهسته در نظر زرتشتیان اهمیت ویژه ای دارد این بود که زرتشتیان یا آریاییها، دعاهای خود را که موزون و آهنگین بود، می سرودند و معتقد بودند اگر چنین باشد، تأثیر آنها به مراتب بیشتر می شود. موسیقی مذهبی را نخستین بار زرتشت به کار گرفت و هنوز هم در دنیا از الحان او استفاده می کنند و این امر در آیین زرتشت به صورت یک اصل در آمد، به طوری که در" هفتن یشت " شادی نکردن را به عنوان یک گناه به شمار می آورد. سروش که در اوستا به صورت "سروشه" از آن یاد شده و در زبان پهلوی به شکل سروش در آمده، نام فرشته ای بود که در آیین زرتشت جایگاه والایی داشت و روز هفدهم هر ماه شمسی را منسوب به او می دانستند. در آن روز به نیایشگاهها رفته و دعا می خواندند، در این روز تفسیر و ترجمه پهلوی اوستا را نیز با آهنگ و آواز خوش می خواندند . ---------- Post added at 06:53 PM ---------- Previous post was at 06:53 PM ---------- ---------- Post added at 06:54 PM ---------- Previous post was at 06:53 PM ---------- نیچه, زرتشت و ایران باستان برگرفته شده از: تارنگار تاریخ, جشنها و زبان پارسی نیچه و ایران باستان میدانیم که نیچه در نهان اندیشه های خود دلبستگی به سرزمین های خاوری و سد البته ایران باستان داشت. او در جایی دریغ میخورد که: "به جایِ این رومیان، چه خوب بود که ایرانیان سرورِ (Herr) یونانیان میشدند." یا در جایی دیگر، گویا ایرانیان را نخستین کسانی میداند که به "بازگشت جاودانه ی زمان" باورمند هستند: "من میباید به یک ایرانی، به زرتشت، ادایِ احترام کنم. ایرانیان نخستین کسانی بودند که به تاریخ در تمامیّتِ آن اندیشیدند." او پیش از چاپ کتاب چنین گفت زرتشت نیز شیفته ی زرتشت و ایرانیان باستان بوده و در یادداشت هایی که از وی برجای مانده چنین میگوید:"اگر داریوش شکست نخورده بود، دینِ زرتشت بر یونان فرمانروا شده بود ". همچنین به داستانِ شاگردیِ هراکلیتوس نزدِ زرتشت (Zoroaster) اشاره میکند. هراکلیتوس همان کسی هست که میگفت: « در یك رود نمیتوان دو بار پای نهاد » و در واقع در برابر ارزشها و هنجارهای ایستا و ساختگی سقراط و افلاطون ایستاد و بی ارزشی آنها را ثابت کرد. او همچنین ستایشگر توان جنگی ایرانیان و بویژه چیرگی آنها در تیر اندازی و سوارکاریست و حس و حال ایرانیان که برتری جویی و حالت سروری است را میستاید. همان چیزی که شوربختانه پس از یورش تازیان و بویژه مغولان به وسیله ی اندیشه هایی که خمودگی و گوشه گیری و فرو افتادن را تبلیغ میکردند، همچون عرفان و تصوف، از بین رفت! نیچه و زرتشت نیچه از زبان زرتشت چنین میگوید: "زرتشت سرزمینهای بسیار دید و ملتهای بسیار: و این گونه «نیک و بدِ» ملتهای بسیار را کشف کرد. زرتشت بر روی زمین، قدرتی شگرفتر از «نیک و بد» نیافت. بسا چیزها که ملتی، نیک مینامید و ملتی دیگر مایهی سرافکندگی و رسوایی میشمرد: من چنین یافتم. بسا چیزها یافتم که اینجا بد خوانده میشدند و آنجا بر قامتشان جامهی تشریف میپوشاندند. بر فراز هر ملت، لوحی از نیکیها آویخته است. هان! این لوح چیرگیهای اوست. هان! این بانگِ خواستِ قدرتِ اوست. «راستگویی و تیزچنگی در کمانگیری»: این هر دو در چشم ملتی که نام من از ایشان است، گرامی بود و دشوار: نامی که مرا هم گرامیست هم دشوار." شخصیت نمادینی که نیچه از زبان او در گرانمایهترین نوشتارش سخن میگوید، نام زرتشت را «گرامی» میدارد و «دشوار» میشمارد! این نام برای او چندان ارزنده است که برازندهی این نام شدن را کاری سترگ میداند! اما چرا نیچه زرتشت را برگزید؟ میدانیم که نیچه در «چنین گفت زرتشت» با به میان آوردن "فرو شُد" که میتوان گفت نقطه ایست در برابر ارزش گذاری ها و هنجارها و تعارفاتی که بشر در سده های پیشین بوجود آورده، میکوشد تا پرسمان هایی همچون متافیزیک و فرازمین را که سالها در میان بشر رخنه کرده را با گرامیداشت زمین و تن جابجا کند. به همین روی نیچه دشمن بی چون و چرای ادیان ابراهیمی و البته از همه مهمتر مسحیت بود. همین انگیزه ایست که در این اثر، بارها سخنان مسیح، باژگونه از زبان زرتشت شنیده شود. نیچه ابرانسان را به میان می آورد و ابرانسان گویی هم انسان است و هم نیست. حتی ابرانسان نیز با همه ی برتری ها و فراتر بودن از انسان امروزی، چیزی فراتر از تن و زمین نیست و ریشه ای فرازمینی مطابق با آموزه ها و ارزش های ساخته شده بدست بشر ندارد. او تنها برتر از انسان است: "‹انسان› چیزیست میان ‹حیوان› و ‹ابر انسان›." به سخن دیگر میتوان همگی این ارزش ها و تعارف ها و هنجارهای ساخت بشر را ابزاری دانست برای پیشرفت از مرحله ی حیوان به انسان و هم اکنون فروگذاشتن این ارزشها و هنجارهای ایستا و یخ زده و در پی آن به میان آوردن ارزشهای تازه و روان و گذرا, مرحله ی پسین است برای گذار از انسان و رسیدن به ابرانسان: "بوزینه در برابر انسان چیست ؟ چیزی خنده آور یا چیزی مایه ی شرم دردناك. انسان در برابر ابر انسان همینگونه خواهد بود." اما ابرانسان همانگونه که پیش از این گفته شد, به تن و زمین پایبند است و آن را گرامی ترین چیزها میشمارد، برای فرازمین و آموزه هایی که بویژه در ادیان ابراهیمی وجود دارد ارزشی قائل نیست. در اندیشه ی نیچه از غم و فروافتادن و خمودگی... خبری نیست. خدای رقصان و شاد ستایش میشود: "تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند." یا "اکنون خدایی در درون ام رقصان است." از پست ترین چیزها، والا ترین چیزها را می آفریند و این هنر ابرانسان است: "سرانجام همه ی شهوات تبدیل به فضیلت گشتند و دیوان ات همه فرشته شدند." میتوان گفت آیین زرتشت با گوشه گیری و آموزه های فرازمینی بیشینه ی ادیان، که فرازمین را در نظر گرفته و به خوارداشت تن و زمین میپردازند، همداستان نیست. این درست به وارونه ی ادیان ابراهیمی و البته دیگر آیین ها چون مانویت ایرانیست. در آیین میترایی و زرتشت از تن آسایی و خوردن نام برده میشود. به سخن دیگر همان تن و زمینی که نیچه آن را پاس میدارد, ستایش میشود. این شیوه از گذشته های دور و دوران میترایسم آریایی ها به دین زرتشت رخنه کرده، چنانچه در وندیداد که متاثر از آیین های پیش از زرتشت است میخوانیم: "به درستی به تو بگویم, مرد زن گرفته را برتری میدهم, ای سپیتمان زرتشت, به آن کس که زن نگرفته زندگی کند... و از دو مرد انکه به گوشت انباشته, منش پاک بهتر دریافته, تا آنکس که نه اینچنین کرده است." در گزیده ی اندرز پوریوت کیشان(نخستین اموزگاران دینی) دستور زندگانی چنین صادر شده: "سه یک(یک سوم) روز و یک شب به هیرپتستان(مدرسه دینی) شدن و خرد پرهیزکاران پرسیدن... سه یک روز و سه یک شب خوردن و رامش و آسایش کردن..." یا "تن را به داد تن و روان را به داد روان دارد..." به سخن دیگر با تن باید رفتاری درخور تن داشت و هیچ پرهیز و سختی برای آن پذیرفته نیست. هر چند زرتشتی که در "چنین گفت زرتشت" نیچه معرفی میشود، آنچنان هماهنگی با زرتشت راستین و تاریخی ندارد، اما بیگمان همین پاسداشت تن و زمین در میان ایرانیان و آیین زرتشت یکی از انگیزه هاییست که نیچه را وادار میکند ابرانسان خود را زرتشت بنامند. ---------- Post added at 06:54 PM ---------- Previous post was at 06:54 PM ---------- آیین زرتنیچه, زرتشت و ایران باستان برگرفته شده از: تارنگار تاریخ, جشنها و زبان پارسی نیچه و ایران باستان میدانیم که نیچه در نهان اندیشه های خود دلبستگی به سرزمین های خاوری و سد البته ایران باستان داشت. او در جایی دریغ میخورد که: "به جایِ این رومیان، چه خوب بود که ایرانیان سرورِ (Herr) یونانیان میشدند." یا در جایی دیگر، گویا ایرانیان را نخستین کسانی میداند که به "بازگشت جاودانه ی زمان" باورمند هستند: "من میباید به یک ایرانی، به زرتشت، ادایِ احترام کنم. ایرانیان نخستین کسانی بودند که به تاریخ در تمامیّتِ آن اندیشیدند." او پیش از چاپ کتاب چنین گفت زرتشت نیز شیفته ی زرتشت و ایرانیان باستان بوده و در یادداشت هایی که از وی برجای مانده چنین میگوید:"اگر داریوش شکست نخورده بود، دینِ زرتشت بر یونان فرمانروا شده بود ". همچنین به داستانِ شاگردیِ هراکلیتوس نزدِ زرتشت (Zoroaster) اشاره میکند. هراکلیتوس همان کسی هست که میگفت: « در یك رود نمیتوان دو بار پای نهاد » و در واقع در برابر ارزشها و هنجارهای ایستا و ساختگی سقراط و افلاطون ایستاد و بی ارزشی آنها را ثابت کرد. او همچنین ستایشگر توان جنگی ایرانیان و بویژه چیرگی آنها در تیر اندازی و سوارکاریست و حس و حال ایرانیان که برتری جویی و حالت سروری است را میستاید. همان چیزی که شوربختانه پس از یورش تازیان و بویژه مغولان به وسیله ی اندیشه هایی که خمودگی و گوشه گیری و فرو افتادن را تبلیغ میکردند، همچون عرفان و تصوف، از بین رفت! نیچه و زرتشت نیچه از زبان زرتشت چنین میگوید: "زرتشت سرزمینهای بسیار دید و ملتهای بسیار: و این گونه «نیک و بدِ» ملتهای بسیار را کشف کرد. زرتشت بر روی زمین، قدرتی شگرفتر از «نیک و بد» نیافت. بسا چیزها که ملتی، نیک مینامید و ملتی دیگر مایهی سرافکندگی و رسوایی میشمرد: من چنین یافتم. بسا چیزها یافتم که اینجا بد خوانده میشدند و آنجا بر قامتشان جامهی تشریف میپوشاندند. بر فراز هر ملت، لوحی از نیکیها آویخته است. هان! این لوح چیرگیهای اوست. هان! این بانگِ خواستِ قدرتِ اوست. «راستگویی و تیزچنگی در کمانگیری»: این هر دو در چشم ملتی که نام من از ایشان است، گرامی بود و دشوار: نامی که مرا هم گرامیست هم دشوار." شخصیت نمادینی که نیچه از زبان او در گرانمایهترین نوشتارش سخن میگوید، نام زرتشت را «گرامی» میدارد و «دشوار» میشمارد! این نام برای او چندان ارزنده است که برازندهی این نام شدن را کاری سترگ میداند! اما چرا نیچه زرتشت را برگزید؟ میدانیم که نیچه در «چنین گفت زرتشت» با به میان آوردن "فرو شُد" که میتوان گفت نقطه ایست در برابر ارزش گذاری ها و هنجارها و تعارفاتی که بشر در سده های پیشین بوجود آورده، میکوشد تا پرسمان هایی همچون متافیزیک و فرازمین را که سالها در میان بشر رخنه کرده را با گرامیداشت زمین و تن جابجا کند. به همین روی نیچه دشمن بی چون و چرای ادیان ابراهیمی و البته از همه مهمتر مسحیت بود. همین انگیزه ایست که در این اثر، بارها سخنان مسیح، باژگونه از زبان زرتشت شنیده شود. نیچه ابرانسان را به میان می آورد و ابرانسان گویی هم انسان است و هم نیست. حتی ابرانسان نیز با همه ی برتری ها و فراتر بودن از انسان امروزی، چیزی فراتر از تن و زمین نیست و ریشه ای فرازمینی مطابق با آموزه ها و ارزش های ساخته شده بدست بشر ندارد. او تنها برتر از انسان است: "‹انسان› چیزیست میان ‹حیوان› و ‹ابر انسان›." به سخن دیگر میتوان همگی این ارزش ها و تعارف ها و هنجارهای ساخت بشر را ابزاری دانست برای پیشرفت از مرحله ی حیوان به انسان و هم اکنون فروگذاشتن این ارزشها و هنجارهای ایستا و یخ زده و در پی آن به میان آوردن ارزشهای تازه و روان و گذرا, مرحله ی پسین است برای گذار از انسان و رسیدن به ابرانسان: "بوزینه در برابر انسان چیست ؟ چیزی خنده آور یا چیزی مایه ی شرم دردناك. انسان در برابر ابر انسان همینگونه خواهد بود." اما ابرانسان همانگونه که پیش از این گفته شد, به تن و زمین پایبند است و آن را گرامی ترین چیزها میشمارد، برای فرازمین و آموزه هایی که بویژه در ادیان ابراهیمی وجود دارد ارزشی قائل نیست. در اندیشه ی نیچه از غم و فروافتادن و خمودگی... خبری نیست. خدای رقصان و شاد ستایش میشود: "تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند." یا "اکنون خدایی در درون ام رقصان است." از پست ترین چیزها، والا ترین چیزها را می آفریند و این هنر ابرانسان است: "سرانجام همه ی شهوات تبدیل به فضیلت گشتند و دیوان ات همه فرشته شدند." میتوان گفت آیین زرتشت با گوشه گیری و آموزه های فرازمینی بیشینه ی ادیان، که فرازمین را در نظر گرفته و به خوارداشت تن و زمین میپردازند، همداستان نیست. این درست به وارونه ی ادیان ابراهیمی و البته دیگر آیین ها چون مانویت ایرانیست. در آیین میترایی و زرتشت از تن آسایی و خوردن نام برده میشود. به سخن دیگر همان تن و زمینی که نیچه آن را پاس میدارد, ستایش میشود. این شیوه از گذشته های دور و دوران میترایسم آریایی ها به دین زرتشت رخنه کرده، چنانچه در وندیداد که متاثر از آیین های پیش از زرتشت است میخوانیم: "به درستی به تو بگویم, مرد زن گرفته را برتری میدهم, ای سپیتمان زرتشت, به آن کس که زن نگرفته زندگی کند... و از دو مرد انکه به گوشت انباشته, منش پاک بهتر دریافته, تا آنکس که نه اینچنین کرده است." در گزیده ی اندرز پوریوت کیشان(نخستین اموزگاران دینی) دستور زندگانی چنین صادر شده: "سه یک(یک سوم) روز و یک شب به هیرپتستان(مدرسه دینی) شدن و خرد پرهیزکاران پرسیدن... سه یک روز و سه یک شب خوردن و رامش و آسایش کردن..." یا "تن را به داد تن و روان را به داد روان دارد..." به سخن دیگر با تن باید رفتاری درخور تن داشت و هیچ پرهیز و سختی برای آن پذیرفته نیست. هر چند زرتشتی که در "چنین گفت زرتشت" نیچه معرفی میشود، آنچنان هماهنگی با زرتشت راستین و تاریخی ندارد، اما بیگمان همین پاسداشت تن و زمین در میان ایرانیان وشت یکی از انگیزه هاییست که نیچه را وادار میکند ابرانسان خود را زرتشت بنامند.
__________________
سیرم از زندگی و از همه كس دلگیرم آخر از این همه دلگیری و غم می میرم پرم از رنج و شكستن، دل خوش سیری چند ؟ دیگر از آمد و رفت نفسم هم سیرم هر كه آمد، دل تنهای مرا زخمی كرد بی سبب نیست كه روی از همه كس می گیرم تلخی زخم زبان و غم بی مهری ها اینچنین كرده در آیینه هستی پیرم بس كه تنهایم و بی همنفس و بی همراه روزگاریست كه چون سایه بی تصویرم دلم آنقدر گرفته است، خدا می داند دیگر از دست دلم هم به خدا دلگیرم! ویرایش توسط dokhtare sharghi : 07-07-2011 در ساعت 05:57 PM. |
|
|
|
|
|
#2 |
|
تاریخ عضویت: Apr 2011
نام واقعي: فاطمه
محل سکونت: دیارخسته دلان
نوشته ها: 2,537
سپاس ها: 7,534
سپاس شده 4,259 بار در1,572 پست
نوشته هاي وبلاگ: 13
حالت من:
|
چنين نگفت زرتشت! از کسان بسیاری شنیده ام که بدون آگاهی از شرایط زندگی، اندیشه ها و محیط زیست نیچه، تنها با توجه به عنوان کتاب «چنین گفت زرتشت» آنچه را که نیچه در کتاب خود آورده است، برخاسته از آموزه های مینوی اشوزرتشت و دین زرتشتی پنداشته اند!
عنوان کتاب نیچه این توهم را به وجود می آورد که وی در کتاب «چنین گفت زرتشت» مطالبی پیرامون افکار و جهان بینی زرتشتی نوشته است؛ حال آنکه چنین نیست. نیچه فردی ضدمذهب و مادی گرا بود که اخلاق را نکوهش می کرد و آن را سبب بندگی و رقیت می دانست. چه نیچه اساساً به هیچ مبدأ و خدایی معتقد نبود و دین و دینداری را مخدر جامعه می پنداشت. نیچه در این باره می نویسد: «چه کسی بی ایمان تر از من است که از تعلیمات او بهره مند هستم؟ برادران من شما را قسم می دهم که ایمان خود را به زمین حفظ کنید و سخنان کسانی را که به شما از امیدها و آمال فوق زمینی سخن می گویند، باور نکنید. آنها مسموم هستند.خواه خود بدانند یا ندانند. بسیاری از کسانی که قبلاً بی ایمان بوده اند با کمال میل به این مسمومیت شیرین بر می گردند؛ زیرا برای زندگی مخدر خوبی است». نیچه اندیشه های دینی در جامعه را سبب نفی اراده ی قدرتی که در پی آن بود می شناخت. نیچه خوبی ها و زیبایی ها را که مهمترین ارزشهای تمدن بشری هستند، بدان سبب که روند اراده ی قدرت را عقیم می کنند، بی ارزش می دانست. او مایل است افراد از قید اخلاق و ایمان رها شوند. نیچه در آثار خویش همواره به پیروان اخلاق و آزادی، حریت و حقوق بشر به چشم تحقیر می نگرد و آن کسانی را که در جستجوی حقوق ضعفا و مردمان عادی هستند، بیماری جوامع انسانی و ملّت ها می شمارد! بی سبب نبود که در زمان حیاتش همه ی مذاهب و گروه های اجتماعی، از زن و مرد گرفته تا ملی گرایان و صلح جویان همه و همه را مورد انتقاد قرار داد؛ در برابر نیز مردم از او بیزار بودند و حتی او را دشمن اجتماع، دیوانه و کافر فاسدکننده اخلاق می دانستند. نیچه هر آنچه را که مذاهب و مردم خوب و پسندیده می دانستند، بد می دانست و هرآنچه را که مردم و مذاهب نابایسته و عیب می دانستند، آن را خوب می دید. اساساً نیچه بر این باور بود که اراده یا غریزه ی نیکی و خوبی در انسان ها وجود ندارد! این روند در نهایت زمینه ی انزوای کامل وی را فراهم ساخت، چه از هر سو مورد تکفیر گروه های مختلف جامعه قرار می گرفت. در میان همین بحران ها بود که تصمیم گرفت تا از نام اشو زرتشت بهره ببرد و خودش را از انزوا برون آورده، معروف سازد. اقدام نیچه در بهره برداری از نام سپند اشو زرتشت درست در زمانی صورت گرفت که اروپا در تب شناخت زرتشت و آثار منتسب به دین او می سوخت. در اروپا از اواسط قرن هجدهم و سپس در قرن نوزدهم، زرتشت یکی از اصلی ترین موضوعات مورد بحث علوم مذاهب بود و این علاقه حتی به علوم تاریخ و فلسفه نیز سرایت کرده بود تا آنجا که نیچه را واداشت برای نجات خویش از انزوا و گمنامی و قرار دادن نام خویش در ردیف دانشمندان روزگار، از این اسم بزرگ و سپند سؤاستفاده کند. نیچه در حالی برای عنوان کتاب خود نام پیامبری را برگزید که آن پیامبر از لحاظ اندیشه نقطه ی مقابل او بود. پیامبری که دین آورد و به آزادی، مساوات، حریت آدمی، جهان مینوی، اصالت وجود آدمی و الویت نیکی در آدمی و در سر همه به اخلاق معتقد بود. این در حالی است که نیچه با تمامی این ارزش ها در ستیز است. نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت، در نقد شخصیت واقعی اشو زرتشت و تضاد ایده های خویش با آن وخشور بزرگ می نویسد: «زرتشت بزرگترین اشتباه را مرتکب شد که اخلاق را بنیاد نهاد؛ بنابراین او باید نخستین کسی باشد که به این اشتباه خود پی برده؛ زیرا نه تنها او در این باره از همه ی اندیشمندان بیشتر تجربه دارد و تاریخ چیزی جز رد تجربی فرضیه ی معروف به نظم اخلاقی در همه ی چیزها نیست_نکته ی مهم تر این است که زرتشت از همه ی متفکران راستگوتر بود.» نیچه در سال 1885 پس از انتشار آخرین بخش کتاب چنین گفت زرتشت در نامه ای به خواهرش الیزابت نوشت: «نخواستند این طنز و این مخالفت و هزل را دریابند که چرا عنوان کتاب من «چنین گفت زرتشت» است. چون عقاید و فلسفه ام را درست از زبان پیامبری بیان می کنم که نقطه ی مقابل افکار من است و معلم بزرگ اخلاق در جهان می باشد.» چندی بعد نیچه در کتاب دیگری تحت عنوان «فراسوی نیک و بد» از آنکه به نام زرتشت، بنیانگذار مذهب ایران باستان تجاوز و توهین کرده اظهار ندامت می کند. نیچه در این کتاب می نویسد: «چرا کسی نیامد که از من سوال کند که از زرتشت چه می دانم؟ تا بگویم هیچ.» زرتشت آثار نیچه، اشو زرتشت پیامبر نیست، بلکه خود نیچه است. نیچه می کوشد با وارونه جلوه دادن مسیر فکری تاریخ از نام و شخصیت بنیانگذار اخلاق در راه نفی اخلاق بهره جوید. چه نیچه مردی ضد اخلاق و ضد توده ی مردم و اصالت خواست و اراده ی جمعی و مباحثی چون نظم، قانون و آزادی است؛ حال آنکه اشو زرتشت پیامبری است که برای احیا و روا ساختن این خواست ها قیام کرده است. تفاوت های میان جهان بینی اشو زرتشت و جهان بینی نیچه پیامبر بزرگ در هات 30 بند 2 گاهان می فرماید: «بشنوید با گوشهایتان بهترین سخنان را، با اندیشه ی روشن در آنها بنگرید، سپس هر مرد و زن میان این دو راه[راستی و دروغ] خود راه خویش را برگزینید. پیش از فرا رسیدن روز واپسین همه به درستی بیدار شوید و این پیام را گسترش دهید.» در جهان بینی اشو زرتشت اراده معطوف به قدرت است اما نه قدرت کَوی ها، اوسیج ها و کرپن ها[= اغنیا و اشراف زمان] بلکه قدرت بینش و درک که با سرشت هر انسان اهوراآفریده ای آمیخته است. در جهان بینی اشو زرتشت محلی برای نفی آزادی وجود ندارد، چون خودکامگی موجب بردگی و اسارت بشر می شود. اشو زرتشت مستبدان تاریخ را از تخت استبداد و خودکامگی شان به زیر کشید. آزادی که او آورد موجب نفی استبداد و بردگی می شود؛ چه انسان حتی در برابر آفریدگار خویش نیز صاحب اراده و اختیار است که به راه اشا[راستی، هنجار هستی] برود یا نرود. اشو زرتشت از آدمی انتظار دارد که با استفاده از خرد خود از اصالت اختیار حداکثر استفاده را کرده و بدین وسیله خود را بیش از پیش پاک تر و داناتر و بی غل و غش تر نماید. در دین زرتشتی بقدری روی آزادی اراده و اصالت اختیار تاکید شده که بعضی ها آن را «آیین اختیار» خوانده اند. در جهان بینی زرتشتی اصالت اراده و اختیار را چون موحبتی اهورایی قلمداد می شود که به یاری آن انسان می تواند از دنیای بهایم به در آمده، در ذات بی پایان خداوندی[انغ رئوچنگه] فنا سازد. حیوانات بطور مطلق تابع جبر طبیعت اند و جز تسلیم در برابر سرنوشتی که چرخه طبیعت برایشان رقم می زند چاره ای ندارند. اما انسان که به سلاح خرد، وجدان و اندیشه مجهز است، اگر تسلیم جبر طبیعت شود و از این نیروهای خویش در راه حل پیشامد های روزگار بهره نبرد با سایر حیوانات فرقی نخواهد داشت. ژان ژاک روسو می نویسد: «بزرگترین فرق بین انسان و حیوان در فهم و فکر نیست بلکه در اراده و اختیار است.» اما جهان بینی نیچه درست مقابل چنین اصولی است. از نگاه او این مستبدان خودکامه و اربابان زر و زور هستند که باید حکومت کنند. از نظر نیچه دیکتاتوری و آریستوکراسی ممدوح و پسندیده است؛ چیزی به نام اراده و اصالت اختیار چنانکه در گاهان مطرح است، در نگاه نیچه به جهان وجود ندارد... اشو زرتشت در گاتها و نیچه در آثارش سخن از تعالی و ترقی بشر در جهان گیتی می کنند اما دو راه کاملاً متفاوت را جهت پیشرفت ارائه می دهند. اشو زرتشت راه ترقی، تعالی و گذر از مرزهای موجود وجود را اخلاق می داند. اخلاقی که در صور به کمال رسیدن جمعی خویش، به آرمان شهر(وَنگهئوش خشَترَ)[43/6،48/5،51/1،یسنای35بند5] در گیتی منتهی خواهد شد. در مقابل اصل و اصالت اخلاق از نظر نیچه مردود است. نیچه اخلاق را جنگ افزار بی نوایان و ضعفا می داند. در جهان بینی نیچه قدرت و قدرت و در نهایت طلب قدرت به هر وسیله و شیوه ای توصیه می شود [ماکیاولی می گفت که هدف وسیله را توجیه می کند.] از منظرگاه نیچه طالب قدرت باید نسبت به نیش و کنایه و حتی تف و لعنت عامه مردم بی تفاوت باشد. توصیه نیچه به طالبان قدرت، پروش غرور و نخوت و خودستایی در خود تا بالاترین حد ممکن است. صاحب قدرت باید با سرمستی و تظاهر در برابر توده های مردم از قدرت خویش لذت ببرد. از نگاه نیچه او باید قلبی از سنگ برای خود درست کند. او باید فضایل ادعایی ادیان چون ترحم، شفقت، مهرورزی و احساس نوع دوستی را از روح خود براند. نیچه می گوید: «چه اهمیتی دارد کسانی که باید در راه گسترش قدرت قربانی شوند، درد و رنج بکشند. فریادها و ناله های آنها چه اهمیتی دارد؟» حال پرسش من از کسانی که سخنان نیچه را به آموزه های مینوی اشو زرتشت مرتبت می سازند این است که جهان بینی زرتشتی که یک جهان بینی اخلاق گرا مبتنی بر اصالت اختیار فرد فرد انسان ها و راستی جویی آحاد اجتماع است، چگونه می تواند در برنامه های خشن، اخلاق ستیز و جبر گرایی که نیچه در جهان انزوای خویش ترسیم می کند، انطباق یابد؟ و یا اساساً با آن مقایسه شود؟ در جهان بینی زرتشتی هدف گیتی رسیدن به کمال انسانیت و هدف مینو فنا شدن در ذات حقیقت خداوندی است. ابزار رسیدن به هردوی آنها اخلاقی اصیل و عملی است. اما در جهان بینی نیچه هدف انسانیت نیست، بلکه قدرت طلبی و ابرقدرت شدن و ابرمرد گشتن است و برای رسیدن به این هدف هر وسیله ای توجیه پذیر است. نیچه در آثار خویش تقدیس و ستایش ابرانسان را پیش می کشد. آن مدینه فاضله که نیچه در خاک جستجویش می کند، با تمرکز همه جانبه ی قدرت در یک فرد، یعنی ابرانسان به معرصه ظهور می رسد. فاشیسم پروری بزرگترین خصیصه ای است که در آثار نیچه به چشم می خورد. نیچه از تمامی مظاهر آزادی و مساوات در تمدن بشری دل زده است. سالهای گوشه نشینی و انزوا و شکست در عشق و ناکامی در ارتباط با جنس مخالف و البته در جوانی ابتلا به امراض مقاربتی به علت آمیزش با i r a n 3 0 ti r a n 3 0 ti r a n 3 0 ti r a n 3 0 ti r a n 3 0 t ها، نیچه را نسبت به جنس مخالف بدبین و متنفر ساخته است؛ تنفری که در آثارش به کرات مشاهده می شود و تا آنجا پیش می رود که در کتاب چنین گفت زرتشت از قول زرتشت کتاب خویش می نویسد: «چون به نزد زنان می روی تازیانه را فراموش مکن.» زن ستیزی نیچه به پیکار با مظاهر توالد و تناسل بشری نیز کشیده می شود. چه نیچه با خانواده، زناشویی و پارامترهایی که بودنشان بقا و دوام و آرامش بشر را حاصل می کند، سر جنگ دارد. نیچه ازدواج، توالد و تناسل را به شکلی متعارف مذموم و خیانت به بشریت می داند! می گوید افراد علیل و ناتوان و بیمار و پست را باید از جامعه اخراج کرد و نابود ساخت. از نگاه وی توالد و نتاسل باید بر اساس انتخاب اصلح استوار باشد. افراد زبده و نیرومند و سالم را باید برگزید و آنان را پرورش داد و تخم کشی کرد تا نسلی نیرومند به وجود آید، چنانکه چنین امری در پرورش حیوانات اهلی و گیاهان مرسوم است...! ویل دورانت در کتاب «تاریخ فلسفه» در جمع بندی خویش پیرامون شخصیت نیچه می نویسد: «زندگی او آنطور وسعت لازم را نداشت که عقاید نیمه حقیقی او را تبدیل به حکمت حقیقی کند. شاید اگر بیشتر می زیست از اضطراب و هرج و مرج می گذشت و به فلسفه ی هماهنگ و موزونی می رسید. سخنانی که درباره ی مسیح گفته است بیشتر درباره ی خودش صدق می کند: او خیلی زود مرد وگرنه در سنین کمال عقیده ی خود را اصلاح می کرد و برای اصلاح آن شایستگی داشت...» شاید بهترین روش برای سنجش تاریخی یک ایدئولوژی، برسی تجربه ی پیاده شدن عملی آن در عرصه جوامع بشری باشد. جهان بینی اشو زرتشت پایه گذار تمدن زرتشتی در تاریخ بشری شد که مصداق بارز آن هم نظام های هخامنشی و ساسانی و در رأس آن راستی جویانی چون کوروش و داریوش هستند. اما در مقابل جهان بینی نیچه به شکل گیری یکی از مخوف ترین و جنایتکارترین حکومت های تاریخ بشری، یعنی آلمان نازی و خونخواری چون هیتلر منتهی شد... چکیده سخن آنکه محتویات کتاب «چنین گفت زرتشت» هرگز همانندی با آموزه های مینوی اشو زرتشت ندارد و صرفاً بیان دیدگاه ها و افکار شخصی نیچه است؛ چه هرگاه در این کتاب واژگان چنین گفت زرتشت تکرار می شود، در پس آن عقاید نیچه است که می آید... پایان ---------- Post added at 07:00 PM ---------- Previous post was at 06:58 PM ---------- زرتشت باستانی و فلسفه او زرتشت باستانی و فلسفه او کتاب «زرتشت باستانی و فلسفه او» پژوهش «عبدالمحمد خان ایرانی» در سال 1339 قمری هجری برابر با 1920 میلادی در کشور مصر به گونه خوشنویسی (دست نوشته) به طبع رسید و به شاهنشاه پهلوی اول تقدیم شد. پیش از این، کتابهایی دیگر به این نامها نگاشته بوده است: پیدایش خط و خطاطان، امان التواریخ (تاریخ عام)، فواد التواریخ (تاریخ مصر). وی که لقب «مودب السلطان» داشت، مدیر نشریه «چهره نما» بود و در بخشی از خاطراتش نوشته است: از سی سال پیش بدین طرف که نگارنده در خدمت به ملت ایران اعم از مسلمان، زردشتی، یهودی، ارمنی و غیره همت گماشته ام در صفحات جریده چهره نما هماره سبقت و تجدد را در افراد ایرانی طالب بوده و هستم [...] مثلا بکرات از دسایس روسهای تزاری بر ضد کمپانیهای مستقل جمشیدیان و جهانیان و غیره که تجارت عمده ایران را در دست داشتند... گوشزد نموده و هموطنانم را آگاه ساخته ام./ نویسنده در دیباچه کتاب «زرتشت باستانی و فلسفه او» آورده است: نظرم به احوال و سرگذشت مدهش وخشور پاک و پیغمبر پارسی نژاد، آشو شت زردشت پیامبر پیشین ایرانیان و ایران باستانی افتاد و چنان مرا غرق دریای مزایای فلسفی و حکمت آمیز آن فیلسوف اعظم و پیغمبر اکرم نمود که تا مدتی به حال بهت درافتاده و تاسف بسیار خوردم که چرا در کتب مختلفه پارسی، تالیفی جامع و سِفری لامع که مبنی بر سرائر احوال و حقایق بعثت و شریعت آن برگزیده اهورامزدا باشد، تا به حال به رشته تحریر و تدوین درنیامده... خیلی جای تاسف است که ما ایرانیان نباید از دوره حیاتی پیامبر باستانی خود کاملا واقف باشیم... این است که نگارنده متعهد گشتم که سرگذشت این پیامبر باستانی ایران را به طریق جامع از مصادر موثقه به دست آورده و به انظار عام برسانم... اگر اندکی تعمق کنیم که چنین بزرگواری را که تاریخ حیات و تعلیمات او را بزرگان عالم و مستشرقین و برگزیدگان امم اروپا و امریکا مورد مطالعه خود قرار داده اند، چقدر باعث تاسف و سرزنش است که ابناء (فرزندان) وطنش از تاریخچه کامل او بی اطلاع باشند. پس هر ایرانی غیوری راست که از سرگذشت پیامبر باستانی خود به هر نحوی شده اطلاع کامل حاصل نموده و تعلیمات او را مورد مطالعه قرار دهد./ اثر یاد شده که به شیوه ای دانشگاهی (آکادمیک) و به پارسی شیرین نگاشته شده، دارای تصاویر، فهرست مطالب و نیز نام یاب بوده و نگرشهایی فراگیر دارد به: زبان و الفبای اوستایی، زندگینامه زرتشت، آیین و آداب زرتشتی، جهانبینی مزدایی، پارسیان هند. نویسنده تا آنجا که توانسته، بدون تنگ نگری، به دیدگاه های گوناگون پژوهشگران اشاره کرده است؛ مانند زمان و زادگاه زرتشت. این کتاب گرچه به دور از برخی اشتباهات نیست اما هنوز نزدیک به یک سده پس ازنگارش، تازه و سودمند مینماید. نمونه هایی از نگرش او: کلمه اهورا از دو کلمه «اهو» و «را» ترکیب است و به معنی «هستم هستی» یعنی: آن هستی منم، آمده است. و مزدا به معنی خالق و بخشنده آمده که معنی ترکیبی اهورامزدا این خواهد شد: منم هستی بخش... زرتشت اولین پیامبری بود که بشر را به یکتاپرستی دعوت نمود... اوستا و گاتاها تنها کتاب آسمانی [باستانی] است که عاری از اباطیل و خرافاتست... فلسفه زردشت از مرامهای ارستو و افلاتون و غیره برتری کامل دارد./ مهر به میهن در سراسر کتاب موج میزند؛ برای نمونه : نظری به عهد ساسانیان و زمان اوستاشناسی ایرانیان باستانی به ما ثابت خواهد کرد که تا چه اندازه جامعه ایرانی مسیر تکامل و ارتقا را پیموده و تا چه حدی برتری و سروری بر سروران دنیا احراز نموده بودند... بزرگی و کشورستانی آنان اغلب در پرتو تعلیمات مذهبی آنان بود که تحت لوای آن زیست مینمودند... خرابی و ویرانی اعراب در زمان تسلطشان به ایران طوری است که شعرای بزرگ فارسی هر یک مکنونات قلبی خود را بر نوک قلم آورده و سرودهای مهیج و سوزناک وطنی سروده اند... آتشی که اسکندر مقدونی در ایران برپا ساخت هیچ کمتر از آتش فتنه اعراب بادیه نشین نبود... آیا جای تاسف و شرمندگی نیست که از میان مسلمانان هندوستان شعرا و ادبای با فضل «پارسی بیان» ظهور کرده باشند ونیز برهمنان و بوداییان از زبان شیرین پارسی بهره و نصیبی داشته و حتا اشعار آبداری بسرایند، در حالتی که پارسیان (زرتشتیان هند) که واقعا حافظ و نگهبان زبان خود باید باشند، بکلی آن را فراموش کرده و از آن بی بهره و نصیب مانده باشند. به کوشش: امید عطایی فرد _________________ ---------- Post added at 07:00 PM ---------- Previous post was at 07:00 PM ---------- سه ستون بنیادین آیین زرتشت به نام یزدان پاک چنین گفت پیغمبر راستگـــوی که جز رادی و راستی ره مجوی که باشد سفارش ز دادار نیک به پنــدار و گفتـار و کــردار نیک رهبران جهان همیشه در پی یافتن راهی بودند که الگوی رسایی برای زندگانی آدمی باشد . زرتشتِ پاک در سه بن " اندیشه نیک ، گفتار نیک و کردار نیک " این الگوی رسا را فراهم نمود و در این الگو ، بنیاد سرشتین ( اصول اخلاقی ) آدمی را بنا نهاد ، الگویی که هوده اش (نتیجه اش ) رسیدن به رسائی و بالندگی و پارسایی است . به گونه ای که در زادسپرم (ادبیات پهلوی)میخوانیم : " گامِۀ نخستِ رسایی (کمال) ، اندیشۀ نیک است . گامۀ دومِ رسایی ، گفتار نیک است و گامۀ سومِ رسایی ، کردار نیک است . " در آیین زرتشت آدمی با برداشتن این سه گام خود را به بارگاه سپند (قدس) پروردگار رسانده و تنها از این راه میتواند به شناخت اهورامزدا ( هستی بخش دانا ) دست یابد . این تنها راه خداشناسی است که زرتشت ِپاک برای مردمان جهان روا میدارد ، آنجا که می فرماید : " از آنجایی که پروردگار یکتا را با دیدۀ دل و از راه پارسایی شناخته ام ، خواهم کوشید همه را به سوی او رهبری کنم و به مردم بیاموزم که اهورامزدا را تنها میتوان از راه راستی با اندیشۀ نیک ، گفتار نیک و کردار نیک شناخت و درود و ستایش خود را تنها به پیشگاه او پیشکش کرد . " ( یسنا 45 بند 8 ) پروفسور ویتنی اوستا شناس نامی در این باره میگوید: " هیچ فلسفه و تعلیمی در جهان بهتر از سه واژۀ اساسی زرتشت نمی تواند آدمی را به سر منزل سعادت و رستگاری راهنمایی کند ... کاخی که زرتشت به روی سه ستون بلند و زیبای اندیشه نیک ، گفتار نیک و کردار نیک استوار داشته هیچگاه ویران نخواهد شد . " وی بدنبال سخنان خود می افزاید : " از برای عیسی چگونه ممکن بود آیینی را که حضرت زرتشت در جزو آن اندیشۀ نیک ، گفتار نیک و کردار نیک غالباً تکرار کرده است بهتر و پاکتر از او فراهم نماید . آیا این سه کلمه دارای همه چیز نیست و اساس کلیۀ مذاهب شمرده نمی شود ؟ آیا ممکن است کسی از مرسلین پارسا چیزی بدان بیافزاید . شاید کسی در جواب بگوید آری عشق عیسی را میتوان ضمیمۀ این اصول نمود . اما کسی را که اندیشه خوب و پاک است نه تنها عیسی بلکه سراسر جهان و خالقش را دوستار خواهد بود . کسی را که اندیشه نیک است لاجرم دل هم پاک است همیشه اندیشۀ نیک اساس گفتار و کردار نیک است ." در آیین بهی ، بهترین اندوختۀ مردم کردار نیک است . از این رو پیامبر بر اندیشۀ نیک سفارش می کند . زیرا از اندیشۀ بد نمی توان چشمداشت کردار نیک داشت . در این باره می خوانیم : " کسی که اندیشۀ خود را بسوی راه نیک یا بد روا می دارد . با گفتار و کردار ویژۀ خود سرشت (شخصیت) خود را در آن آشکار خواهد ساخت و خواست او در دو جهان جای ویژه ای برابر خرد و آوای درونی (وجدان) خود خواهد داشت . " ( یسنای 48 بند 4 ) " بشود که همه از بهترین دانش و خرد آگاه شویم چه دانشی که اهورا مزدا خداوندِ خرد ، به ما می آموزد بی گمان سپنتا (مقدس) ، خردمندانه و همیشه سودمند است. ای داناترین میدانم تنها با کرداری که برانگیختۀ اندیشۀ نیک است می توان به خوشبختی رسید . " ( یسنای 48 بند 2 ) پروفسور گیگر اوستا شناس نامی با نُمار (اشاره) به نَخش( نقش )والایی که اندیشۀ نیک درآیین زرتشت دارد می گوید : " پایه و اساس آیین مزدِیسنا ( یزدان پرستی ) ابرام بر این نکته است که پاکی اندیشه اساس و بنیاد کلیۀ گفتارها و کردارها در طول زندگی است . آری پاکی اندیشه سنگِ بنای کاخ با شکوه اخلاق است . " زرتشت پاک نه تنها اندیشه نیک را پایه ی خوی (اخلاق) نیک قرار داد وَنکه (بلکه) بهترین سرای مینویی ( بهشت ) را به کسانی نوید میدهد که بنای زندگی خویش را بر پایۀ منش نیک بنا نهند . در این باره استاد میلز ستایشگر بزرگ زرتشت می نویسد : " زمانی که مردم در چنگال ترسهای کودکانه یک آینده پر از بیم هراس گرفتار بودند فرزانه باستانـــی ایران زمین این راستی جاوید را بر زبان راند که پاداش بهشت و دوزخ از درون است . این نخستین بار داستان دین و منش است که هنر را خود هنر پاداش است و زشتی و بدی را خود زشتی و بدی کیفر است . " دراوستا سروده های بسیاری از برای نیکی در اندیشه ، گفتار و کردار به یادگار مانده است که در پایان تنها به چند بند از آن بسنده می شود : "پاکی و راستی از آغاز آفرینش نیکو ترین چیزهاست و آیین یکتا پرستی آیین راستی است هر کس می تواند از راه اندیشه ، گفتار و کردار نیک فروغمند گردد . " ( وندیداد – فرگرد 10 فقره 18 ) " هر گفتار و کرداری را با ترازوی اندیشه و خرد بسنجید و آنگاه اگر نیک آمد به پیروی از آن پردازید . " ( گـــــــاتهای 30 ) " تو را ثنا خوان ، تو را سپاس گذاریم ای مزدا اهورا با سراسر اندیشه نیک ، با سراسر گفتار نیک ، با سراسر کردار نیک ما می خواهیم به تو نزدیک شویم . " ( هفتن یشت بزرگ کرده 12 ) " پروردگارا به میانجی (واسطۀ) اندیشه نیک و به میانجی بهترین راستی و به میانجی کردار و گفتار نیک ، سرانجام به نزد تو توانم رسید . " ( یسنا 26 بند 4-5 ) ( شادی آریابد ) کارشناس ارشد زبانهای باستان ---------- Post added at 07:01 PM ---------- Previous post was at 07:00 PM ---------- از کسان بسیاری شنیده ام که بدون آگاهی از شرایط زندگی، اندیشه ها و محیط زیست نیچه، تنها با توجه به عنوان کتاب «چنین گفت زرتشت» آنچه را که نیچه در کتاب خود آورده است، برخاسته از آموزه های مینوی اشوزرتشت و دین زرتشتی پنداشته اند! عنوان کتاب نیچه این توهم را به وجود می آورد که وی در کتاب «چنین گفت زرتشت» مطالبی پیرامون افکار و جهان بینی زرتشتی نوشته است؛ حال آنکه چنین نیست. نیچه فردی ضدمذهب و مادی گرا بود که اخلاق را نکوهش می کرد و آن را سبب بندگی و رقیت می دانست. چه نیچه اساساً به هیچ مبدأ و خدایی معتقد نبود و دین و دینداری را مخدر جامعه می پنداشت. نیچه در این باره می نویسد: «چه کسی بی ایمان تر از من است که از تعلیمات او بهره مند هستم؟ برادران من شما را قسم می دهم که ایمان خود را به زمین حفظ کنید و سخنان کسانی را که به شما از امیدها و آمال فوق زمینی سخن می گویند، باور نکنید. آنها مسموم هستند.خواه خود بدانند یا ندانند. بسیاری از کسانی که قبلاً بی ایمان بوده اند با کمال میل به این مسمومیت شیرین بر می گردند؛ زیرا برای زندگی مخدر خوبی است». نیچه اندیشه های دینی در جامعه را سبب نفی اراده ی قدرتی که در پی آن بود می شناخت. نیچه خوبی ها و زیبایی ها را که مهمترین ارزشهای تمدن بشری هستند، بدان سبب که روند اراده ی قدرت را عقیم می کنند، بی ارزش می دانست. او مایل است افراد از قید اخلاق و ایمان رها شوند. نیچه در آثار خویش همواره به پیروان اخلاق و آزادی، حریت و حقوق بشر به چشم تحقیر می نگرد و آن کسانی را که در جستجوی حقوق ضعفا و مردمان عادی هستند، بیماری جوامع انسانی و ملّت ها می شمارد! بی سبب نبود که در زمان حیاتش همه ی مذاهب و گروه های اجتماعی، از زن و مرد گرفته تا ملی گرایان و صلح جویان همه و همه را مورد انتقاد قرار داد؛ در برابر نیز مردم از او بیزار بودند و حتی او را دشمن اجتماع، دیوانه و کافر فاسدکننده اخلاق می دانستند. نیچه هر آنچه را که مذاهب و مردم خوب و پسندیده می دانستند، بد می دانست و هرآنچه را که مردم و مذاهب نابایسته و عیب می دانستند، آن را خوب می دید. اساساً نیچه بر این باور بود که اراده یا غریزه ی نیکی و خوبی در انسان ها وجود ندارد! این روند در نهایت زمینه ی انزوای کامل وی را فراهم ساخت، چه از هر سو مورد تکفیر گروه های مختلف جامعه قرار می گرفت. در میان همین بحران ها بود که تصمیم گرفت تا از نام اشو زرتشت بهره ببرد و خودش را از انزوا برون آورده، معروف سازد. اقدام نیچه در بهره برداری از نام سپند اشو زرتشت درست در زمانی صورت گرفت که اروپا در تب شناخت زرتشت و آثار منتسب به دین او می سوخت. در اروپا از اواسط قرن هجدهم و سپس در قرن نوزدهم، زرتشت یکی از اصلی ترین موضوعات مورد بحث علوم مذاهب بود و این علاقه حتی به علوم تاریخ و فلسفه نیز سرایت کرده بود تا آنجا که نیچه را واداشت برای نجات خویش از انزوا و گمنامی و قرار دادن نام خویش در ردیف دانشمندان روزگار، از این اسم بزرگ و سپند سؤاستفاده کند. نیچه در حالی برای عنوان کتاب خود نام پیامبری را برگزید که آن پیامبر از لحاظ اندیشه نقطه ی مقابل او بود. پیامبری که دین آورد و به آزادی، مساوات، حریت آدمی، جهان مینوی، اصالت وجود آدمی و الویت نیکی در آدمی و در سر همه به اخلاق معتقد بود. این در حالی است که نیچه با تمامی این ارزش ها در ستیز است. نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت، در نقد شخصیت واقعی اشو زرتشت و تضاد ایده های خویش با آن وخشور بزرگ می نویسد: «زرتشت بزرگترین اشتباه را مرتکب شد که اخلاق را بنیاد نهاد؛ بنابراین او باید نخستین کسی باشد که به این اشتباه خود پی برده؛ زیرا نه تنها او در این باره از همه ی اندیشمندان بیشتر تجربه دارد و تاریخ چیزی جز رد تجربی فرضیه ی معروف به نظم اخلاقی در همه ی چیزها نیست_نکته ی مهم تر این است که زرتشت از همه ی متفکران راستگوتر بود.» نیچه در سال 1885 پس از انتشار آخرین بخش کتاب چنین گفت زرتشت در نامه ای به خواهرش الیزابت نوشت: «نخواستند این طنز و این مخالفت و هزل را دریابند که چرا عنوان کتاب من «چنین گفت زرتشت» است. چون عقاید و فلسفه ام را درست از زبان پیامبری بیان می کنم که نقطه ی مقابل افکار من است و معلم بزرگ اخلاق در جهان می باشد.» چندی بعد نیچه در کتاب دیگری تحت عنوان «فراسوی نیک و بد» از آنکه به نام زرتشت، بنیانگذار مذهب ایران باستان تجاوز و توهین کرده اظهار ندامت می کند. نیچه در این کتاب می نویسد: «چرا کسی نیامد که از من سوال کند که از زرتشت چه می دانم؟ تا بگویم هیچ.» زرتشت آثار نیچه، اشو زرتشت پیامبر نیست، بلکه خود نیچه است. نیچه می کوشد با وارونه جلوه دادن مسیر فکری تاریخ از نام و شخصیت بنیانگذار اخلاق در راه نفی اخلاق بهره جوید. چه نیچه مردی ضد اخلاق و ضد توده ی مردم و اصالت خواست و اراده ی جمعی و مباحثی چون نظم، قانون و آزادی است؛ حال آنکه اشو زرتشت پیامبری است که برای احیا و روا ساختن این خواست ها قیام کرده است. تفاوت های میان جهان بینی اشو زرتشت و جهان بینی نیچه پیامبر بزرگ در هات 30 بند 2 گاهان می فرماید: «بشنوید با گوشهایتان بهترین سخنان را، با اندیشه ی روشن در آنها بنگرید، سپس هر مرد و زن میان این دو راه[راستی و دروغ] خود راه خویش را برگزینید. پیش از فرا رسیدن روز واپسین همه به درستی بیدار شوید و این پیام را گسترش دهید.» در جهان بینی اشو زرتشت اراده معطوف به قدرت است اما نه قدرت کَوی ها، اوسیج ها و کرپن ها[= اغنیا و اشراف زمان] بلکه قدرت بینش و درک که با سرشت هر انسان اهوراآفریده ای آمیخته است. در جهان بینی اشو زرتشت محلی برای نفی آزادی وجود ندارد، چون خودکامگی موجب بردگی و اسارت بشر می شود. اشو زرتشت مستبدان تاریخ را از تخت استبداد و خودکامگی شان به زیر کشید. آزادی که او آورد موجب نفی استبداد و بردگی می شود؛ چه انسان حتی در برابر آفریدگار خویش نیز صاحب اراده و اختیار است که به راه اشا[راستی، هنجار هستی] برود یا نرود. اشو زرتشت از آدمی انتظار دارد که با استفاده از خرد خود از اصالت اختیار حداکثر استفاده را کرده و بدین وسیله خود را بیش از پیش پاک تر و داناتر و بی غل و غش تر نماید. در دین زرتشتی بقدری روی آزادی اراده و اصالت اختیار تاکید شده که بعضی ها آن را «آیین اختیار» خوانده اند. در جهان بینی زرتشتی اصالت اراده و اختیار را چون موحبتی اهورایی قلمداد می شود که به یاری آن انسان می تواند از دنیای بهایم به در آمده، در ذات بی پایان خداوندی[انغ رئوچنگه] فنا سازد. حیوانات بطور مطلق تابع جبر طبیعت اند و جز تسلیم در برابر سرنوشتی که چرخه طبیعت برایشان رقم می زند چاره ای ندارند. اما انسان که به سلاح خرد، وجدان و اندیشه مجهز است، اگر تسلیم جبر طبیعت شود و از این نیروهای خویش در راه حل پیشامد های روزگار بهره نبرد با سایر حیوانات فرقی نخواهد داشت. ژان ژاک روسو می نویسد: «بزرگترین فرق بین انسان و حیوان در فهم و فکر نیست بلکه در اراده و اختیار است.» اما جهان بینی نیچه درست مقابل چنین اصولی است. از نگاه او این مستبدان خودکامه و اربابان زر و زور هستند که باید حکومت کنند. از نظر نیچه دیکتاتوری و آریستوکراسی ممدوح و پسندیده است؛ چیزی به نام اراده و اصالت اختیار چنانکه در گاهان مطرح است، در نگاه نیچه به جهان وجود ندارد... ---------- Post added at 07:01 PM ---------- Previous post was at 07:01 PM ---------- از کسان بسیاری شنیده ام که بدون آگاهی از شرایط زندگی، اندیشه ها و محیط زیست نیچه، تنها با توجه به عنوان کتاب «چنین گفت زرتشت» آنچه را که نیچه در کتاب خود آورده است، برخاسته از آموزه های مینوی اشوزرتشت و دین زرتشتی پنداشته اند! عنوان کتاب نیچه این توهم را به وجود می آورد که وی در کتاب «چنین گفت زرتشت» مطالبی پیرامون افکار و جهان بینی زرتشتی نوشته است؛ حال آنکه چنین نیست. نیچه فردی ضدمذهب و مادی گرا بود که اخلاق را نکوهش می کرد و آن را سبب بندگی و رقیت می دانست. چه نیچه اساساً به هیچ مبدأ و خدایی معتقد نبود و دین و دینداری را مخدر جامعه می پنداشت. نیچه در این باره می نویسد: «چه کسی بی ایمان تر از من است که از تعلیمات او بهره مند هستم؟ برادران من شما را قسم می دهم که ایمان خود را به زمین حفظ کنید و سخنان کسانی را که به شما از امیدها و آمال فوق زمینی سخن می گویند، باور نکنید. آنها مسموم هستند.خواه خود بدانند یا ندانند. بسیاری از کسانی که قبلاً بی ایمان بوده اند با کمال میل به این مسمومیت شیرین بر می گردند؛ زیرا برای زندگی مخدر خوبی است». نیچه اندیشه های دینی در جامعه را سبب نفی اراده ی قدرتی که در پی آن بود می شناخت. نیچه خوبی ها و زیبایی ها را که مهمترین ارزشهای تمدن بشری هستند، بدان سبب که روند اراده ی قدرت را عقیم می کنند، بی ارزش می دانست. او مایل است افراد از قید اخلاق و ایمان رها شوند. نیچه در آثار خویش همواره به پیروان اخلاق و آزادی، حریت و حقوق بشر به چشم تحقیر می نگرد و آن کسانی را که در جستجوی حقوق ضعفا و مردمان عادی هستند، بیماری جوامع انسانی و ملّت ها می شمارد! بی سبب نبود که در زمان حیاتش همه ی مذاهب و گروه های اجتماعی، از زن و مرد گرفته تا ملی گرایان و صلح جویان همه و همه را مورد انتقاد قرار داد؛ در برابر نیز مردم از او بیزار بودند و حتی او را دشمن اجتماع، دیوانه و کافر فاسدکننده اخلاق می دانستند. نیچه هر آنچه را که مذاهب و مردم خوب و پسندیده می دانستند، بد می دانست و هرآنچه را که مردم و مذاهب نابایسته و عیب می دانستند، آن را خوب می دید. اساساً نیچه بر این باور بود که اراده یا غریزه ی نیکی و خوبی در انسان ها وجود ندارد! این روند در نهایت زمینه ی انزوای کامل وی را فراهم ساخت، چه از هر سو مورد تکفیر گروه های مختلف جامعه قرار می گرفت. در میان همین بحران ها بود که تصمیم گرفت تا از نام اشو زرتشت بهره ببرد و خودش را از انزوا برون آورده، معروف سازد. اقدام نیچه در بهره برداری از نام سپند اشو زرتشت درست در زمانی صورت گرفت که اروپا در تب شناخت زرتشت و آثار منتسب به دین او می سوخت. در اروپا از اواسط قرن هجدهم و سپس در قرن نوزدهم، زرتشت یکی از اصلی ترین موضوعات مورد بحث علوم مذاهب بود و این علاقه حتی به علوم تاریخ و فلسفه نیز سرایت کرده بود تا آنجا که نیچه را واداشت برای نجات خویش از انزوا و گمنامی و قرار دادن نام خویش در ردیف دانشمندان روزگار، از این اسم بزرگ و سپند سؤاستفاده کند. نیچه در حالی برای عنوان کتاب خود نام پیامبری را برگزید که آن پیامبر از لحاظ اندیشه نقطه ی مقابل او بود. پیامبری که دین آورد و به آزادی، مساوات، حریت آدمی، جهان مینوی، اصالت وجود آدمی و الویت نیکی در آدمی و در سر همه به اخلاق معتقد بود. این در حالی است که نیچه با تمامی این ارزش ها در ستیز است. نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت، در نقد شخصیت واقعی اشو زرتشت و تضاد ایده های خویش با آن وخشور بزرگ می نویسد: «زرتشت بزرگترین اشتباه را مرتکب شد که اخلاق را بنیاد نهاد؛ بنابراین او باید نخستین کسی باشد که به این اشتباه خود پی برده؛ زیرا نه تنها او در این باره از همه ی اندیشمندان بیشتر تجربه دارد و تاریخ چیزی جز رد تجربی فرضیه ی معروف به نظم اخلاقی در همه ی چیزها نیست_نکته ی مهم تر این است که زرتشت از همه ی متفکران راستگوتر بود.» نیچه در سال 1885 پس از انتشار آخرین بخش کتاب چنین گفت زرتشت در نامه ای به خواهرش الیزابت نوشت: «نخواستند این طنز و این مخالفت و هزل را دریابند که چرا عنوان کتاب من «چنین گفت زرتشت» است. چون عقاید و فلسفه ام را درست از زبان پیامبری بیان می کنم که نقطه ی مقابل افکار من است و معلم بزرگ اخلاق در جهان می باشد.» چندی بعد نیچه در کتاب دیگری تحت عنوان «فراسوی نیک و بد» از آنکه به نام زرتشت، بنیانگذار مذهب ایران باستان تجاوز و توهین کرده اظهار ندامت می کند. نیچه در این کتاب می نویسد: «چرا کسی نیامد که از من سوال کند که از زرتشت چه می دانم؟ تا بگویم هیچ.» زرتشت آثار نیچه، اشو زرتشت پیامبر نیست، بلکه خود نیچه است. نیچه می کوشد با وارونه جلوه دادن مسیر فکری تاریخ از نام و شخصیت بنیانگذار اخلاق در راه نفی اخلاق بهره جوید. چه نیچه مردی ضد اخلاق و ضد توده ی مردم و اصالت خواست و اراده ی جمعی و مباحثی چون نظم، قانون و آزادی است؛ حال آنکه اشو زرتشت پیامبری است که برای احیا و روا ساختن این خواست ها قیام کرده است. تفاوت های میان جهان بینی اشو زرتشت و جهان بینی نیچه پیامبر بزرگ در هات 30 بند 2 گاهان می فرماید: «بشنوید با گوشهایتان بهترین سخنان را، با اندیشه ی روشن در آنها بنگرید، سپس هر مرد و زن میان این دو راه[راستی و دروغ] خود راه خویش را برگزینید. پیش از فرا رسیدن روز واپسین همه به درستی بیدار شوید و این پیام را گسترش دهید.» در جهان بینی اشو زرتشت اراده معطوف به قدرت است اما نه قدرت کَوی ها، اوسیج ها و کرپن ها[= اغنیا و اشراف زمان] بلکه قدرت بینش و درک که با سرشت هر انسان اهوراآفریده ای آمیخته است. در جهان بینی اشو زرتشت محلی برای نفی آزادی وجود ندارد، چون خودکامگی موجب بردگی و اسارت بشر می شود. اشو زرتشت مستبدان تاریخ را از تخت استبداد و خودکامگی شان به زیر کشید. آزادی که او آورد موجب نفی استبداد و بردگی می شود؛ چه انسان حتی در برابر آفریدگار خویش نیز صاحب اراده و اختیار است که به راه اشا[راستی، هنجار هستی] برود یا نرود. اشو زرتشت از آدمی انتظار دارد که با استفاده از خرد خود از اصالت اختیار حداکثر استفاده را کرده و بدین وسیله خود را بیش از پیش پاک تر و داناتر و بی غل و غش تر نماید. در دین زرتشتی بقدری روی آزادی اراده و اصالت اختیار تاکید شده که بعضی ها آن را «آیین اختیار» خوانده اند. در جهان بینی زرتشتی اصالت اراده و اختیار را چون موحبتی اهورایی قلمداد می شود که به یاری آن انسان می تواند از دنیای بهایم به در آمده، در ذات بی پایان خداوندی[انغ رئوچنگه] فنا سازد. حیوانات بطور مطلق تابع جبر طبیعت اند و جز تسلیم در برابر سرنوشتی که چرخه طبیعت برایشان رقم می زند چاره ای ندارند. اما انسان که به سلاح خرد، وجدان و اندیشه مجهز است، اگر تسلیم جبر طبیعت شود و از این نیروهای خویش در راه حل پیشامد های روزگار بهره نبرد با سایر حیوانات فرقی نخواهد داشت. ژان ژاک روسو می نویسد: «بزرگترین فرق بین انسان و حیوان در فهم و فکر نیست بلکه در اراده و اختیار است.» اما جهان بینی نیچه درست مقابل چنین اصولی است. از نگاه او این مستبدان خودکامه و اربابان زر و زور هستند که باید حکومت کنند. از نظر نیچه دیکتاتوری و آریستوکراسی ممدوح و پسندیده است؛ چیزی به نام اراده و اصالت اختیار چنانکه در گاهان مطرح است، در نگاه نیچه به جهان وجود ندارد... ---------- Post added at 07:04 PM ---------- Previous post was at 07:01 PM ---------- زرتشت از دیدگاه بزرگان پرفسور دکتر گیگر : به راستی هیچ قومی از اقوام باستانی خاور زمین قدرت حفظ و صحت کیش خویش را مانند زرتشتیان نداشته اند و این خود از تاثیر حقیقت این مذهب است که در عین حقیقت بدون نقصانی در اصول باقی مانده است . در همه تفتیشاتی که در طول زندگی کرده ام هیچ آیینی و قومی را مانند زرتشتیان در یکتاپرستی، خداشناسی، آزاد منشی، پاکی و حقیقت ندیده ام . چه خوشبخت است قومی که این آیینشان است . نيچه- فیلسوف آلمانی: زرتشت بزرگترين پيامبر هوشمند و تيزهوشي است كه پايه هاي گسترده انديشه سازنده و مردميش تاكنون براي باختر استوارترين ستون زندگي بوده است. انديشه زرتشت آموزش هاي بزرگي براي نيك زندگي كردن، نيک در پيوند بودن، نيک رفتار داشتن و نيك سخن گفتن و بالاتر از همه، چگونه ارج و ارزش نهي به ديگران است. او هيچ گاه در هيچ سخنش از به كاربردن پيدرپي «راستي و درستي« خودداري نكرده و پيوسته همه مردم را بدين سو خوانده است. در سخن زرتشت، شكوهي يافت مي شود كه در كمتر سخني مي توان يافت. پرفسور هرتسفيلد: پشتكار و كوشش هاي خستگي ناپذير، از فروزه هاي درخشان ايرانيان مي باشد كه برپايه راستي و درستي استوار شده است كه همه آن ها پرتوي از آيين شكوهمند و پرفروغ زرتشت است. میلز (ایران شناس): سروده های زرتشت نخستین کوشش روشن و گویا را برای به ساختن و نو کردن دل مردمان در بردارد و امروز هم در همه دین های ما زنده است و شاید آینده نیز بدان آویخته باشد. این سرودها به راستی در منش يكه و بی همتا است و منش هرگز پیر نمی شود. بر جهان امروز است که آن ها را به کار بندد. ساموییل لنک (دانشمند انگلیسی): حقيقت آيين زرتشت به طور شگفت انگيزی پس از قرن های متمادی امروز مطابق با علوم و كشفيات تازه است. اين آيين با وجود آنكه زمان زيادی از آغاز آن گذشته است به گونه ای اساس آن محكم و درست به جا مانده كه به خوبی می تواند نيازهای مادی و معنوی امروزه بشر را رفع نموده، لوازم يك زندگی سعادتمند نيكي را فراهم آورد و مي تواند به آساني اختلافات بين ايمان و عقايد مذهبي را با علوم و كشفيات جديد مرتفع سازد. گستاولوبون: باید اقرار کرد که در بین ادیان باستان، هیچ کدام از دین زرتشت روحانی تر و اخلاقی تر و منزه تر از مراسم و آداب خرافاتی نیست. پروفسور ميه: فروزههاي ايرانيان باستان ستايش آميزند. ولي بايد دانست كه انگيزه آن ها ، آموزش هاي نيك خواهانه و مردمي زرتشت مي باشد. زرتشت از منشي والا برخوردار بود كه توانست بر دل مردم رخنه نمايد و آن ها را به سوي خود و آفريدگار مهربان و نيك خواهش بكشاند گوته: دانشمند بلند آوازه آلماني، سخت فريفته گفتار و سروده هاي زرتشت بود و او را مردي بسيار بزرگ و نوشته هايش را شكوهمند بازنمود كرده است. گوته، زرتشت را خردمندي به شمار مي آورد كه جهان خرد كمتر همانند او را به خود ديده است. او در همه جا از كسي نام می برد كه همواره درانديشه خوشبختي و آسايش مردم بوده است و جز راستي و پاک دلي سخن نگفته است . توماس هايد: اين نويسنده بزرگ انگليسي منش زرتشت را سخت مي ستايد و او را انديشمندي بزرگ به شمار مي آورد. او مي نويسد كه خداوند زرتشت را براي مردم ايران برگزيد، زيرا ايرانيان از يك آگاهي بزرگي درباره خداوند برخوردار بودند. اين مردم با خرد، سزاوار مرد خردمندي چون زرتشت بودند . پرفسور جان هینلز: دین زرتشت را باید نخستین دین آزادی انسان ها و حقوق بشر در جهان خواند . پرفسور هانري ماسه : زرتشت اولين شخصي است که پايه هاي يکتا پرستي را در جهان بنيان نهاد . خانم فرانسیس پاورکاب: من شگفت دارم از این که اگر زرتشت در هزاران سال پیش از میلاد در شرایطی که هیچ قانونی برای بشریت وجود نداشت ظهور نمی کرد و چنین آموزه هایی را برای ما به جای گذاشته که پس از هزاران سال بدون کوچکترین ناهمگون نبودن با شرایط امروز و همچنان پایه های انسانیت بشر را شکل می دهد اگر وی نیامده بود به راستی امروزه جامعه بشریت چه حالی داشت و در چه شکلی زندگی می کرد. رابیندرنات تاگور: زرتشت بزرگترین پیامبر پیشکسوت بود که راه آزادی انتخاب در امور اخلاقی را به روی آدمی گشود. موریس مترلینگ: پژوهش در آیین زرتشت از لحاظ مسیحیان خیلی جالب توجه است زیرا سه چهارم و حتی بیشتر باور مسیحیان از ایرانیان گرفته شده است. هگل: نور دانش برای نخستین بار با پیدایش زرتشت در تاریخ آغاز به درخشش کرد. مری بویس(باستان شناس و دین پژوه انگلیسی): دین زرتشتی در تاریخ ادیان جایگاه ویژه ای دارد و سرچشمه های آن را چه بسا بتوان تا روزگار هند و اروپاییان پی گرفت. آموزه های زرتشت که جنبه های روحانی و اخلاقی والایی دارند، مطالعه این دین کهن را بسی مسرت بخش می سازند. منبع:امرداد ---------- Post added at 07:04 PM ---------- Previous post was at 07:04 PM ---------- زرتشت از دیدگاه بزرگان پرفسور دکتر گیگر : به راستی هیچ قومی از اقوام باستانی خاور زمین قدرت حفظ و صحت کیش خویش را مانند زرتشتیان نداشته اند و این خود از تاثیر حقیقت این مذهب است که در عین حقیقت بدون نقصانی در اصول باقی مانده است . در همه تفتیشاتی که در طول زندگی کرده ام هیچ آیینی و قومی را مانند زرتشتیان در یکتاپرستی، خداشناسی، آزاد منشی، پاکی و حقیقت ندیده ام . چه خوشبخت است قومی که این آیینشان است . نيچه- فیلسوف آلمانی: زرتشت بزرگترين پيامبر هوشمند و تيزهوشي است كه پايه هاي گسترده انديشه سازنده و مردميش تاكنون براي باختر استوارترين ستون زندگي بوده است. انديشه زرتشت آموزش هاي بزرگي براي نيك زندگي كردن، نيک در پيوند بودن، نيک رفتار داشتن و نيك سخن گفتن و بالاتر از همه، چگونه ارج و ارزش نهي به ديگران است. او هيچ گاه در هيچ سخنش از به كاربردن پيدرپي «راستي و درستي« خودداري نكرده و پيوسته همه مردم را بدين سو خوانده است. در سخن زرتشت، شكوهي يافت مي شود كه در كمتر سخني مي توان يافت. پرفسور هرتسفيلد: پشتكار و كوشش هاي خستگي ناپذير، از فروزه هاي درخشان ايرانيان مي باشد كه برپايه راستي و درستي استوار شده است كه همه آن ها پرتوي از آيين شكوهمند و پرفروغ زرتشت است. میلز (ایران شناس): سروده های زرتشت نخستین کوشش روشن و گویا را برای به ساختن و نو کردن دل مردمان در بردارد و امروز هم در همه دین های ما زنده است و شاید آینده نیز بدان آویخته باشد. این سرودها به راستی در منش يكه و بی همتا است و منش هرگز پیر نمی شود. بر جهان امروز است که آن ها را به کار بندد. ساموییل لنک (دانشمند انگلیسی): حقيقت آيين زرتشت به طور شگفت انگيزی پس از قرن های متمادی امروز مطابق با علوم و كشفيات تازه است. اين آيين با وجود آنكه زمان زيادی از آغاز آن گذشته است به گونه ای اساس آن محكم و درست به جا مانده كه به خوبی می تواند نيازهای مادی و معنوی امروزه بشر را رفع نموده، لوازم يك زندگی سعادتمند نيكي را فراهم آورد و مي تواند به آساني اختلافات بين ايمان و عقايد مذهبي را با علوم و كشفيات جديد مرتفع سازد. گستاولوبون: باید اقرار کرد که در بین ادیان باستان، هیچ کدام از دین زرتشت روحانی تر و اخلاقی تر و منزه تر از مراسم و آداب خرافاتی نیست. پروفسور ميه: فروزههاي ايرانيان باستان ستايش آميزند. ولي بايد دانست كه انگيزه آن ها ، آموزش هاي نيك خواهانه و مردمي زرتشت مي باشد. زرتشت از منشي والا برخوردار بود كه توانست بر دل مردم رخنه نمايد و آن ها را به سوي خود و آفريدگار مهربان و نيك خواهش بكشاند گوته: دانشمند بلند آوازه آلماني، سخت فريفته گفتار و سروده هاي زرتشت بود و او را مردي بسيار بزرگ و نوشته هايش را شكوهمند بازنمود كرده است. گوته، زرتشت را خردمندي به شمار مي آورد كه جهان خرد كمتر همانند او را به خود ديده است. او در همه جا از كسي نام می برد كه همواره درانديشه خوشبختي و آسايش مردم بوده است و جز راستي و پاک دلي سخن نگفته است . توماس هايد: اين نويسنده بزرگ انگليسي منش زرتشت را سخت مي ستايد و او را انديشمندي بزرگ به شمار مي آورد. او مي نويسد كه خداوند زرتشت را براي مردم ايران برگزيد، زيرا ايرانيان از يك آگاهي بزرگي درباره خداوند برخوردار بودند. اين مردم با خرد، سزاوار مرد خردمندي چون زرتشت بودند . پرفسور جان هینلز: دین زرتشت را باید نخستین دین آزادی انسان ها و حقوق بشر در جهان خواند . پرفسور هانري ماسه : زرتشت اولين شخصي است که پايه هاي يکتا پرستي را در جهان بنيان نهاد . خانم فرانسیس پاورکاب: من شگفت دارم از این که اگر زرتشت در هزاران سال پیش از میلاد در شرایطی که هیچ قانونی برای بشریت وجود نداشت ظهور نمی کرد و چنین آموزه هایی را برای ما به جای گذاشته که پس از هزاران سال بدون کوچکترین ناهمگون نبودن با شرایط امروز و همچنان پایه های انسانیت بشر را شکل می دهد اگر وی نیامده بود به راستی امروزه جامعه بشریت چه حالی داشت و در چه شکلی زندگی می کرد. رابیندرنات تاگور: زرتشت بزرگترین پیامبر پیشکسوت بود که راه آزادی انتخاب در امور اخلاقی را به روی آدمی گشود. موریس مترلینگ: پژوهش در آیین زرتشت از لحاظ مسیحیان خیلی جالب توجه است زیرا سه چهارم و حتی بیشتر باور مسیحیان از ایرانیان گرفته شده است. هگل: نور دانش برای نخستین بار با پیدایش زرتشت در تاریخ آغاز به درخشش کرد. مری بویس(باستان شناس و دین پژوه انگلیسی): دین زرتشتی در تاریخ ادیان جایگاه ویژه ای دارد و سرچشمه های آن را چه بسا بتوان تا روزگار هند و اروپاییان پی گرفت. آموزه های زرتشت که جنبه های روحانی و اخلاقی والایی دارند، مطالعه این دین کهن را بسی مسرت بخش می سازند. منبع:امرداد ---------- Post added at 07:07 PM ---------- Previous post was at 07:04 PM ---------- مفهوم موعود در دین زرتشتی اشاره منجی آخر الزمان در جهانبینی و معادشناسی زرتشتی جایگاهی ارجمند دارد وبههمین جهت از آن بسیار گفته و نوشتهاند. با این وصف، کنکاشها درباره ماهیت ومفهوم اندیشه نجاتبخشی در باورهای مزدیسنایی اقناعکننده نبوده و هنوز شناختکاملی از آن بهدست نیامده است . از اینرو، در نوشتار حاضر کوششی رفته تا بابازخوانی مباحث مربوط به موعود زرتشتی، جنبههای ناگفتهای از آن وانمایی شود. مزدیسنان موعود یا منجی را «سوشیانت یا سئوشینت» (1) نام کردهاند. این واژه اسم فاعلمضارع از ریشه«~ «us» ~»و«~ as» ~»، به معنی «سود» بوده (2) که به «آن کسی که سود خواهدرساند» و نیز «رهاننده» ترجمه شده است. (3) در متون دینی زرتشتی، هنگامیکه از اوستا تا کتب متأخر به پیش برویم، متوجهمیشویم که مفهوم «سوشیانت» یا همان منجی از لحاظ کمی و کیفی بسط روبهتزایدیپیدا کرده است . برای درک بهتر موضوع، جایگاه و تعریف «سوشیانت» را به ترتیب دراوستا و سایر منابع زرتشتی وارسی میکنیم. «سوشیانت» درگاثاها (4) در گاثاها، که آنها را سرودههای زرتشت میشمارند، واژه «سوشیانت» در دو صیغه مفردو جمع استعمال شده است. به عقیده غالب پژوهندگان، کاربرد شکل مفرد این واژه درگاثاها بر شخص زرتشت دلالت دارد: (5) ای مزدا! چگونه دریابیم که تو در پرتو «اشه» (6) برهمگان و برآنان که سر آزار مرا دارند، فرمانمیرانی؟ مرا به درستی از هنجار «منش نیک» (7) بیاگاهان. «سوشیانت» باید بداند که پاداش ویچهسان خواهد بود (یسنههات 48، بند9) . ... «کی گشتاسپ» (8) هوادار «زرتشت سپیتمان» (9) و «فرشوشتر» (10) ، راه راست دینی رابرگزیدهاند که «اهوره» به «سوشیانت» فرو فرستاد (یسنای 53، بند2) . علاوه بر این، در گاثاها، سوشیانت به شکل «جمع» هم آمده و بهنظر میرسد در اینحالت، به آیندگانی اشاره دارد که با بهرهمندی از «منش نیک» ، راه زرتشت را پی خواهندگرفت : (11) ای مزدا! چنین خواهد بود «رهانندگان سرزمینها» (سوشیانتها)، که با «منش نیک» خویشکاری میورزند و کردارشان بر پایه «اشه» و آموزشهای تو است. بهراستیآنان به درهم شکستن خشم (12) برگماشته شدهاند (یسنههات 48، بند12) . به این ترتیب، در گاثاها هنوز سوشیانت چهرهای مرتبط با پایان گیتی، «فرشگرد» (13) وداوری انجامین نیست، بلکه چون اصطلاحی عام و آشنا، برای همه آن نیکنفسانمنتظری بهکار رفته است که زرتشت نیز در شمار آنان قرار دارد. (14) در واقع، کاربرد مفهوم سوشیانت در گاثاها کاملا با آنچه بعدها ـ و در متون دینیزرتشتی ـ شاهد آن خواهیم بود، متفاوت است؛ زیرا در این سرودهها بههیچوجه ازنقشآفرینی او در فرجام جهان یاد نشده و حتی میتوان گفت که در گاثاها، سوشیانتبیشتر نمودی این دنیایی و خاکی دارد. برای مقایسه، به این سرودهای زرتشت راجع بهپایان گیتی نگاه کنید که در آنها هیچ اشارهای به سوشیانت نشده است: ای هوشمندان! بشنوید با گوشها [ی خویش] بهترین [سخنان] را و ببینید با منش روشن و هر یکاز شما ـ چه مرد و چه زن ـ پیش از آنکه رویداد بزرگ به کام ما پایان گیرد، از میاندو راه، [یکی را] برای خویش برگزینید و این [پیام] را [به دیگران] بیاموزید (یسنههات 30، بند2) . آنگاه شکست و تباهی بر «دروج» (15) فرو خواهد آمد و آنان که به نیکنامی شناختهشدهاند، به آرزوهای خویش خواهند رسید و به سرای خوش «منش نیک» و «مزدا» (16) و «اشه» راه خواهند یافت (یسنههات 30، بند 10) . ای اهوره! این [همه] را از تو میپرسم: بهدرستی [بازگوی] که چگونه گذشته است و چگونهخواهد گذشت؟ اشونان و پیروان «دروج» را چه پاداش و پادافرهای در دفتر زندگانینوشته خواهد شد؟ ای مزدا! این [همه] در شمار پسین چگونه خواهد بود؟ (یسنههات 31، بند14) . ... من چنین کسانی را به نیایش تو رهنمون خواهم شد و همه آنان را از «گذرگاهداوری» (17) خواهم گذراند (یسنههات 46، 10) . ای مزدااهوره! اینک تو را و «اشه» و «بهترین منش» و «شهریاری مینوی» را میستایم و نیایشمیگزارم . من خواهانم که رهرو راه [راست] باشم [و] در «گرزمان» (18) به گفتار رادمردان [تو] گوشفرا دهم (یسنههات 50، بند4) . مزدی که «زرتشت» به «مگونان» (19) نوید داده، در آمدن به «گرزمان» است، آنجا که ازآغاز سرای «مزدااهوره» بوده است (یسنههات 51، بند 15) . سرودهای فوق، بهوضوح نشان از بشارت آمدن روز قیامت و غلبه نیکی بر بدی، پلداوری (پل چینوت یا صراط) و بهشت برین دارد؛ اما در هیچکدام از این سرودههایمربوط به آخرت کارکردی برای سوشیانت پیشبینی نشده است. براین اساس، میتوان نتیجه گرفت که کاربرد سوشیانت در گاثاها بهگونهای کاملامشهود عام و غیرمبتکرانه بوده؛ و چنان مینماید که زرتشت در این سرودهها از واژهمذکور به مثابه مفهومی آشنا یا قابل درک برای مردمانش بهره جسته است. این نکته را بامروری بر گاثاها بیدشواری میتوان دریافت؛ زیرا جنبههای انقلابی آموزههایزرتشت، چون طرد همهجانبه دئوهها (دیوان) و نفی شرابخواری، ممنوع کردنقربانیهای خونین و ارادت یکپارچه او به اهورهمزدا، همواره تمایزی قابل شناختداشتهاند. اینهمه در حالی است که در گاثاها، نه فقط مفهوم «منجی» ، در مقایسه با آنچهگذشت، دقیقا تبیین نشده، بلکه زرتشت با سوشیانت نامیدن خود و آنان که خواهندآمد، از این واژه بهشکلی غیراختصاصی بهره گرفته است. بهعبارت دیگر، با توجه بهشیوه و کاربرد واژه سوشیانت در گاثاها، میتوان گفت که مفهوم موعود دستاورد ابتکاریا رسالت زرتشت نبوده است. «سوشیانت» در «یشت» ها (20) برخلاف گاثاها، سوشیانت در یشتها تعریفی کاملا اختصاصی دارد که شناختموجزی از او به دست میدهد: .1 در فروردین یشت (بند 128) فروشی (21) سه تن که براساس متون متأخر زرتشتیسوشیانت دانسته شدهاند، به نیکی ستوده شده است: فروشی پاکدین «اوخشیت ارت» (22) را میستاییم. فروشی پاکدین «اوخشیت نم» (23) را میستاییم. فروشی پاکدین «استوت ارت» (24) را میستاییم. (درباره زمان و ترتیب ظهور این موعودها، در این یشت و سایر قسمتهای اوستا، هیچگونه اشارهای وجود ندارد. لیکن خواهیم دید که این موضوع در کانون ادبیات رمزیو پیشگویانه زرتشتیگری متأخر قرار دارد.) .2 در زامیادیشت (بند 92)، سخن از ظهور سوشیانت از دریاچهای به نام «کیانسیه» (25) رفته است: بدان هنگام که «استوت ارت» ، پیک مزدااهوره، پسرویسپ تئورویری (26) از آبدریاچه کیانسیه برآید ... .3 سوشیانت دارای فرکیانی (27) و لذا شایسته فرمانروایی است: بدان هنگام که «استوتارت» ، پیک مزدااهوره... برآید، گرزی پیروزیبخشبرآورد، [همان گرزی] که فریدون دلیر (28) هنگام کشتن «اژیدهاک» (29) داشت؛ [همانگرزی] که افراسیاب تورانی (30) هنگام کشتن «زین گاو» دروند (31) داشت؛ که کی خسرو (32) هنگام کشتن افراسیاب داشت؛ که کی گشتاسپ آموزگار اشه برای سپاهش داشت. او بدین [گرز]، دروج را ازینجا ـ از جهان اشه ـ بیرون خواهد راند (زامیادیشت، بندهای 92 و 93) . .4 سوشیانت و یارانش، نیکنفسانی هستند که سعادت مادی و معنوی را برایجهانیان به ارمغان خواهند آورد: یاران «استوتارت» پیروزمند بهدرآیند: آنان نیکاندیش، نیکگفتار، نیککردار ونیکدیناند و هرگز سخن دروغ بر زبان نیاورند (زامیادیشت، بند 95) . منش بد شکست یابد و منش نیک برآن چیره شود. [سخن] دروغگفته، شکست یابد و سخن راستگفته، برآن چیره شود. خرداد و امرداد، (33) گرسنگی و تشنگی، هر دو، را شکست دهند. اهریمن ناتوان بدکنش رو در گریز نهد (زامیادیشت، بند 96) . به این ترتیب و مجموعا، در «یشتها» مفهوم سوشیانت با فرجام محتوم گیتی وهنگام غلبه نهایی نیکی بر بدی پیوندی آشکار یافته است؛ هر چند که هنوز از هنگامظهور او و چگونگی کنشهایش صحبتی در کار نیست. بههرحال، چنانکه دیدیم، در زامیادیشت سخن از سه موعود رفته است. در اینیشت نکاتی وجود دارد که نشان میدهد مباحث مربوط به سوشیانت بهراستی قدمتیورای انتظار دارند . از جمله، باید به توصیفی که از «افراسیاب» در آن و در کنار سوشیانتشده، توجه کرد؛ زیرا در یشت مذکور این دشمن مشهور تورانی چندان بدسگال واهریمنی تصویر نشده، بلکه حتی او با کشتن «زین گاودروند» ، همچون دیگر فرهمندانذکر شده، بهواقع ناجی ایرانزمین گشته است. این امر میرساند که ترسیم چهرهایمخوف از افراسیاب تحولی است که بایستی حداکثر در آغاز زرتشتیگری انجام شدهباشد (34) و درست بههمین خاطر است که جنگافزار پیروزیبخشی را که سوشیانت با آندروغ را سرکوب میکند، در کف او هم میبینیم. همچنین باید از سرنوشت «اژی دهاک» در زامیادیشت یاد شود که برخلاف آنچه بعدها رایج شد، اینجا توسط فریدون کشتهشده است (35) (میدانیم در اساطیر ایرانی سخن از به زنجیر کشیدهشدن او در البرزکوه وسپس خروجش در پایان دنیا رفته است) . بنابراین، میتوان باور داشت که این بند اززامیادیشت از لحاظ مضمون بسیار قدیمی است (36) و لاجرم باور به سوشیانت در آن نشاناز جهانشناخت آریاییان اولیهای دارد که باری، منتظر ظهور قهرمانی از نسل پهلواناناساطیریشان میبودهاند تا بدیها را از میان بردارد . موضوع قابل ذکر دیگر، اشاره این یشت به از میانرفتن گرسنگی و تشنگی، خودحکایت از دغدغههای مردمان اولیهای دارد که با پدیده کشاورزی و آبیاری ناآشنا بوده وشاید به اندازه بدیهای اخلاقی از غلبه آنها نگرانی داشتهاند. بنابراین، در یشتها سوشیانت را در امتداد سلسله قهرمانان اساطیری و حتیبقیةالسیف آنان میبینیم؛ او در عین آنکه آرمانهای زرتشتی چون غلبه بر منش بد واهریمن را به انجام میرساند، نقطه اوج پهلوانان و حماسهآفرینان هم هست. اینهمه باروح کلی یشتها هماهنگی کاملی دارد؛ زیرا در این سرودهها همواره کوشش قابلتشخیصی برای آشتیدادن باورهای کهن آریایی با آموزههای زرتشت دیده میشود. (37) بهسخن دیگر، بندهای ذکر شده از زامیادیشت در واقع تلاقی باورهای کهن آریایی راجعبه سوشیانت پهلوان با دینمداری پس از زرتشت را نشان میدهد. سوشیانت در متون زرتشتی پس از اوستا برخلاف اوستا، اندیشه سه موعودی که از پی هم خواهند آمد، در متون دینی زرتشتیچون «بندهشن» (38) ، «دینکرت» (39) ، «زندوهومنیسن» (40) و «جاماسب نامه» (41) و غیره... باگسترش فوقالعادهای مطرح شده و شاخ و برگ فراوانی یافته است. (42) برای آگاهی ازروایات این منابع و بهطور بسیار خلاصه: (43) در جهانبینی زرتشتی، آغاز و انجام آفرینش در زمانی محدود به دوازده هزار سالانجام میگیرد که خود به چهار دوره سههزار ساله تقسیم میشود. در سه هزاره نخست، گیتی روحانی و مینوی بود و میان قلمرو روشن اهورهمزدا و قلمرو تاریکی اهریمن خلاءحایل بود. در این خلال، اهورهمزدا با دانش کامل خود از وجود اهریمن آگاه بود؛ لیکناهریمن به دلیل نادانی از جهان روشن اهورهمزدا خبری نداشت. در فرجام سه هزارهاول، بارقهای از نور که از مرز تاریکیها گذشت، اهریمن را از وجود جهانی دیگر آگاهکرد و او بر قلمرو اهورهمزدا یورش آورد، لیکن چون خویش را ناتوان دید، «ضدآفرینش» خویش را آغاز کرد و در مقابل آفریدههای اهورایی، بدکاران و دیوان را در عالممینوی خویش بهوجود آورد. در سه هزاره دوم، غلبه نسبی با اهورهمزدا شد، زیرا اودعایی بر زبان آورد و اهریمن و دیوان آفریده او را بیهوش کرد. در این فرصت، اهورهمزدا به آفرینش گیتی پرداخت؛ او آسمان و زمین و آب و پیشنمونههای انسان (یعنی کیومرث) و چارپایان و گیاهان را پدید آورد، تا آنکه در پایان این هزاره، زنیبدکاره به نام جهی اهریمن را از بهتزدگی بیرون آورد و او را ترغیب کرد تا به جهانروشنیها یورش آورد. این گونه، سه هزاره سوم و چهارم به حالت «آمیخته» درآمد: آمیختگی میان نیکیها و بدیها ، ...، سراسر سه هزاره سوم به خیزش شاهان پیشدادی، سلطه هزار ساله اژیدهاک و شهریاری کیانیان گذشت تا عاقبت در ابتدای آخرین سههزاره (یعنی هزاره چهارم)، زرتشت پا به عرصه وجود نهاد. باور زرتشتی چنان است کهدر این دوره، عاقبت بدیها شکست قطعی میخورند و گیتی از ریم آنها پالوده میشود.در پایان هر هزاره از این دوره، سوشیانتی از تخمه زرتشت برای یاری دینبهی (44) و مسلمگردانیدن شکست دشمنان ظهور میکند. در پایان هزاره دهم خلقت (اولین هزاره از سه هزاره چهارم)، «پشوتن» (45) ، پسر شاهگشتاسپ کیانی، ظهور میکند و رهبری مؤمنان را بهدست میگیرد. وی با یاریصدوپنجاه مرد پرهیزگار و شماری از ایزدان، نیروهای اهریمن را خواهد شکست وجهان را از آلودگی پاک خواهد کرد. به این ترتیب، راه برای زاده شدن «اوخشیتارت» (اوشیدر یا هوشیدر)، یا نخستین تن از سه پسر رهاییبخش زرتشت هموار میشود. (46) هوشیدر سپاهی نیرومند بر گرد خود فراز میآورد و در نبردی سهمگین تبهکاران رادرهم میشکند و دین زرتشت را دوباره زنده میگرداند. هزاره یازدهم، دوره «اوخشیتنمه» یا دومین رهاییبخش است. در این هزاره، دیو ملکوش (در اوستا: مهرکوس (47) ) ظاهرمیشود و توفان سهمگینی از تگرگ و برف پدید میآورد که همه آفریدگان را نابودمیسازد . اما مردم و جانورانی که پیشتر به دژ (ور) جمشید (48) پناه جسته بودند از گزندملکوش در امان میمانند و بار دیگر جهان را از آدمی و جانور پر میسازند. اما بهواسطهگسترش تبهکاریها و کژآیینیها، باز اهریمن نیرو میگیرد و اژیدهاک را که فریدون درکوه دماوند در بندش کرده بود، برمیانگیزد تا از جهانیان کینخواهی کند. اهورهمزدا نیزبه یاری ایزدان، گرشاسپ دلاور (49) و شماری از پهلوانان از جمله کیخسرو وتوس و گیو رااز خواب و بیخودی بیدار میکند. در نبردی که اینچنین در میگیرد، گرشاسپ با گرزمعروفش اژیدهاک را به قتل میآورد؛ اهریمن و دیوان شکسته خواهند شد و به ژرفایتاریکی خود باز خواهند گشت. (50) اینگونه، زندگی سراسر خوشی آغاز میشود واهورامزدا «فرشگرد» را با ظهور آخرین و بزرگترین سوشیانت آغاز میکند. او «استوتارت» نام دارد و طی پنجاهوهفت سال، همه مردگان از «کیومرث» تا آخرین انسان را ازگور بر میانگیزاند. همه انسانها در یکجا بر هم فراز میآیند و هر کسی بهچشم خویشکردههای نیک و بدش را میبیند. «استوت ارت» راستکاران را به بهشت برین بازمیفرستد و بدکاران را به دوزخ فرو میافکند. پس از سه روز، رودی از فلز گداخته مهیامیشود که همه روانهااز آن عبور میکنند. با این آزمون، گناهان دوزخیان خواهدسوخت و تبهکاران، همچون پاکان، از آلودگی به هر گناهی پاک خواهند شد. (51) آنگاهسوشیانت در نقش یک موبد (52) گاوی را قربانی میکند و از پیه آن شربت جاودانگی راآماده میکند. هر یک از مردمان با نوشیدن آن شربت جاودانه میشوند. (53) سپسسوشیانت هرکسی را به مقتضای اعمالش پاداش نیک خواهد داد. نتیجهگیریها (1) براساس آنچه گذشت، میتوان اندیشید که پیش از رسالت زرتشت، مردمهندوایرانی چشم به راه سوشیانتهایی (در معنای سودرسان و رهاننده) میبودهاند تاهر از گاهی با ظهور خویش زندگی را سامان بخشند و بدیها را ریشهکن کنند. (54) این «موعودهای اولیه» به مقتضای نحوه زندگی قبیلهای آن دوران لابد سیمایی پهلوانی واسطورهای داشتهاند. شاید زرتشت با سوشیانت خواندن خود مخاطرهای عظیم رابهجان خریده باشد، زیرا بنا به سنت، او یک «زوئتر» (55) یا روحانی بوده و نه حتی لااقلیک «نر«~ Nar ~»» ؛ (56) و شاید بخشی از مخالفتهایی که او را ـ در گاثاها ـ به گلایه واداشته، ناشی از همین نکته بوده که توده مردم توقع ظهور یک پهلوان در مقام سوشیانت راداشتند و نه یک زوئتر ... . بههرحال، چنان معلوم است که پیروان زرتشت بعدها درتلاش برای آشتی دادن مبانی کیش جدید با آیین کهن به آن سوشیانت منتظر سیماییدینی هم بخشیدند. اینگونه در زامیادیشت، «سوشیانت» ، علاوه بر بهرهمندی از فرکیانیو نقطه اوج قهرمانان اسطورهای بودن، سیمایی کاملا دینی و روحانی هم دارد. (2) جایگرفتن مفهوم موعود در طرح کیهانی هزارهها و رواج ادبیات رمزی وپیشگویانه راجع به زمان و علایم ظهور سوشیانت محتملا دستاورد دوران محنتبارسلوکیان (جانشینان اسکندر مقدونی) است؛ (57) دورانی که مؤمنان زرتشتی ناراضی ازسلطه کافران یونانی و فرهنگ یونانیمآبی به خود دلداری میدادند که دوام بدیها فقطتا پایان هزاره زرتشت خواهد بود و بهزودی با خیزش دوباره پهلوانان اسطورهای کهنرهایی به ارمغان خواهد آمد ... . کار که بر «ساسانیان» مسلم شد، اندیشه موعود، درچارچوب آرمانهای ملی (ایرانشهر) و مذهبی (زرتشتیگری ثنوی) آنان تجلیتازهای یافت: اینان در بازبینی مفهوم سوشیانت، برخلاف آنچه در یشتها دیدیم، کارکردهای پهلوانی و دینی او را تا حدی از هم گسستند. دیگر سوشیانت قهرمانی ازسلاله یلان اساطیری نبود، بلکه «موبدی» از تخمه زرتشت پیامبر وانمود میشد کهدست در کار امور رستاخیز دارد . او مردگان را برمیانگیخت؛ آخرین قربانی گاو راپیشکش اهورهمزدا میکرد؛ از پیه آن شربت جاودانگی فراهم میساخت؛ نیکان راپاداش میداد و ... . و البته پیش از این، پهلوانان اسطورهای از خواب و بیخودیبرمیخاستند و اهریمنان را نابود میکردند تا زمینه برای ظهور سوشیانت نهایی مهیاشود. اینگونه، میتوان دید که اندیشههای نوآورانه زرتشت راجع به معاد و رستاخیز درفرآیندی طولانی بر پیکره موعود (های) اسطورهای هندوایرانی تنیده شده و در تعاملیشگرف با آن تکامل یافته است. در واقع، مفهوم سوشیانت، همچنانکه از گاثاها ویشتها آشکار است، ریشه در باورهای بسیار کهن ایرانیان باستانی دارد و بهرهگیریزرتشت از این مفهوم نیز در همان چارچوب کهن بوده، لیکن با آموزههای اصیل زرتشتراجع به معاد و در همترازی با اعتقاد به سال کیهانی بزرگ و فرجام جهان، آخرینسوشیانت دیگر نمیتوانست فارغ از رخدادهای معاد زرتشتی قلمداد شود و به نظرراقم این سطور، هرچند باور به سوشیانت آخرین قدمتی فراتر از زرتشت دارد، لیکنتجسم کارکردهای دینی برای او محصول دوران پس از زرتشت است. (3) در اوستا اشارات فراوانی بهظهور سوشیانت از آب کیانسیه وجود دارد. (58) لیکنباید دانست که در هیچ جای اوستا شاهد مستقیمی بر اینکه سوشیانت از تخمه «زرتشت» است، یافت نمیشود؛ همچنانکه در بند 128 فروردینیشت تصریح نشده کهاوخشیتارت و اوخشیتنم و استوتارت همان سوشیانتهای موعود هستند. در واقع، با تطبیقدادن مطالب متون متأخر زرتشتی با این بخشهای اوستاست که معلوم میشود ازتخمه زرتشت که در آب کیانسیه نگهداری میشود، سه سوشیانت از پی هم برخواهندخاست. بنابراین، میتوان پرسید که چرا سرایندگان یشتها از تصریح دقیق و روشنبراینکه سوشیانت از نسل زرتشت است، طفره رفتهاند؟ آیا باور به برخاستن «رهانندهها» از دریاچه کیانسیه مقدم بر زرتشتیگری است؟ و چرا این سوشیانتها بهنام مادرانشان نامیده میشدند، نه پدر نامآورشان: زرتشت پیامبر؟ آیا نمیتوان در اینامر ریشههای باورهای مادرسالارانه را یافت؟ (59) (4) دقت در ادبیات پیشگویانه راجع به سوشیانت، بهویژه آنچه در منابع متأخرآمده، نشان میدهد که باور به موعود در اندیشههای مزدیسنایی عمیقا مبتنی براسطورههای بازگشت به عصر زرین است؛ زیرا مهمترین کارکرد سوشیانت احیا وبازسازی گیتی بر مبنای الگوی نخستین آن (فرشگرد) دانسته شده، که این امر بانگرش دوری و نه خطی به «تاریخ» انطباق دارد. برای درک عمیقتر این نکته، لازم است تا مفهوم نگرش دوری به تاریخ تبیین شود: نگرش دوری به تاریخ دستاورد استنباط بشر از رویدادهای ادواری طبیعت است. بشریکه شاهد دوران و چرخش طبیعت در هیئت روز و شب، بهار و خزان، زوال و نوزایی ماه، جزر و مد و امثالهم بود، لاجرم از این رویدادهای شگرف طبیعی نتیجه میگرفت کهرنجها همچون تاریکی وحشتافزای شب یا سرمای کشنده زمستان دوامی ندارند وعاقبت به روشنایی و شادکامی و گرمی میرسند . او با ذهن شدیدا فلسفهگرای خودچرخه دایمی طبیعت را تجلی قانونی کیهانی میدید که بر تمام شئون زندگی حاکماست، قانونی که به زشتکاری و شقاوت پایان میدهد و نیکورزی را ارج مینهد.اینگونه انسانهای باستانی در پرتو یکسانی کارکرد بیولوژیک مغزشان، در تمام گیتی، ازمشاهدات خود به این نتیجه یکسان میرسیدند که روزگارانی پیش، در عصری زرین وسرشار از نیکی به سر میبردهاند، دورانی سراسر خوشی و آسایش همچون بهار ... . والبته بیگمان بودند که عاقبت در گذر از چرخه عظیم زمان به همان دوران طلایی آغازینواصل خواهند شد . (60) مفهوم موعود در اندیشههای کهن آریایی و زرتشتی درهمینچارچوب معنا مییابد: او کسی است که یک قوم یا حتی جهان را با به ثمر رسانیدنرویدادی به نام «فرشگرد» دوباره به همان عصر زرین آغازین رهنمون خواهد گشت. (61) (5) از آنچه گذشت، نتیجهای مهم هم عاید میشود و آن سستی نظریهای است کهباورمندی به موعود شیعی را یکسره وامدار آموزههای زرتشتی راجع به سوشیانتمیداند. توضیح آنکه برخی اندیشهمندان بر این راه رفتهاند که میتوان باور به موعود درادیان گوناگون را دستاورد تکامل یک اندیشه واحد دانست که نخست در زرتشتیگریپدیدار شد و سپس به سایر ادیان رسوخ یافت. (62) به اعتقاد اینان، یهودیت عمیقا از کیشایرانی و باورمندی آن به موعود تأثیر پذیرفت و سپس این موضوع از آن دین به مسیحیتو اسلام راه یافت تا عاقبت در تشیع و در هیئت مهدی به اوج اعتلای خود رسید. مرحومصادق هدایت از جمله پیروان این نظریه بود. او در مقدمه ترجمه خود از کتاب زند وهومنیسن، اصولا اعتقاد اسلامی به وجود قائم را بهتمامی ملهم از اندیشههای ایرانی وزرتشتی شمرده و حتی از قول ادگار بلوشه نقل کرده که «اعتقاد به ظهور قائم حاصلعکس العمل روح ایرانی علیه روح سامی» است. (63) او در اثر مذکور تلاش زیادی کرده تا بانشان دادن همانندیهایی میان پیشگوییهای راجع به هنگامه مهدی (عج) و سوشیانتخواننده را باین نتیجه برساند که باور به آن هر دو دستاورد «افسانهپرستی به عنوان یکیاز احتیاجات اصلی آدمی» است. (64) نیز، برخی کوشیدهاند که این نظریه را وجههای تاریخی هم ببخشند: «پس از آن کهعربها در ایران نفوذی یافتند و دانشمندان ایرانی بیشترین کتابهای دینی پهلوی وبیشترین کتابهای رزمی و حماسی را از زبان پهلوی به زبان عربی برگرداندند و درمحافل و مجالس از برای عربهای تازه وارد خواندند، اندک اندک در مغز آنان موضوعموعود جای گرفت، بهطوریکه دیگر بیرون کردن آن را نتوانستند و بعدها جزو عقایددینی آنها شد و در مذهب شیعه راه کمال پیمود و با عقاید کهن وفق داده شد» . (65) شکی نیست که چنین دیدگاهی بس سادهانگارانه است؛ زیرا با مروری بر ویژگیهایموعود شیعی میتوان بهروشنی دید که مبانی اعتقاد به آن بهشکل فاحشی با الگوهایحاکم بر اندیشه سوشیانت تفاوت دارد؛ زیرا اولا، باورمندی به موعود شیعی، برخلافسوشیانت، آموزهای مبتنی بر استنباط خطی از سیر تاریخ است، سیری که به برپایینظامی کاملا عادلانه و بیبدیل در سرگذشت آدمی منتهی میشود. ثانیا، بر مبنایاعتقادات شیعی، مهدی آمده و آماده است؛ او در جامعه با مردمان میزید و با آنانسخن میگوید و حتی ارشادشان میکند، اما به ناگزیر، تا هنگام مقرر ناشناخته باقیمیماند. (66) ثالثا، پیروزی مهدی در خلال نبردهایی خونین و بیحضور یلان و پهلواناناسطورهای بهدست خواهد آمد و قیام او، بی کم و کاست، یک انقلاب عظیم برای برپاییحکومتی جهانی با هدف برقراری کامل حق و عدل و قسط خواهد بود، حکومتی که جزدین خالص برجای نمیگذارد. (67) آشکار است که اینهمه با کارکردهای متصور برایسوشیانت سخت تباین دارد. از اینها گذشته، در پیشینه و باورهای کهن مردم عرب هرگز چنان اسطورهای کهبنمایه موعود آخرالزمان قرار گیرد، وجود ندارد. سهل است، عرب اساسا معاد ورستاخیز را باور نداشت تا جویا و چشمبهراه موعود باشد و این از آنجا پیداست کهبیشتر جر آنان با پیامبر اسلام بر سر همین موضوع بود که بس باورنکردنیاش مییافتند.این نکته بهویژه در مورد عرب بادیهنشین صادق است که به تعبیری «اساسا دینینداشت و اگر داشت آن را در روح و قلب او تأثیری نبود» . (68) عرب تنها به غنیمت و آزادیمیاندیشید و فقط از اجل و تقدیر بیم داشت ... او حتی احتمال i r a n 3 0 ti r a n 3 0 ti r a n 3 0 t و رستاخیز را بابردن استخوانپارهای به نزد پیامبر اسلام به سخره میگرفت و مرگ را آخر همه چیزمیشمرد. (69) از چنین بستری درآمدن اندیشه موعود در هر شکلش البته ناممکن بودهاست. در واقع، خاستگاه موعود شیعی اسطورهها و باورهای کهن نیستند، بلکه مبنایاعتقاد به آن، به نحو بینظیری مفهوم «حجت الهی» است که به تعبیر شیعه، همیشه برزمین برقرار بوده و خواهد بود. (70) اما صفات ممیزه مهدی به همین نکته ختم نمیشود؛ و در سویی دیگر، باید به نقشو مفهوم «انتظار فرج» توجه کرد که در ادبیات شیعی مقامی شامخ دارد ، ..، و این گونه، مفهوم موعود در اندیشه شیعی، مایههای قدرتمندی از انگیزه برای تعالی روحی و علونفس بهوجود میآورد . در باورهای اسطورهای چنین نتیجهای مطلقا وجود ندارد و انتظارموعود هرگز سببساز کنشهای روحبخش نمیگردد. باور به سوشیانت و حتی ماشیحیهودیان نیز به چنین رخدادی نمیانجامد، که اولی در کمند هزارههای کیهانی، خودنوبتش فرا خواهد رسید و ظهور دومی منوط به اراده یهوهای خشمناک گشته است. تنهاموعودی که میتوان درباره آن واژه «انتظار» را معنا کرد، عیسای مسیحیان است که البتهاین یکی هم در بلندای آسمانها، برخلاف مهدی، کمترین تعاملی با فردفرددوستدارانش ندارد. بهعبارت دیگر، در باور شیعی این برجستگی مهم و منحصر به فردوجود دارد که امام غایب یا همان موعود حجت الهی بر زمین است، حجتی که با یکیکانسانها رابطهای عاطفی و هدایتگر دارد. پي نوشت : «~ Soynt ~»یا«~ 1. Saoyanta ~» 2) ر.ک: گئو ویدن گرن، دینهای ایران، ص .129 3) این معنا در واقع از نص اوستا مستفاد میشود؛ ر.ک: اوستا، فروردینیشت، بند 129؛ نیز به: ابراهیم پورداوود، سوشیانتموعود مزدیسنا، ص .8 4) گاثاها یا گاهان، عنوان کلی هفده سرود از هفتاد و دو سرود ابتدای اوستای فعلی، موسوم به «یسنه» است که به اعتقاد محققان، توسط زرتشت خلق شدهاند. این سرودها در پنج گروه موسوم به «گاه» ترتیب یافته و عبارتاند از: «اهونودگاه» ، «اشتودگاه» ، «سپنتمدگاه» ، «وهوخشترگاه» و «وهیشتوایشتگاه» . 5) درباره این اعتقاد و دلایل آن ر.ک: مری بویس، تاریخ کیش زرتشت، ج 1، ص .325 نیز به : ابراهیم پورداوود، پیشین، ص .9 6) درباره معنای اشه،«~ (Asa) ~»، اجماع قاطعی وجود ندارد، ولی معمولا آنرا راستی، حقیقت، نظم و ترتیب کامل، قانون ابدیآفرینش و میزان مقرر مزدایی دانستهاند. از همینرو، بیشتر مترجمان اوستا ترجیح دادهاند که این واژه را بههمان صورتاصلی نقل کنند. 7) منش نیک برگردان وهومن یا بهمن است که در آموزههای زرتشتی یکی از امشاسپندان،«~ (Amasaspanta) ~»بهشمار میآید.این امشاسپندان که نزدیکترین مینویان به اهورهمزدا هستند، عبارتاند از: «بهمن» ، «اردیبهشت» ، «شهریور» ، «سپندارمذ» ، «خرداد» ، «امرداد» و «سپندمینو» . درباره چند و چون این مینویان و کارکردهای آنان ر.ک: آر. سی.زینر، طلوع و غروبزرتشتیگری، صص 56ـ .63 8) کی گشتاسب یا کی ویشتاسپ،«~ (Vistaspa) ~»، آخرین فرمانروا از سلسله کیانیان است که با گرویدن به زرتشت درگیر نبردهایزیادی با همسایگان کافر خود شد. او در ادبیات زرتشتی مقامی بس شامخ و ستایششده دارد. 9) سپیتمان«~ Spitman ~» (در اوستا: سپیتام«~ Spitama) ~»نام خاندان زرتشت است. ظاهرا سپیتمه به معنای «از نژاد سفید» یا «ازخاندان سفید» است. در کتاب بندهشن، سپیتمان نیای نهم زرتشت شمرده شده است. 10) فرشوشتر«~ Frasustar ~» (به معنی دارنده شتر کارآمد وراهوار) نام پدرزن زرتشت و یکی از نخستین پیروان اوست. 11) درباره این نظریه ر.ک: مری بویس، پیشین، ص 326 و نیز: ابراهیم پورداوود، پیشین، ص .10 12) احتمالا مقصود دیو «خشم» (ائشم«~ Aesma) ~»است؛ از او شریرتر نداریم. معمولا از او با صفت «خونین درفش» یاد میشودو از جمله اسپاهبدان اهریمن در شمار است. بدکرداران به او روی میآورند و پرهیزگاران در نابودیاش میکوشند. 13) در ادبیات دینی زرتشتی، فرشگرد«~ Frasgird ~» (در اوستا: فرشوکرتی«~ Frasukereti) ~»به جهان نوساخته دوره دوازده هزارساله گیتی و برقراری جاودانه پرهیزگاری میگویند که خود به مدد خیزش سوشیانتها و پاککردن جهان از اهریمنان پدیدارمیشود. 14) ر.ک: تاریخ ایران کمبریج، ج 3، ق 1، ص .466 15) دروج یا دروگ«~ Drug ~»، نام مادهدیو دروغ و نادرستی و پیمانشکنی است که گاه در معنای دین «دیوپرستی» به کار رفته است. 16) مزدا«~ Mazda ~»به معنی هوشیار و دانا و آگاه است و «اهوره مزدا» را میتوان سرور دانا یا خداوندگار آگاه ترجمه کرد. در اوستاگاه خدا را فقط با لفظ مزدا خطاب کردهاند . 17) مقصود پل چینوت«~ Chinvat ~» (یا چینود) است که به اعتقاد زرتشتیان، روان هر یک از مردمان، در چهارمین روز پس از مرگ، باید از آن بگذرد تا بعد از آشکار شدن کردارهای نیک و بد، روانه بهشت یا دوزخ شود. 18) گرزمان یا گرودمان«~ Garo demana ~»به معنی خانه سرود یا سرای نیایش و به عبارت دیگر بهشت و بارگاه اهورهمزدا است. 19) درمعنای واژه مگونان اختلاف است. برخی آنرا از ریشه «مغ» و به معنی «انجمن برادری مغان» دانستهاند. نگارنده با کسانیکه مگونان را به «انجمن پذیرندگان و پیروان پیام و آموزش زرتشت» ترجمه کردهاند، موافق است. 20) یشت«~ Yast ~»به هر یک از 21 سرودی میگویند که مجموعا سومین و بلندترین بخش اوستای کنونی را تشکیل میدهند. اینیشتها در ستایش ایزدان کهن ایرانیاند که روزهای هر ماه به نام آنان نامگذاری میشد. بیشتر اندیشهمندان براین باورند کهمضامین اصلی یشتها برگرفته از اعتقادات کهن آریاییان است و الحاق آنها به اوستا نشانه تلاش برای آشتی دادن آموزههایزرتشت با کیش کهن است. واژه «یشتر«~ Yastar ~»» به معنی نمازگزار و پرستنده و همچنین واژههای «جشن» و «یزد» از ریشه «یشت» به یادگار ماندهاند. 21) فروشی«~ Fravasi ~»یا فروهر«~ Fravahr ~»یا فروهر، به قالب مثالی آفریدگان نیک و ندرتا پلید میگویند که روح و تن، بر اساسآن خلق شدهاند. در مزداپرستی، طلب یاری از فروشیها برای برکت زندگی و دفاع در مقابل دشمنان جایگاه خاصی دارد و «فروردینیشت» در ستایش آنان است. 22) اوخشیت ارت«~ Uxsyat ereta ~»در زبان پهلوی «اوشیدر» و در فارسی «هوشیدر» خوانده میشود و به معنی «پرورانندهپرهیزگاری» است. 23) اوخشیتنم«~ Uxsyat nemah ~»در زبان پهلوی «اوشیدرماه» و در فارسی «هوشیدرماه» خوانده میشود و به معنی «پرورانندهنماز» است. 24) استوت ارت«~ Astavat ereta ~»به معنی کسی است که مظهر و پیکر قانون مقدس باشد. 25) به تصریح مرحوم پورداوود و نیز بیشتر پژوهندگان، مقصود از کیانسیه همان دریاچه هامون کنونی است. ر.ک: سوشیانتموعود مزدیسنا، صص 19ـ .23 26) ویسپ تئورویری«~ taurvairi ـ Vispa ~»، نام مادر سوشیانت است. آن را به «برهمگان پیروز» معنی کردهاند. نام دیگر او، «اردتفذری» (کسی که آبروی پدر باشد) است. 27) فر یا خورنه یا فره یا خر، فروغ یا موهبتی ایزدی است که هر کس از آن بهرهمند بشود، برازنده سروری و سالاری گردد، بهشهریاری رسد و آسایشگستر و دادگر بشود. در اوستا معمولا از دو فر یاد میشود: «ایرینم خورن» (فرایرانی) و «کوئنمخورن» (فرکیانی) . فرایرانی خرد و دارایی نیک میبخشد و دشمنان ایران و اهریمنان را درهم میشکند، و فرکیانی بهرهناموران و شهریاران و اشونان میشود تا از پرتو آن به رستگاری و کامرایی برسند. افتخار بهرهمندی از فرکیانی، پس ازگشتاسپ شاهکیانی، نصیب هیچکس نشده ولی اهورهمزدا آن را برای ایرانیان ذخیره کرده تا در آخرت آن را به سوشیانت عطاکند. اوستا زرتشت را فرهمندترین کس دانسته است. 28) فریدون در اوستا، «ثرئتون»«~ Thraetaona ~»پسر «اثویه»«~ Athwya ~»نام دارداو در زمره اساطیر هندوایرانی است. مشابه وداییاو تریت«~ Trita ~»نام دارد که همچون فریدون اژدهایی به نام وریسوروپ«~ Vrisvarupa ~»را میکشد. در واقع، قهرمانی که مار یااژدهایی را به قتل میآورد، بنمایهای است که در اساطیر بسیاری از ملل یافت میشود. در متون زرتشتی، به جز اوستا، آمدهاست که فریدون جهان را میان سه پسرش، سلم و تور و ایرج، تقسیم کرد. 29) اژیدهاک«~ Azi Dahaka ~»یا همان ضحاک، در اوستا (هات 9 یا هومیشت، بند 8؛ نیز زامیادیشت بند 37)، نام اژدهایی سهکله و سه پوزه و شش چشم است که میخواهد جهان را از مردمان تهی کند. تحول او، که در اوستا خطرناکترین مخلوقاهریمن دانسته شده، به مردی تازی و دیوسیرت که دو مار بر دوش داشت و هر روز مغز دو جوان را خوراک آنان میکرد، درادبیات متأخر زرتشتی رخ داده است و خود موضوع تحقیقی جذاب و پرکشش است. 30) افراسیاب در اوستا «فرنگرسین»«~ Frangrasyan ~»نام دارد که به معنی هراسانگیز است . صرفنظر از شخصیت شاه ـ پهلواناو در برخی از بخشهای اوستای نو و نیز کتب دوره اسلامی، چنان معلوم است که او در دوران کهن منشی اساطیری داشته کهخود یادگاری از فرهنگ هندواروپایی است. او در این کالبد دیرینه، نه یک شاه ـ پهلوان، که در شمار اژدهایان و دیوان است ودخیل در نبردهای کیهانی میان ایزدان و اهریمنان. از طرف دیگر، کارنامه او به تمامی سیاه و تاریک نیست، زیرا او به خواهشایرانیان زینگاو دروند را در هم شکست و ایران را از شر وی رهانید. 31) زینگاو یا زینیگو«~ zainigav ~»نام یکی از دشمنان ایران است که افراسیاب او را به درخواست بزرگان ایران از پای درآورد. بهنوشته بندهشن، «زینگاو» از تازیان بود که شاهی ایرانشهر را از آن خود ساخت. این نام را «دارنده گاو زنده» معنی کردهاند و «دروند» را دروغپرست و گمراه و ناپاک گفتهاند. 32) کی خسرو پسر سیاوش است که انتقام قتل ناجوانمردانه پدر محبوبش را از افراسیاب ستاند . او در فرجام کارش از دیدههاناپدید شد و در سلک «باشندگان» درآمد. 33) خرداد یا هوروتات«~ Haurvatata ~»یکی از جلوههای مینوی اهورهمزدا و به معنی «رسایی و کمال» است. امرداد یا امرتات«~ Ameretata ~»جلوهای دیگر از مزدا و مظهر «جاودانگی و بیمرگی» است. 34) ر.ک: تاریخ کیش زرتشت، ج 3، ص .388 35) در «هوم یشت» (بند 7 و 8) نیز سخن از کشته شدن اژی دهاک رفته است: «فریدون از خاندان توانا... آن که اژی دهاک را فروکوفت؛ [اژی دهاک] سه پوزه سه کله شش چشم را، آن دارنده هزار [گونه] ...» ؛ همچنین ر.ک: زامیادیشت، بند .37 36) درباره دیگر شواهدی که زامیادیشت را در زمره کهنترین یشتها قرار میدهند، ر.ک : آرتور کریستن سن، مزداپرستی درایران قدیم، صص 78ـ .82 37) در این باره ر.ک: آر.سی زینر، طلوع و غروب زرتشتیگری، صص 109ـ .112 38) بندهشن را میتوان به «آفرینش آغازین» معنا کرد و خود عنوان کتابی است که در قرن سوم هجری توسط «فرنبغ دادگی» گردآوری شده است. این کتاب علاوه بر مباحثی در چگونگی خلقت، اشارات مفصلی به نجوم دارد. 39) دینکرت یا دینکرد بزرگترین و مهمترین کتاب زرتشتی است که در اصل مشتمل بر نه دفتر بوده است. امروزه دو بخشنخستین آن در دست نیست. مؤلفان آن یکی «آذر فرنبغ» بوده و دیگری «آذرباد» نام داشته، که این دومی کتاب را از نو تحریرو تکمیل و تصحیح کرده، و نیز دفتر نهم را برآن افزوده است. تاریخ انشای دینکرت را قرن سوم هجری دانستهاند. 40) این کتاب در اصل براساس «بهمن یشت» تألیف شده و مشتمل بر پیشگوییهایی از دوره آخرالزمان است. به اعتقاد برخیمحققان، زمان نگارش نسخه اصلی آن را باید در دوران پیش از اشکانیان جستوجو کرد؛ در این باره ر.ک: تاریخ ایرانکمبریج، ج 3، ق 1، ص .27 41) موضوع این کتاب پیشگوییهای جاماسپ، وزیر زرتشتی گشتاسپشاه کیانی، درباره وقایع آخرالزمان است. 42) باید دانست که این منابع در شرح پارهای جزئیات با هم اختلافاتی دارند ولی در کلیات یکی هستند. 43) منابعی که در نوشتن این یادآوری از آنها بهره جستهام عبارتاند از: تاریخ ایران کمبریج (ج 3) ؛ زند وهومن یسن (گزارشصادق هدایت) ؛ اساطیر ایرانی (جان هینلز) ؛ پژوهشی در اساطیر ایران (مهرداد بهار) ؛ نخستین انسان و نخستین شهریار (آرتور کریستنسن) . 44) مقصود دین زرتشتی است. «~ 45. Pasutan ~» 46) زایش هر سه سوشیانت از یک الگو تبعیت میکند: مادران آنها در آب دریای کیانسیه به هنگام تنشویی، از نطفه زرتشت، کهدر آن آب و توسط فروشی 99999 انسان درستکار محفوظ مانده بود، باردار میشوند. «~ 47. Mahrkusa ~» 48) ور جمشید یا ور جمکرد نام قلعهای زیرزمینی است که جمشید آن را به فرمان اهورهمزدا ساخت تا در زمستانی که دیومهرکوس پدید خواهد آورد، پناهگاه مردمان و جانداران باشد. در اینباره ر.ک: «ویدیو داد» ، فرگرد .2 49) گرشاسپ یا کرساسپ، به معنی دارنده اسب لاغر، پهلوان اصلی اوستا است که شمار زیادی از دیوان و اژدهایان بهدست او ازپا درآمدهاند. در واقع، در اوستا نشانی از رستم بهدست نمیآید و همه پهلوانیها توسط گرشاسپ انجام میگردد. این امرموضوع تحقیقی پردامنه است و به چگونگی افتراق میان تاریخ ملی و دینی ایرانیان بازمیگردد. 50) درباره سرنوشت نهایی اهریمن، منابع زرتشتی قطعیتی ندارد.از قرار، او از همان سوراخی که وارد گیتی شده بود، به ژرفایتاریکی خود پرتاپ میشود و در آنجا بیهوش میماند (و البته مخلوقاتش یکدیگر را از میان برمیدارند) . به روایت «دادستاندینیک» این بیهوشی چنان خواهد بود که تمام تحرکاتش متوقف میشود. 51) نکته جالب توجه اینکه روان پاکان نیز باید از این رود عبور کنند؛ اما آنان احساس میکنند که در شیر گرم هستند و سختینمیبینند. 52) موبد (در اوستا: مغوپیتی)، عنوان پیشوایان دینی کیش زرتشت است. در اوستا گاه واژه «رتو» یا «رد» نیز بههمین معنی است. 53) در معادشناسی و جهانبینی زرتشتی اصولا بدیها بیدوام و فرجامپذیرند. از اینرو حتی عذاب دوزخیان نیز پایانی دارد وجاودانه نیست؛ بهطوریکه صرفنظر از معدودی که مستحق اعدام (مرگ ارزان) و نابودیاند، بقیه پس از پاک شدن ازگناهان بخشوده میشوند. 54) باور به «اوتار» های دهگانه در میان آریاییان هند، نشانه محکمی بر وجود سنت دیرپای باور به «منجی» در میان آریاییان است. «~ 55. Zaotar ~» 56) جامعه کهن هندوایرانی در دوره شبانی به این سه گروه تقسیم میشد: .1 «واستر«~ Vastar ~»» یا گلهبان؛ .2 «زوئتر«~ Zaotar ~»» یاروحانی و مأمور اجرای مراسم نذر و قربانی؛ .3 «نر«~ Nar ~»» یا مردان جنگنده و سپاهی. در اینباره ر.ک: مری بویس، تاریخکیش زرتشت، ج1، ص .19 57) در اینباره ر.ک: تاریخ کمبریج، ج 3، ق 1، ص .27 58) محض نمونه ر.ک: «ویدیودات» ، فرگرد 19، بند .5 59) مرحوم ملک مهرداد بهار نیز به این نکته که سوشیانتها با نام مادرانشان ـ و نه زرتشت ـ نامیده میشوند، توجه نشان داده وآنرا تداوم یک سنت بسیار کهن دانسته است (ر.ک: جستاری چند در فرهنگ ایران، ص 261 و 262) . بههرحال، اینموضوع در خور اهمیت فراوان است و اگر بتوان آنرا به باورهای مادرسالارانه ربط داد، آنگاه باید به این مسئله پاسخ گفت کهچگونه در جوامع مردسالار هندوایرانی از چنان نامگذاری غیرمعمولی استفاده شده است؟ 60) برای آگاهی بیشتر از اسطورههای بازگشت به عصر زرین و مفاهیم منتج از آن، ر.ک: میرچا الیاده، اسطوره بازگشتجاودانه. 61) حتی میتوان به جرئت گفت که مفهوم اتوپیا یا آرمانشهر نیز بیان فلسفی یا معقولانهتر اسطوره عصر زرین است: آنجا که تماممختصات و ویژگیهای عهدی زرین را در هیئت شهری آرمانی و بهدور از رنج و گرسنگی و نادانی تصویر میکند. (یوتوپیا«~ Utopia ~»، واژهای یونانی از ریشه«~ Topos ~»است که پیشوند«~ OU ~»مفهومی منفی از آن ساخته است. یوتوپیا را میتوان هیچستانیا لامکان یا ناکجاآباد ترجمه کرد. اولین کسی که این اندیشه آرمانی را بر برهان عقلی استوار کرد، افلاطون حکیم بود که درکتاب جمهوری برای جستوجوی عدالت راستین، جامعهای آرمانی را طرح افکند. در اوج درخشش فرهنگ اسلامی، ابونصر فارابی در کتاب اندیشههای اهل مدینه فاضله، جامعهای ایده آل را در قالب باورهای اسلامی به عنوان مدینه فاضلهترسیم کرد.) 62) از جمله ر.ک: آر.سی زینر، طلوع و غروب زرتشتیگری، ص .76 63) در اینباره ر.ک: صادق هدایت، زند وهومن یسن و کارنامه اردشیر پایکان، صص 17ـ .27 64) ر.ک: همان، ص .17 65) به نقل از: علیاصغر، مصطفوی، سوشیانت یا سیراندیشه ایرانیان درباره موعود آخرالزمان، ص 19ـ .20 گفتنی است کهاساس این گفتهها، برگرفته از کتاب شیعیگری، اثر احمد کسروی است. 66) ر.ک: اصول کافی، ج 1، ص .336 67) ر.ک: بحارالانوار، ج 13، ص 79، 59، 105، 61، 578، 480 و .596 68) ر.ک: عبدالحسین زرینکوب، تاریخ ایران بعد از اسلام، ص .216 69) ر.ک: همان، همان ص. 70) امام سجاد (ع) فرمود: «از روزی که خدا آدم را آفریده تا حال هیچگاه زمین از حجتی خالی نبوده است ولی آن حجت گاهیظاهر و مشهود و گاهی غائب و مستور بوده است؛ تا قیامت نیز از حجت خالی نخواهد شد و اگر امام نباشد خدا پرستشنمیشود» (ینابیع الموده، ج 2، ص 217) . نیز، حضرت علی (ع) فرمود: «الهی، بیهیچ تردید زمین از حجتی که برپادارندهدین خداست تهی و خالی نمیماند، چنین کسان یا رخ مینمایند و آشکار میشوند و یا بیم دارند و پنهان میگردند، تا اینکهحجت و دلایل روشن پروردگار ضایع و نابود نشود» (اصول کافی، ج 1، ص 355) . منبع: ماهنامه هفت آسمان، شماره ---------- Post added at 07:08 PM ---------- Previous post was at 07:07 PM ---------- مفهوم موعود در دین زرتشتی اشاره منجی آخر الزمان در جهانبینی و معادشناسی زرتشتی جایگاهی ارجمند دارد وبههمین جهت از آن بسیار گفته و نوشتهاند. با این وصف، کنکاشها درباره ماهیت ومفهوم اندیشه نجاتبخشی در باورهای مزدیسنایی اقناعکننده نبوده و هنوز شناختکاملی از آن بهدست نیامده است . از اینرو، در نوشتار حاضر کوششی رفته تا بابازخوانی مباحث مربوط به موعود زرتشتی، جنبههای ناگفتهای از آن وانمایی شود. مزدیسنان موعود یا منجی را «سوشیانت یا سئوشینت» (1) نام کردهاند. این واژه اسم فاعلمضارع از ریشه«~ «us» ~»و«~ as» ~»، به معنی «سود» بوده (2) که به «آن کسی که سود خواهدرساند» و نیز «رهاننده» ترجمه شده است. (3) در متون دینی زرتشتی، هنگامیکه از اوستا تا کتب متأخر به پیش برویم، متوجهمیشویم که مفهوم «سوشیانت» یا همان منجی از لحاظ کمی و کیفی بسط روبهتزایدیپیدا کرده است . برای درک بهتر موضوع، جایگاه و تعریف «سوشیانت» را به ترتیب دراوستا و سایر منابع زرتشتی وارسی میکنیم. «سوشیانت» درگاثاها (4) در گاثاها، که آنها را سرودههای زرتشت میشمارند، واژه «سوشیانت» در دو صیغه مفردو جمع استعمال شده است. به عقیده غالب پژوهندگان، کاربرد شکل مفرد این واژه درگاثاها بر شخص زرتشت دلالت دارد: (5) ای مزدا! چگونه دریابیم که تو در پرتو «اشه» (6) برهمگان و برآنان که سر آزار مرا دارند، فرمانمیرانی؟ مرا به درستی از هنجار «منش نیک» (7) بیاگاهان. «سوشیانت» باید بداند که پاداش ویچهسان خواهد بود (یسنههات 48، بند9) . ... «کی گشتاسپ» (8) هوادار «زرتشت سپیتمان» (9) و «فرشوشتر» (10) ، راه راست دینی رابرگزیدهاند که «اهوره» به «سوشیانت» فرو فرستاد (یسنای 53، بند2) . علاوه بر این، در گاثاها، سوشیانت به شکل «جمع» هم آمده و بهنظر میرسد در اینحالت، به آیندگانی اشاره دارد که با بهرهمندی از «منش نیک» ، راه زرتشت را پی خواهندگرفت : (11) ای مزدا! چنین خواهد بود «رهانندگان سرزمینها» (سوشیانتها)، که با «منش نیک» خویشکاری میورزند و کردارشان بر پایه «اشه» و آموزشهای تو است. بهراستیآنان به درهم شکستن خشم (12) برگماشته شدهاند (یسنههات 48، بند12) . به این ترتیب، در گاثاها هنوز سوشیانت چهرهای مرتبط با پایان گیتی، «فرشگرد» (13) وداوری انجامین نیست، بلکه چون اصطلاحی عام و آشنا، برای همه آن نیکنفسانمنتظری بهکار رفته است که زرتشت نیز در شمار آنان قرار دارد. (14) در واقع، کاربرد مفهوم سوشیانت در گاثاها کاملا با آنچه بعدها ـ و در متون دینیزرتشتی ـ شاهد آن خواهیم بود، متفاوت است؛ زیرا در این سرودهها بههیچوجه ازنقشآفرینی او در فرجام جهان یاد نشده و حتی میتوان گفت که در گاثاها، سوشیانتبیشتر نمودی این دنیایی و خاکی دارد. برای مقایسه، به این سرودهای زرتشت راجع بهپایان گیتی نگاه کنید که در آنها هیچ اشارهای به سوشیانت نشده است: ای هوشمندان! بشنوید با گوشها [ی خویش] بهترین [سخنان] را و ببینید با منش روشن و هر یکاز شما ـ چه مرد و چه زن ـ پیش از آنکه رویداد بزرگ به کام ما پایان گیرد، از میاندو راه، [یکی را] برای خویش برگزینید و این [پیام] را [به دیگران] بیاموزید (یسنههات 30، بند2) . آنگاه شکست و تباهی بر «دروج» (15) فرو خواهد آمد و آنان که به نیکنامی شناختهشدهاند، به آرزوهای خویش خواهند رسید و به سرای خوش «منش نیک» و «مزدا» (16) و «اشه» راه خواهند یافت (یسنههات 30، بند 10) . ای اهوره! این [همه] را از تو میپرسم: بهدرستی [بازگوی] که چگونه گذشته است و چگونهخواهد گذشت؟ اشونان و پیروان «دروج» را چه پاداش و پادافرهای در دفتر زندگانینوشته خواهد شد؟ ای مزدا! این [همه] در شمار پسین چگونه خواهد بود؟ (یسنههات 31، بند14) . ... من چنین کسانی را به نیایش تو رهنمون خواهم شد و همه آنان را از «گذرگاهداوری» (17) خواهم گذراند (یسنههات 46، 10) . ای مزدااهوره! اینک تو را و «اشه» و «بهترین منش» و «شهریاری مینوی» را میستایم و نیایشمیگزارم . من خواهانم که رهرو راه [راست] باشم [و] در «گرزمان» (18) به گفتار رادمردان [تو] گوشفرا دهم (یسنههات 50، بند4) . مزدی که «زرتشت» به «مگونان» (19) نوید داده، در آمدن به «گرزمان» است، آنجا که ازآغاز سرای «مزدااهوره» بوده است (یسنههات 51، بند 15) . سرودهای فوق، بهوضوح نشان از بشارت آمدن روز قیامت و غلبه نیکی بر بدی، پلداوری (پل چینوت یا صراط) و بهشت برین دارد؛ اما در هیچکدام از این سرودههایمربوط به آخرت کارکردی برای سوشیانت پیشبینی نشده است. براین اساس، میتوان نتیجه گرفت که کاربرد سوشیانت در گاثاها بهگونهای کاملامشهود عام و غیرمبتکرانه بوده؛ و چنان مینماید که زرتشت در این سرودهها از واژهمذکور به مثابه مفهومی آشنا یا قابل درک برای مردمانش بهره جسته است. این نکته را بامروری بر گاثاها بیدشواری میتوان دریافت؛ زیرا جنبههای انقلابی آموزههایزرتشت، چون طرد همهجانبه دئوهها (دیوان) و نفی شرابخواری، ممنوع کردنقربانیهای خونین و ارادت یکپارچه او به اهورهمزدا، همواره تمایزی قابل شناختداشتهاند. اینهمه در حالی است که در گاثاها، نه فقط مفهوم «منجی» ، در مقایسه با آنچهگذشت، دقیقا تبیین نشده، بلکه زرتشت با سوشیانت نامیدن خود و آنان که خواهندآمد، از این واژه بهشکلی غیراختصاصی بهره گرفته است. بهعبارت دیگر، با توجه بهشیوه و کاربرد واژه سوشیانت در گاثاها، میتوان گفت که مفهوم موعود دستاورد ابتکاریا رسالت زرتشت نبوده است. «سوشیانت» در «یشت» ها (20) برخلاف گاثاها، سوشیانت در یشتها تعریفی کاملا اختصاصی دارد که شناختموجزی از او به دست میدهد: .1 در فروردین یشت (بند 128) فروشی (21) سه تن که براساس متون متأخر زرتشتیسوشیانت دانسته شدهاند، به نیکی ستوده شده است: فروشی پاکدین «اوخشیت ارت» (22) را میستاییم. فروشی پاکدین «اوخشیت نم» (23) را میستاییم. فروشی پاکدین «استوت ارت» (24) را میستاییم. (درباره زمان و ترتیب ظهور این موعودها، در این یشت و سایر قسمتهای اوستا، هیچگونه اشارهای وجود ندارد. لیکن خواهیم دید که این موضوع در کانون ادبیات رمزیو پیشگویانه زرتشتیگری متأخر قرار دارد.) .2 در زامیادیشت (بند 92)، سخن از ظهور سوشیانت از دریاچهای به نام «کیانسیه» (25) رفته است: بدان هنگام که «استوت ارت» ، پیک مزدااهوره، پسرویسپ تئورویری (26) از آبدریاچه کیانسیه برآید ... .3 سوشیانت دارای فرکیانی (27) و لذا شایسته فرمانروایی است: بدان هنگام که «استوتارت» ، پیک مزدااهوره... برآید، گرزی پیروزیبخشبرآورد، [همان گرزی] که فریدون دلیر (28) هنگام کشتن «اژیدهاک» (29) داشت؛ [همانگرزی] که افراسیاب تورانی (30) هنگام کشتن «زین گاو» دروند (31) داشت؛ که کی خسرو (32) هنگام کشتن افراسیاب داشت؛ که کی گشتاسپ آموزگار اشه برای سپاهش داشت. او بدین [گرز]، دروج را ازینجا ـ از جهان اشه ـ بیرون خواهد راند (زامیادیشت، بندهای 92 و 93) . .4 سوشیانت و یارانش، نیکنفسانی هستند که سعادت مادی و معنوی را برایجهانیان به ارمغان خواهند آورد: یاران «استوتارت» پیروزمند بهدرآیند: آنان نیکاندیش، نیکگفتار، نیککردار ونیکدیناند و هرگز سخن دروغ بر زبان نیاورند (زامیادیشت، بند 95) . منش بد شکست یابد و منش نیک برآن چیره شود. [سخن] دروغگفته، شکست یابد و سخن راستگفته، برآن چیره شود. خرداد و امرداد، (33) گرسنگی و تشنگی، هر دو، را شکست دهند. اهریمن ناتوان بدکنش رو در گریز نهد (زامیادیشت، بند 96) . به این ترتیب و مجموعا، در «یشتها» مفهوم سوشیانت با فرجام محتوم گیتی وهنگام غلبه نهایی نیکی بر بدی پیوندی آشکار یافته است؛ هر چند که هنوز از هنگامظهور او و چگونگی کنشهایش صحبتی در کار نیست. بههرحال، چنانکه دیدیم، در زامیادیشت سخن از سه موعود رفته است. در اینیشت نکاتی وجود دارد که نشان میدهد مباحث مربوط به سوشیانت بهراستی قدمتیورای انتظار دارند . از جمله، باید به توصیفی که از «افراسیاب» در آن و در کنار سوشیانتشده، توجه کرد؛ زیرا در یشت مذکور این دشمن مشهور تورانی چندان بدسگال واهریمنی تصویر نشده، بلکه حتی او با کشتن «زین گاودروند» ، همچون دیگر فرهمندانذکر شده، بهواقع ناجی ایرانزمین گشته است. این امر میرساند که ترسیم چهرهایمخوف از افراسیاب تحولی است که بایستی حداکثر در آغاز زرتشتیگری انجام شدهباشد (34) و درست بههمین خاطر است که جنگافزار پیروزیبخشی را که سوشیانت با آندروغ را سرکوب میکند، در کف او هم میبینیم. همچنین باید از سرنوشت «اژی دهاک» در زامیادیشت یاد شود که برخلاف آنچه بعدها رایج شد، اینجا توسط فریدون کشتهشده است (35) (میدانیم در اساطیر ایرانی سخن از به زنجیر کشیدهشدن او در البرزکوه وسپس خروجش در پایان دنیا رفته است) . بنابراین، میتوان باور داشت که این بند اززامیادیشت از لحاظ مضمون بسیار قدیمی است (36) و لاجرم باور به سوشیانت در آن نشاناز جهانشناخت آریاییان اولیهای دارد که باری، منتظر ظهور قهرمانی از نسل پهلواناناساطیریشان میبودهاند تا بدیها را از میان بردارد . موضوع قابل ذکر دیگر، اشاره این یشت به از میانرفتن گرسنگی و تشنگی، خودحکایت از دغدغههای مردمان اولیهای دارد که با پدیده کشاورزی و آبیاری ناآشنا بوده وشاید به اندازه بدیهای اخلاقی از غلبه آنها نگرانی داشتهاند. بنابراین، در یشتها سوشیانت را در امتداد سلسله قهرمانان اساطیری و حتیبقیةالسیف آنان میبینیم؛ او در عین آنکه آرمانهای زرتشتی چون غلبه بر منش بد واهریمن را به انجام میرساند، نقطه اوج پهلوانان و حماسهآفرینان هم هست. اینهمه باروح کلی یشتها هماهنگی کاملی دارد؛ زیرا در این سرودهها همواره کوشش قابلتشخیصی برای آشتیدادن باورهای کهن آریایی با آموزههای زرتشت دیده میشود. (37) بهسخن دیگر، بندهای ذکر شده از زامیادیشت در واقع تلاقی باورهای کهن آریایی راجعبه سوشیانت پهلوان با دینمداری پس از زرتشت را نشان میدهد. سوشیانت در متون زرتشتی پس از اوستا برخلاف اوستا، اندیشه سه موعودی که از پی هم خواهند آمد، در متون دینی زرتشتیچون «بندهشن» (38) ، «دینکرت» (39) ، «زندوهومنیسن» (40) و «جاماسب نامه» (41) و غیره... باگسترش فوقالعادهای مطرح شده و شاخ و برگ فراوانی یافته است. (42) برای آگاهی ازروایات این منابع و بهطور بسیار خلاصه: (43) در جهانبینی زرتشتی، آغاز و انجام آفرینش در زمانی محدود به دوازده هزار سالانجام میگیرد که خود به چهار دوره سههزار ساله تقسیم میشود. در سه هزاره نخست، گیتی روحانی و مینوی بود و میان قلمرو روشن اهورهمزدا و قلمرو تاریکی اهریمن خلاءحایل بود. در این خلال، اهورهمزدا با دانش کامل خود از وجود اهریمن آگاه بود؛ لیکناهریمن به دلیل نادانی از جهان روشن اهورهمزدا خبری نداشت. در فرجام سه هزارهاول، بارقهای از نور که از مرز تاریکیها گذشت، اهریمن را از وجود جهانی دیگر آگاهکرد و او بر قلمرو اهورهمزدا یورش آورد، لیکن چون خویش را ناتوان دید، «ضدآفرینش» خویش را آغاز کرد و در مقابل آفریدههای اهورایی، بدکاران و دیوان را در عالممینوی خویش بهوجود آورد. در سه هزاره دوم، غلبه نسبی با اهورهمزدا شد، زیرا اودعایی بر زبان آورد و اهریمن و دیوان آفریده او را بیهوش کرد. در این فرصت، اهورهمزدا به آفرینش گیتی پرداخت؛ او آسمان و زمین و آب و پیشنمونههای انسان (یعنی کیومرث) و چارپایان و گیاهان را پدید آورد، تا آنکه در پایان این هزاره، زنیبدکاره به نام جهی اهریمن را از بهتزدگی بیرون آورد و او را ترغیب کرد تا به جهانروشنیها یورش آورد. این گونه، سه هزاره سوم و چهارم به حالت «آمیخته» درآمد: آمیختگی میان نیکیها و بدیها ، ...، سراسر سه هزاره سوم به خیزش شاهان پیشدادی، سلطه هزار ساله اژیدهاک و شهریاری کیانیان گذشت تا عاقبت در ابتدای آخرین سههزاره (یعنی هزاره چهارم)، زرتشت پا به عرصه وجود نهاد. باور زرتشتی چنان است کهدر این دوره، عاقبت بدیها شکست قطعی میخورند و گیتی از ریم آنها پالوده میشود.در پایان هر هزاره از این دوره، سوشیانتی از تخمه زرتشت برای یاری دینبهی (44) و مسلمگردانیدن شکست دشمنان ظهور میکند. در پایان هزاره دهم خلقت (اولین هزاره از سه هزاره چهارم)، «پشوتن» (45) ، پسر شاهگشتاسپ کیانی، ظهور میکند و رهبری مؤمنان را بهدست میگیرد. وی با یاریصدوپنجاه مرد پرهیزگار و شماری از ایزدان، نیروهای اهریمن را خواهد شکست وجهان را از آلودگی پاک خواهد کرد. به این ترتیب، راه برای زاده شدن «اوخشیتارت» (اوشیدر یا هوشیدر)، یا نخستین تن از سه پسر رهاییبخش زرتشت هموار میشود. (46) هوشیدر سپاهی نیرومند بر گرد خود فراز میآورد و در نبردی سهمگین تبهکاران رادرهم میشکند و دین زرتشت را دوباره زنده میگرداند. هزاره یازدهم، دوره «اوخشیتنمه» یا دومین رهاییبخش است. در این هزاره، دیو ملکوش (در اوستا: مهرکوس (47) ) ظاهرمیشود و توفان سهمگینی از تگرگ و برف پدید میآورد که همه آفریدگان را نابودمیسازد . اما مردم و جانورانی که پیشتر به دژ (ور) جمشید (48) پناه جسته بودند از گزندملکوش در امان میمانند و بار دیگر جهان را از آدمی و جانور پر میسازند. اما بهواسطهگسترش تبهکاریها و کژآیینیها، باز اهریمن نیرو میگیرد و اژیدهاک را که فریدون درکوه دماوند در بندش کرده بود، برمیانگیزد تا از جهانیان کینخواهی کند. اهورهمزدا نیزبه یاری ایزدان، گرشاسپ دلاور (49) و شماری از پهلوانان از جمله کیخسرو وتوس و گیو رااز خواب و بیخودی بیدار میکند. در نبردی که اینچنین در میگیرد، گرشاسپ با گرزمعروفش اژیدهاک را به قتل میآورد؛ اهریمن و دیوان شکسته خواهند شد و به ژرفایتاریکی خود باز خواهند گشت. (50) اینگونه، زندگی سراسر خوشی آغاز میشود واهورامزدا «فرشگرد» را با ظهور آخرین و بزرگترین سوشیانت آغاز میکند. او «استوتارت» نام دارد و طی پنجاهوهفت سال، همه مردگان از «کیومرث» تا آخرین انسان را ازگور بر میانگیزاند. همه انسانها در یکجا بر هم فراز میآیند و هر کسی بهچشم خویشکردههای نیک و بدش را میبیند. «استوت ارت» راستکاران را به بهشت برین بازمیفرستد و بدکاران را به دوزخ فرو میافکند. پس از سه روز، رودی از فلز گداخته مهیامیشود که همه روانهااز آن عبور میکنند. با این آزمون، گناهان دوزخیان خواهدسوخت و تبهکاران، همچون پاکان، از آلودگی به هر گناهی پاک خواهند شد. (51) آنگاهسوشیانت در نقش یک موبد (52) گاوی را قربانی میکند و از پیه آن شربت جاودانگی راآماده میکند. هر یک از مردمان با نوشیدن آن شربت جاودانه میشوند. (53) سپسسوشیانت هرکسی را به مقتضای اعمالش پاداش نیک خواهد داد. نتیجهگیریها (1) براساس آنچه گذشت، میتوان اندیشید که پیش از رسالت زرتشت، مردمهندوایرانی چشم به راه سوشیانتهایی (در معنای سودرسان و رهاننده) میبودهاند تاهر از گاهی با ظهور خویش زندگی را سامان بخشند و بدیها را ریشهکن کنند. (54) این «موعودهای اولیه» به مقتضای نحوه زندگی قبیلهای آن دوران لابد سیمایی پهلوانی واسطورهای داشتهاند. شاید زرتشت با سوشیانت خواندن خود مخاطرهای عظیم رابهجان خریده باشد، زیرا بنا به سنت، او یک «زوئتر» (55) یا روحانی بوده و نه حتی لااقلیک «نر«~ Nar ~»» ؛ (56) و شاید بخشی از مخالفتهایی که او را ـ در گاثاها ـ به گلایه واداشته، ناشی از همین نکته بوده که توده مردم توقع ظهور یک پهلوان در مقام سوشیانت راداشتند و نه یک زوئتر ... . بههرحال، چنان معلوم است که پیروان زرتشت بعدها درتلاش برای آشتی دادن مبانی کیش جدید با آیین کهن به آن سوشیانت منتظر سیماییدینی هم بخشیدند. اینگونه در زامیادیشت، «سوشیانت» ، علاوه بر بهرهمندی از فرکیانیو نقطه اوج قهرمانان اسطورهای بودن، سیمایی کاملا دینی و روحانی هم دارد. (2) جایگرفتن مفهوم موعود در طرح کیهانی هزارهها و رواج ادبیات رمزی وپیشگویانه راجع به زمان و علایم ظهور سوشیانت محتملا دستاورد دوران محنتبارسلوکیان (جانشینان اسکندر مقدونی) است؛ (57) دورانی که مؤمنان زرتشتی ناراضی ازسلطه کافران یونانی و فرهنگ یونانیمآبی به خود دلداری میدادند که دوام بدیها فقطتا پایان هزاره زرتشت خواهد بود و بهزودی با خیزش دوباره پهلوانان اسطورهای کهنرهایی به ارمغان خواهد آمد ... . کار که بر «ساسانیان» مسلم شد، اندیشه موعود، درچارچوب آرمانهای ملی (ایرانشهر) و مذهبی (زرتشتیگری ثنوی) آنان تجلیتازهای یافت: اینان در بازبینی مفهوم سوشیانت، برخلاف آنچه در یشتها دیدیم، کارکردهای پهلوانی و دینی او را تا حدی از هم گسستند. دیگر سوشیانت قهرمانی ازسلاله یلان اساطیری نبود، بلکه «موبدی» از تخمه زرتشت پیامبر وانمود میشد کهدست در کار امور رستاخیز دارد . او مردگان را برمیانگیخت؛ آخرین قربانی گاو راپیشکش اهورهمزدا میکرد؛ از پیه آن شربت جاودانگی فراهم میساخت؛ نیکان راپاداش میداد و ... . و البته پیش از این، پهلوانان اسطورهای از خواب و بیخودیبرمیخاستند و اهریمنان را نابود میکردند تا زمینه برای ظهور سوشیانت نهایی مهیاشود. اینگونه، میتوان دید که اندیشههای نوآورانه زرتشت راجع به معاد و رستاخیز درفرآیندی طولانی بر پیکره موعود (های) اسطورهای هندوایرانی تنیده شده و در تعاملیشگرف با آن تکامل یافته است. در واقع، مفهوم سوشیانت، همچنانکه از گاثاها ویشتها آشکار است، ریشه در باورهای بسیار کهن ایرانیان باستانی دارد و بهرهگیریزرتشت از این مفهوم نیز در همان چارچوب کهن بوده، لیکن با آموزههای اصیل زرتشتراجع به معاد و در همترازی با اعتقاد به سال کیهانی بزرگ و فرجام جهان، آخرینسوشیانت دیگر نمیتوانست فارغ از رخدادهای معاد زرتشتی قلمداد شود و به نظرراقم این سطور، هرچند باور به سوشیانت آخرین قدمتی فراتر از زرتشت دارد، لیکنتجسم کارکردهای دینی برای او محصول دوران پس از زرتشت است. (3) در اوستا اشارات فراوانی بهظهور سوشیانت از آب کیانسیه وجود دارد. (58) لیکنباید دانست که در هیچ جای اوستا شاهد مستقیمی بر اینکه سوشیانت از تخمه «زرتشت» است، یافت نمیشود؛ همچنانکه در بند 128 فروردینیشت تصریح نشده کهاوخشیتارت و اوخشیتنم و استوتارت همان سوشیانتهای موعود هستند. در واقع، با تطبیقدادن مطالب متون متأخر زرتشتی با این بخشهای اوستاست که معلوم میشود ازتخمه زرتشت که در آب کیانسیه نگهداری میشود، سه سوشیانت از پی هم برخواهندخاست. بنابراین، میتوان پرسید که چرا سرایندگان یشتها از تصریح دقیق و روشنبراینکه سوشیانت از نسل زرتشت است، طفره رفتهاند؟ آیا باور به برخاستن «رهانندهها» از دریاچه کیانسیه مقدم بر زرتشتیگری است؟ و چرا این سوشیانتها بهنام مادرانشان نامیده میشدند، نه پدر نامآورشان: زرتشت پیامبر؟ آیا نمیتوان در اینامر ریشههای باورهای مادرسالارانه را یافت؟ (59) (4) دقت در ادبیات پیشگویانه راجع به سوشیانت، بهویژه آنچه در منابع متأخرآمده، نشان میدهد که باور به موعود در اندیشههای مزدیسنایی عمیقا مبتنی براسطورههای بازگشت به عصر زرین است؛ زیرا مهمترین کارکرد سوشیانت احیا وبازسازی گیتی بر مبنای الگوی نخستین آن (فرشگرد) دانسته شده، که این امر بانگرش دوری و نه خطی به «تاریخ» انطباق دارد. برای درک عمیقتر این نکته، لازم است تا مفهوم نگرش دوری به تاریخ تبیین شود: نگرش دوری به تاریخ دستاورد استنباط بشر از رویدادهای ادواری طبیعت است. بشریکه شاهد دوران و چرخش طبیعت در هیئت روز و شب، بهار و خزان، زوال و نوزایی ماه، جزر و مد و امثالهم بود، لاجرم از این رویدادهای شگرف طبیعی نتیجه میگرفت کهرنجها همچون تاریکی وحشتافزای شب یا سرمای کشنده زمستان دوامی ندارند وعاقبت به روشنایی و شادکامی و گرمی میرسند . او با ذهن شدیدا فلسفهگرای خودچرخه دایمی طبیعت را تجلی قانونی کیهانی میدید که بر تمام شئون زندگی حاکماست، قانونی که به زشتکاری و شقاوت پایان میدهد و نیکورزی را ارج مینهد.اینگونه انسانهای باستانی در پرتو یکسانی کارکرد بیولوژیک مغزشان، در تمام گیتی، ازمشاهدات خود به این نتیجه یکسان میرسیدند که روزگارانی پیش، در عصری زرین وسرشار از نیکی به سر میبردهاند، دورانی سراسر خوشی و آسایش همچون بهار ... . والبته بیگمان بودند که عاقبت در گذر از چرخه عظیم زمان به همان دوران طلایی آغازینواصل خواهند شد . (60) مفهوم موعود در اندیشههای کهن آریایی و زرتشتی درهمینچارچوب معنا مییابد: او کسی است که یک قوم یا حتی جهان را با به ثمر رسانیدنرویدادی به نام «فرشگرد» دوباره به همان عصر زرین آغازین رهنمون خواهد گشت. (61) (5) از آنچه گذشت، نتیجهای مهم هم عاید میشود و آن سستی نظریهای است کهباورمندی به موعود شیعی را یکسره وامدار آموزههای زرتشتی راجع به سوشیانتمیداند. توضیح آنکه برخی اندیشهمندان بر این راه رفتهاند که میتوان باور به موعود درادیان گوناگون را دستاورد تکامل یک اندیشه واحد دانست که نخست در زرتشتیگریپدیدار شد و سپس به سایر ادیان رسوخ یافت. (62) به اعتقاد اینان، یهودیت عمیقا از کیشایرانی و باورمندی آن به موعود تأثیر پذیرفت و سپس این موضوع از آن دین به مسیحیتو اسلام راه یافت تا عاقبت در تشیع و در هیئت مهدی به اوج اعتلای خود رسید. مرحومصادق هدایت از جمله پیروان این نظریه بود. او در مقدمه ترجمه خود از کتاب زند وهومنیسن، اصولا اعتقاد اسلامی به وجود قائم را بهتمامی ملهم از اندیشههای ایرانی وزرتشتی شمرده و حتی از قول ادگار بلوشه نقل کرده که «اعتقاد به ظهور قائم حاصلعکس العمل روح ایرانی علیه روح سامی» است. (63) او در اثر مذکور تلاش زیادی کرده تا بانشان دادن همانندیهایی میان پیشگوییهای راجع به هنگامه مهدی (عج) و سوشیانتخواننده را باین نتیجه برساند که باور به آن هر دو دستاورد «افسانهپرستی به عنوان یکیاز احتیاجات اصلی آدمی» است. (64) نیز، برخی کوشیدهاند که این نظریه را وجههای تاریخی هم ببخشند: «پس از آن کهعربها در ایران نفوذی یافتند و دانشمندان ایرانی بیشترین کتابهای دینی پهلوی وبیشترین کتابهای رزمی و حماسی را از زبان پهلوی به زبان عربی برگرداندند و درمحافل و مجالس از برای عربهای تازه وارد خواندند، اندک اندک در مغز آنان موضوعموعود جای گرفت، بهطوریکه دیگر بیرون کردن آن را نتوانستند و بعدها جزو عقایددینی آنها شد و در مذهب شیعه راه کمال پیمود و با عقاید کهن وفق داده شد» . (65) شکی نیست که چنین دیدگاهی بس سادهانگارانه است؛ زیرا با مروری بر ویژگیهایموعود شیعی میتوان بهروشنی دید که مبانی اعتقاد به آن بهشکل فاحشی با الگوهایحاکم بر اندیشه سوشیانت تفاوت دارد؛ زیرا اولا، باورمندی به موعود شیعی، برخلافسوشیانت، آموزهای مبتنی بر استنباط خطی از سیر تاریخ است، سیری که به برپایینظامی کاملا عادلانه و بیبدیل در سرگذشت آدمی منتهی میشود. ثانیا، بر مبنایاعتقادات شیعی، مهدی آمده و آماده است؛ او در جامعه با مردمان میزید و با آنانسخن میگوید و حتی ارشادشان میکند، اما به ناگزیر، تا هنگام مقرر ناشناخته باقیمیماند. (66) ثالثا، پیروزی مهدی در خلال نبردهایی خونین و بیحضور یلان و پهلواناناسطورهای بهدست خواهد آمد و قیام او، بی کم و کاست، یک انقلاب عظیم برای برپاییحکومتی جهانی با هدف برقراری کامل حق و عدل و قسط خواهد بود، حکومتی که جزدین خالص برجای نمیگذارد. (67) آشکار است که اینهمه با کارکردهای متصور برایسوشیانت سخت تباین دارد. از اینها گذشته، در پیشینه و باورهای کهن مردم عرب هرگز چنان اسطورهای کهبنمایه موعود آخرالزمان قرار گیرد، وجود ندارد. سهل است، عرب اساسا معاد ورستاخیز را باور نداشت تا جویا و چشمبهراه موعود باشد و این از آنجا پیداست کهبیشتر جر آنان با پیامبر اسلام بر سر همین موضوع بود که بس باورنکردنیاش مییافتند.این نکته بهویژه در مورد عرب بادیهنشین صادق است که به تعبیری «اساسا دینینداشت و اگر داشت آن را در روح و قلب او تأثیری نبود» . (68) عرب تنها به غنیمت و آزادیمیاندیشید و فقط از اجل و تقدیر بیم داشت ... او حتی احتمال i r a n 3 0 ti r a n 3 0 ti r a n 3 0 t و رستاخیز را بابردن استخوانپارهای به نزد پیامبر اسلام به سخره میگرفت و مرگ را آخر همه چیزمیشمرد. (69) از چنین بستری درآمدن اندیشه موعود در هر شکلش البته ناممکن بودهاست. در واقع، خاستگاه موعود شیعی اسطورهها و باورهای کهن نیستند، بلکه مبنایاعتقاد به آن، به نحو بینظیری مفهوم «حجت الهی» است که به تعبیر شیعه، همیشه برزمین برقرار بوده و خواهد بود. (70) اما صفات ممیزه مهدی به همین نکته ختم نمیشود؛ و در سویی دیگر، باید به نقشو مفهوم «انتظار فرج» توجه کرد که در ادبیات شیعی مقامی شامخ دارد ، ..، و این گونه، مفهوم موعود در اندیشه شیعی، مایههای قدرتمندی از انگیزه برای تعالی روحی و علونفس بهوجود میآورد . در باورهای اسطورهای چنین نتیجهای مطلقا وجود ندارد و انتظارموعود هرگز سببساز کنشهای روحبخش نمیگردد. باور به سوشیانت و حتی ماشیحیهودیان نیز به چنین رخدادی نمیانجامد، که اولی در کمند هزارههای کیهانی، خودنوبتش فرا خواهد رسید و ظهور دومی منوط به اراده یهوهای خشمناک گشته است. تنهاموعودی که میتوان درباره آن واژه «انتظار» را معنا کرد، عیسای مسیحیان است که البتهاین یکی هم در بلندای آسمانها، برخلاف مهدی، کمترین تعاملی با فردفرددوستدارانش ندارد. بهعبارت دیگر، در باور شیعی این برجستگی مهم و منحصر به فردوجود دارد که امام غایب یا همان موعود حجت الهی بر زمین است، حجتی که با یکیکانسانها رابطهای عاطفی و هدایتگر دارد. پي نوشت : «~ Soynt ~»یا«~ 1. Saoyanta ~» 2) ر.ک: گئو ویدن گرن، دینهای ایران، ص .129 3) این معنا در واقع از نص اوستا مستفاد میشود؛ ر.ک: اوستا، فروردینیشت، بند 129؛ نیز به: ابراهیم پورداوود، سوشیانتموعود مزدیسنا، ص .8 4) گاثاها یا گاهان، عنوان کلی هفده سرود از هفتاد و دو سرود ابتدای اوستای فعلی، موسوم به «یسنه» است که به اعتقاد محققان، توسط زرتشت خلق شدهاند. این سرودها در پنج گروه موسوم به «گاه» ترتیب یافته و عبارتاند از: «اهونودگاه» ، «اشتودگاه» ، «سپنتمدگاه» ، «وهوخشترگاه» و «وهیشتوایشتگاه» . 5) درباره این اعتقاد و دلایل آن ر.ک: مری بویس، تاریخ کیش زرتشت، ج 1، ص .325 نیز به : ابراهیم پورداوود، پیشین، ص .9 6) درباره معنای اشه،«~ (Asa) ~»، اجماع قاطعی وجود ندارد، ولی معمولا آنرا راستی، حقیقت، نظم و ترتیب کامل، قانون ابدیآفرینش و میزان مقرر مزدایی دانستهاند. از همینرو، بیشتر مترجمان اوستا ترجیح دادهاند که این واژه را بههمان صورتاصلی نقل کنند. 7) منش نیک برگردان وهومن یا بهمن است که در آموزههای زرتشتی یکی از امشاسپندان،«~ (Amasaspanta) ~»بهشمار میآید.این امشاسپندان که نزدیکترین مینویان به اهورهمزدا هستند، عبارتاند از: «بهمن» ، «اردیبهشت» ، «شهریور» ، «سپندارمذ» ، «خرداد» ، «امرداد» و «سپندمینو» . درباره چند و چون این مینویان و کارکردهای آنان ر.ک: آر. سی.زینر، طلوع و غروبزرتشتیگری، صص 56ـ .63 8) کی گشتاسب یا کی ویشتاسپ،«~ (Vistaspa) ~»، آخرین فرمانروا از سلسله کیانیان است که با گرویدن به زرتشت درگیر نبردهایزیادی با همسایگان کافر خود شد. او در ادبیات زرتشتی مقامی بس شامخ و ستایششده دارد. 9) سپیتمان«~ Spitman ~» (در اوستا: سپیتام«~ Spitama) ~»نام خاندان زرتشت است. ظاهرا سپیتمه به معنای «از نژاد سفید» یا «ازخاندان سفید» است. در کتاب بندهشن، سپیتمان نیای نهم زرتشت شمرده شده است. 10) فرشوشتر«~ Frasustar ~» (به معنی دارنده شتر کارآمد وراهوار) نام پدرزن زرتشت و یکی از نخستین پیروان اوست. 11) درباره این نظریه ر.ک: مری بویس، پیشین، ص 326 و نیز: ابراهیم پورداوود، پیشین، ص .10 12) احتمالا مقصود دیو «خشم» (ائشم«~ Aesma) ~»است؛ از او شریرتر نداریم. معمولا از او با صفت «خونین درفش» یاد میشودو از جمله اسپاهبدان اهریمن در شمار است. بدکرداران به او روی میآورند و پرهیزگاران در نابودیاش میکوشند. 13) در ادبیات دینی زرتشتی، فرشگرد«~ Frasgird ~» (در اوستا: فرشوکرتی«~ Frasukereti) ~»به جهان نوساخته دوره دوازده هزارساله گیتی و برقراری جاودانه پرهیزگاری میگویند که خود به مدد خیزش سوشیانتها و پاککردن جهان از اهریمنان پدیدارمیشود. 14) ر.ک: تاریخ ایران کمبریج، ج 3، ق 1، ص .466 15) دروج یا دروگ«~ Drug ~»، نام مادهدیو دروغ و نادرستی و پیمانشکنی است که گاه در معنای دین «دیوپرستی» به کار رفته است. 16) مزدا«~ Mazda ~»به معنی هوشیار و دانا و آگاه است و «اهوره مزدا» را میتوان سرور دانا یا خداوندگار آگاه ترجمه کرد. در اوستاگاه خدا را فقط با لفظ مزدا خطاب کردهاند . 17) مقصود پل چینوت«~ Chinvat ~» (یا چینود) است که به اعتقاد زرتشتیان، روان هر یک از مردمان، در چهارمین روز پس از مرگ، باید از آن بگذرد تا بعد از آشکار شدن کردارهای نیک و بد، روانه بهشت یا دوزخ شود. 18) گرزمان یا گرودمان«~ Garo demana ~»به معنی خانه سرود یا سرای نیایش و به عبارت دیگر بهشت و بارگاه اهورهمزدا است. 19) درمعنای واژه مگونان اختلاف است. برخی آنرا از ریشه «مغ» و به معنی «انجمن برادری مغان» دانستهاند. نگارنده با کسانیکه مگونان را به «انجمن پذیرندگان و پیروان پیام و آموزش زرتشت» ترجمه کردهاند، موافق است. 20) یشت«~ Yast ~»به هر یک از 21 سرودی میگویند که مجموعا سومین و بلندترین بخش اوستای کنونی را تشکیل میدهند. اینیشتها در ستایش ایزدان کهن ایرانیاند که روزهای هر ماه به نام آنان نامگذاری میشد. بیشتر اندیشهمندان براین باورند کهمضامین اصلی یشتها برگرفته از اعتقادات کهن آریاییان است و الحاق آنها به اوستا نشانه تلاش برای آشتی دادن آموزههایزرتشت با کیش کهن است. واژه «یشتر«~ Yastar ~»» به معنی نمازگزار و پرستنده و همچنین واژههای «جشن» و «یزد» از ریشه «یشت» به یادگار ماندهاند. 21) فروشی«~ Fravasi ~»یا فروهر«~ Fravahr ~»یا فروهر، به قالب مثالی آفریدگان نیک و ندرتا پلید میگویند که روح و تن، بر اساسآن خلق شدهاند. در مزداپرستی، طلب یاری از فروشیها برای برکت زندگی و دفاع در مقابل دشمنان جایگاه خاصی دارد و «فروردینیشت» در ستایش آنان است. 22) اوخشیت ارت«~ Uxsyat ereta ~»در زبان پهلوی «اوشیدر» و در فارسی «هوشیدر» خوانده میشود و به معنی «پرورانندهپرهیزگاری» است. 23) اوخشیتنم«~ Uxsyat nemah ~»در زبان پهلوی «اوشیدرماه» و در فارسی «هوشیدرماه» خوانده میشود و به معنی «پرورانندهنماز» است. 24) استوت ارت«~ Astavat ereta ~»به معنی کسی است که مظهر و پیکر قانون مقدس باشد. 25) به تصریح مرحوم پورداوود و نیز بیشتر پژوهندگان، مقصود از کیانسیه همان دریاچه هامون کنونی است. ر.ک: سوشیانتموعود مزدیسنا، صص 19ـ .23 26) ویسپ تئورویری«~ taurvairi ـ Vispa ~»، نام مادر سوشیانت است. آن را به «برهمگان پیروز» معنی کردهاند. نام دیگر او، «اردتفذری» (کسی که آبروی پدر باشد) است. 27) فر یا خورنه یا فره یا خر، فروغ یا موهبتی ایزدی است که هر کس از آن بهرهمند بشود، برازنده سروری و سالاری گردد، بهشهریاری رسد و آسایشگستر و دادگر بشود. در اوستا معمولا از دو فر یاد میشود: «ایرینم خورن» (فرایرانی) و «کوئنمخورن» (فرکیانی) . فرایرانی خرد و دارایی نیک میبخشد و دشمنان ایران و اهریمنان را درهم میشکند، و فرکیانی بهرهناموران و شهریاران و اشونان میشود تا از پرتو آن به رستگاری و کامرایی برسند. افتخار بهرهمندی از فرکیانی، پس ازگشتاسپ شاهکیانی، نصیب هیچکس نشده ولی اهورهمزدا آن را برای ایرانیان ذخیره کرده تا در آخرت آن را به سوشیانت عطاکند. اوستا زرتشت را فرهمندترین کس دانسته است. 28) فریدون در اوستا، «ثرئتون»«~ Thraetaona ~»پسر «اثویه»«~ Athwya ~»نام دارداو در زمره اساطیر هندوایرانی است. مشابه وداییاو تریت«~ Trita ~»نام دارد که همچون فریدون اژدهایی به نام وریسوروپ«~ Vrisvarupa ~»را میکشد. در واقع، قهرمانی که مار یااژدهایی را به قتل میآورد، بنمایهای است که در اساطیر بسیاری از ملل یافت میشود. در متون زرتشتی، به جز اوستا، آمدهاست که فریدون جهان را میان سه پسرش، سلم و تور و ایرج، تقسیم کرد. 29) اژیدهاک«~ Azi Dahaka ~»یا همان ضحاک، در اوستا (هات 9 یا هومیشت، بند 8؛ نیز زامیادیشت بند 37)، نام اژدهایی سهکله و سه پوزه و شش چشم است که میخواهد جهان را از مردمان تهی کند. تحول او، که در اوستا خطرناکترین مخلوقاهریمن دانسته شده، به مردی تازی و دیوسیرت که دو مار بر دوش داشت و هر روز مغز دو جوان را خوراک آنان میکرد، درادبیات متأخر زرتشتی رخ داده است و خود موضوع تحقیقی جذاب و پرکشش است. 30) افراسیاب در اوستا «فرنگرسین»«~ Frangrasyan ~»نام دارد که به معنی هراسانگیز است . صرفنظر از شخصیت شاه ـ پهلواناو در برخی از بخشهای اوستای نو و نیز کتب دوره اسلامی، چنان معلوم است که او در دوران کهن منشی اساطیری داشته کهخود یادگاری از فرهنگ هندواروپایی است. او در این کالبد دیرینه، نه یک شاه ـ پهلوان، که در شمار اژدهایان و دیوان است ودخیل در نبردهای کیهانی میان ایزدان و اهریمنان. از طرف دیگر، کارنامه او به تمامی سیاه و تاریک نیست، زیرا او به خواهشایرانیان زینگاو دروند را در هم شکست و ایران را از شر وی رهانید. 31) زینگاو یا زینیگو«~ zainigav ~»نام یکی از دشمنان ایران است که افراسیاب او را به درخواست بزرگان ایران از پای درآورد. بهنوشته بندهشن، «زینگاو» از تازیان بود که شاهی ایرانشهر را از آن خود ساخت. این نام را «دارنده گاو زنده» معنی کردهاند و «دروند» را دروغپرست و گمراه و ناپاک گفتهاند. 32) کی خسرو پسر سیاوش است که انتقام قتل ناجوانمردانه پدر محبوبش را از افراسیاب ستاند . او در فرجام کارش از دیدههاناپدید شد و در سلک «باشندگان» درآمد. 33) خرداد یا هوروتات«~ Haurvatata ~»یکی از جلوههای مینوی اهورهمزدا و به معنی «رسایی و کمال» است. امرداد یا امرتات«~ Ameretata ~»جلوهای دیگر از مزدا و مظهر «جاودانگی و بیمرگی» است. 34) ر.ک: تاریخ کیش زرتشت، ج 3، ص .388 35) در «هوم یشت» (بند 7 و 8) نیز سخن از کشته شدن اژی دهاک رفته است: «فریدون از خاندان توانا... آن که اژی دهاک را فروکوفت؛ [اژی دهاک] سه پوزه سه کله شش چشم را، آن دارنده هزار [گونه] ...» ؛ همچنین ر.ک: زامیادیشت، بند .37 36) درباره دیگر شواهدی که زامیادیشت را در زمره کهنترین یشتها قرار میدهند، ر.ک : آرتور کریستن سن، مزداپرستی درایران قدیم، صص 78ـ .82 37) در این باره ر.ک: آر.سی زینر، طلوع و غروب زرتشتیگری، صص 109ـ .112 38) بندهشن را میتوان به «آفرینش آغازین» معنا کرد و خود عنوان کتابی است که در قرن سوم هجری توسط «فرنبغ دادگی» گردآوری شده است. این کتاب علاوه بر مباحثی در چگونگی خلقت، اشارات مفصلی به نجوم دارد. 39) دینکرت یا دینکرد بزرگترین و مهمترین کتاب زرتشتی است که در اصل مشتمل بر نه دفتر بوده است. امروزه دو بخشنخستین آن در دست نیست. مؤلفان آن یکی «آذر فرنبغ» بوده و دیگری «آذرباد» نام داشته، که این دومی کتاب را از نو تحریرو تکمیل و تصحیح کرده، و نیز دفتر نهم را برآن افزوده است. تاریخ انشای دینکرت را قرن سوم هجری دانستهاند. 40) این کتاب در اصل براساس «بهمن یشت» تألیف شده و مشتمل بر پیشگوییهایی از دوره آخرالزمان است. به اعتقاد برخیمحققان، زمان نگارش نسخه اصلی آن را باید در دوران پیش از اشکانیان جستوجو کرد؛ در این باره ر.ک: تاریخ ایرانکمبریج، ج 3، ق 1، ص .27 41) موضوع این کتاب پیشگوییهای جاماسپ، وزیر زرتشتی گشتاسپشاه کیانی، درباره وقایع آخرالزمان است. 42) باید دانست که این منابع در شرح پارهای جزئیات با هم اختلافاتی دارند ولی در کلیات یکی هستند. 43) منابعی که در نوشتن این یادآوری از آنها بهره جستهام عبارتاند از: تاریخ ایران کمبریج (ج 3) ؛ زند وهومن یسن (گزارشصادق هدایت) ؛ اساطیر ایرانی (جان هینلز) ؛ پژوهشی در اساطیر ایران (مهرداد بهار) ؛ نخستین انسان و نخستین شهریار (آرتور کریستنسن) . 44) مقصود دین زرتشتی است. «~ 45. Pasutan ~» 46) زایش هر سه سوشیانت از یک الگو تبعیت میکند: مادران آنها در آب دریای کیانسیه به هنگام تنشویی، از نطفه زرتشت، کهدر آن آب و توسط فروشی 99999 انسان درستکار محفوظ مانده بود، باردار میشوند. «~ 47. Mahrkusa ~» 48) ور جمشید یا ور جمکرد نام قلعهای زیرزمینی است که جمشید آن را به فرمان اهورهمزدا ساخت تا در زمستانی که دیومهرکوس پدید خواهد آورد، پناهگاه مردمان و جانداران باشد. در اینباره ر.ک: «ویدیو داد» ، فرگرد .2 49) گرشاسپ یا کرساسپ، به معنی دارنده اسب لاغر، پهلوان اصلی اوستا است که شمار زیادی از دیوان و اژدهایان بهدست او ازپا درآمدهاند. در واقع، در اوستا نشانی از رستم بهدست نمیآید و همه پهلوانیها توسط گرشاسپ انجام میگردد. این امرموضوع تحقیقی پردامنه است و به چگونگی افتراق میان تاریخ ملی و دینی ایرانیان بازمیگردد. 50) درباره سرنوشت نهایی اهریمن، منابع زرتشتی قطعیتی ندارد.از قرار، او از همان سوراخی که وارد گیتی شده بود، به ژرفایتاریکی خود پرتاپ میشود و در آنجا بیهوش میماند (و البته مخلوقاتش یکدیگر را از میان برمیدارند) . به روایت «دادستاندینیک» این بیهوشی چنان خواهد بود که تمام تحرکاتش متوقف میشود. 51) نکته جالب توجه اینکه روان پاکان نیز باید از این رود عبور کنند؛ اما آنان احساس میکنند که در شیر گرم هستند و سختینمیبینند. 52) موبد (در اوستا: مغوپیتی)، عنوان پیشوایان دینی کیش زرتشت است. در اوستا گاه واژه «رتو» یا «رد» نیز بههمین معنی است. 53) در معادشناسی و جهانبینی زرتشتی اصولا بدیها بیدوام و فرجامپذیرند. از اینرو حتی عذاب دوزخیان نیز پایانی دارد وجاودانه نیست؛ بهطوریکه صرفنظر از معدودی که مستحق اعدام (مرگ ارزان) و نابودیاند، بقیه پس از پاک شدن ازگناهان بخشوده میشوند. 54) باور به «اوتار» های دهگانه در میان آریاییان هند، نشانه محکمی بر وجود سنت دیرپای باور به «منجی» در میان آریاییان است. «~ 55. Zaotar ~» 56) جامعه کهن هندوایرانی در دوره شبانی به این سه گروه تقسیم میشد: .1 «واستر«~ Vastar ~»» یا گلهبان؛ .2 «زوئتر«~ Zaotar ~»» یاروحانی و مأمور اجرای مراسم نذر و قربانی؛ .3 «نر«~ Nar ~»» یا مردان جنگنده و سپاهی. در اینباره ر.ک: مری بویس، تاریخکیش زرتشت، ج1، ص .19 57) در اینباره ر.ک: تاریخ کمبریج، ج 3، ق 1، ص .27 58) محض نمونه ر.ک: «ویدیودات» ، فرگرد 19، بند .5 59) مرحوم ملک مهرداد بهار نیز به این نکته که سوشیانتها با نام مادرانشان ـ و نه زرتشت ـ نامیده میشوند، توجه نشان داده وآنرا تداوم یک سنت بسیار کهن دانسته است (ر.ک: جستاری چند در فرهنگ ایران، ص 261 و 262) . بههرحال، اینموضوع در خور اهمیت فراوان است و اگر بتوان آنرا به باورهای مادرسالارانه ربط داد، آنگاه باید به این مسئله پاسخ گفت کهچگونه در جوامع مردسالار هندوایرانی از چنان نامگذاری غیرمعمولی استفاده شده است؟ 60) برای آگاهی بیشتر از اسطورههای بازگشت به عصر زرین و مفاهیم منتج از آن، ر.ک: میرچا الیاده، اسطوره بازگشتجاودانه. 61) حتی میتوان به جرئت گفت که مفهوم اتوپیا یا آرمانشهر نیز بیان فلسفی یا معقولانهتر اسطوره عصر زرین است: آنجا که تماممختصات و ویژگیهای عهدی زرین را در هیئت شهری آرمانی و بهدور از رنج و گرسنگی و نادانی تصویر میکند. (یوتوپیا«~ Utopia ~»، واژهای یونانی از ریشه«~ Topos ~»است که پیشوند«~ OU ~»مفهومی منفی از آن ساخته است. یوتوپیا را میتوان هیچستانیا لامکان یا ناکجاآباد ترجمه کرد. اولین کسی که این اندیشه آرمانی را بر برهان عقلی استوار کرد، افلاطون حکیم بود که درکتاب جمهوری برای جستوجوی عدالت راستین، جامعهای آرمانی را طرح افکند. در اوج درخشش فرهنگ اسلامی، ابونصر فارابی در کتاب اندیشههای اهل مدینه فاضله، جامعهای ایده آل را در قالب باورهای اسلامی به عنوان مدینه فاضلهترسیم کرد.) 62) از جمله ر.ک: آر.سی زینر، طلوع و غروب زرتشتیگری، ص .76 63) در اینباره ر.ک: صادق هدایت، زند وهومن یسن و کارنامه اردشیر پایکان، صص 17ـ .27 64) ر.ک: همان، ص .17 65) به نقل از: علیاصغر، مصطفوی، سوشیانت یا سیراندیشه ایرانیان درباره موعود آخرالزمان، ص 19ـ .20 گفتنی است کهاساس این گفتهها، برگرفته از کتاب شیعیگری، اثر احمد کسروی است. 66) ر.ک: اصول کافی، ج 1، ص .336 67) ر.ک: بحارالانوار، ج 13، ص 79، 59، 105، 61، 578، 480 و .596 68) ر.ک: عبدالحسین زرینکوب، تاریخ ایران بعد از اسلام، ص .216 69) ر.ک: همان، همان ص. 70) امام سجاد (ع) فرمود: «از روزی که خدا آدم را آفریده تا حال هیچگاه زمین از حجتی خالی نبوده است ولی آن حجت گاهیظاهر و مشهود و گاهی غائب و مستور بوده است؛ تا قیامت نیز از حجت خالی نخواهد شد و اگر امام نباشد خدا پرستشنمیشود» (ینابیع الموده، ج 2، ص 217) . نیز، حضرت علی (ع) فرمود: «الهی، بیهیچ تردید زمین از حجتی که برپادارندهدین خداست تهی و خالی نمیماند، چنین کسان یا رخ مینمایند و آشکار میشوند و یا بیم دارند و پنهان میگردند، تا اینکهحجت و دلایل روشن پروردگار ضایع و نابود نشود» (اصول کافی، ج 1، ص 355) . منبع: ماهنامه هفت آسمان، شماره
__________________
سیرم از زندگی و از همه كس دلگیرم آخر از این همه دلگیری و غم می میرم پرم از رنج و شكستن، دل خوش سیری چند ؟ دیگر از آمد و رفت نفسم هم سیرم هر كه آمد، دل تنهای مرا زخمی كرد بی سبب نیست كه روی از همه كس می گیرم تلخی زخم زبان و غم بی مهری ها اینچنین كرده در آیینه هستی پیرم بس كه تنهایم و بی همنفس و بی همراه روزگاریست كه چون سایه بی تصویرم دلم آنقدر گرفته است، خدا می داند دیگر از دست دلم هم به خدا دلگیرم! |
|
|
|
| کاربر روبرو از پست مفید dokhtare sharghi تشکر کرده است . |
|
|
#3 |
|
تاریخ عضویت: Apr 2011
نام واقعي: فاطمه
محل سکونت: دیارخسته دلان
نوشته ها: 2,537
سپاس ها: 7,534
سپاس شده 4,259 بار در1,572 پست
نوشته هاي وبلاگ: 13
حالت من:
|
پیدایش زرتشت
در فضائی که او مبشر سرور و صفا و راستی و محبت بود و مبلغ اراده و اختیار و کار و فعالیت. او بر آن شد که سرنوشت بشر را از کف اختیار خدایان و کاهنان، رمالان و سرداران و سردمداران بدر آورد و در دستهای پر توان و سازنده انسانهای راست پندار و راست کرداری که جز در مقابل حق سر فرود نیاورند قراردهد. و همین امر موجب اشاعه سریع اندیشه های او و سربلندی آریاها احساسات و عواطف و معتقدات خود را بیشتر در لباس گاث یا به پروفسور گیگر خاورشناس مشهور آلمانی معتقد است که برخی از یونانیها نام او را ترکیبی از کلمات زئیرا به معنی نیاز و استر (استار) به معنی ستاره میدانستند که رویهم مفهوم آنکه به ستاره نیاز می برد (یا مدد میگیرد که همان محاسبات نجومی است) داشته است. بهمین جهت گاهی هم زرتشت را استروتوتم یا فرمانروای ستارگان (که همان عالم آگاه بر ستارگان باشد) می نامیدند. رستاخیز زرتشت و تعلیمات وی آئین گاتها که قدیمی ترین قسمت های اوستا و شامل سرودها است در زمان هخامنشیان تدوین یافته و قسمتهای دیگر اوستا در زمانهای بعدی درست شده است، در زمان مطابق آنچه که از اوستا معلوم میشود، زرتشت در «مدی» بدنیا آمده و از میان طایفه ای از در سی سالگی به الهامات و وحی های آسمانی رسید که در آنها زرتشت به دو عالم معتقد است: یکی روحانی یا « مینو » و یکی جسمانی یا « گیتی » و آنچه در عالم است به دو قسم تقسیم می کند؛ تقدیر یا « بخشش » و فعل یا « کنش » و حرکات افعال انسان را سه قسم می کند؛ اعتقاد به ظهور آخرین منجی به موجب مقررات آئین زرتشت هر هزار سال از دختری جایگاه برزخ طبق آئین زرتشت بین بهشت و دوزخ جائی است که برزخ نامیده می شود، و این محل جای کسانی است که اعمال نیک و گناهان آنها یکسان است، این دسته در برزخ تا روز واپسین خواهند بود و آنگاه که همه مردگان زنده شدند آنها نیز بیرون خواهند آمد، زیرا دیگر صاف و پاک شده اند و به مقر سعادتمندان خواهند رفت. تأثیر آئین زرتشت در یهودیان و دین مسیح بطوریکه بیشتر محققان معتقدند با بررسی دقیق می توان نفوذ آئین مزدا را در ادیان دیگر نمایان دید. فتح نویسنده : ---------- Post added at 07:13 PM ---------- Previous post was at 07:11 PM ---------- معمای توحيد زرتشتی (1) نويسنده:سيد مجتبی آقايي اشاره در ميان مناقشههاي گوناگون که دربارة دين زرتشتي کردهاند، از ديرباز ، موضوع توحيد دارای جايگاه ويژهای بوده است. اين موضوع نه تنها دينپژوهان را به خود مشغول داشته است ، بلکه همچنين زبانشناسان ، تاريخنگاران ، اهل کلام و اسطوره پژوهان هم به آن بسي پرداختهاند. اما دستاورد همة کششها و کوششها ، پديداري انبوهي از نظريههاي متضاد و سردرگم کننده بوده که دامنهشان از باور به شرک مطلق تا توحيد ناقص، و از ثنويت تا توحيد ناب متغير است. اين امر، در جاي خود ، سخت شگفتيآور مينمايد؛ چه ، با وجود همة اختلافهای پژوهندگان ، توحيد در دين زرتشتي صورت يا ماهيتِ يک «معما» را نداشته و به خودی خود ، براي يک دينآگاهِ زرتشتي ماية دغدغه يا دلمشغولی نميبوده است. اين معنا، از اينجا و به سادگی اثبات میگردد که دعوای توحيد يا شرک در کلام زرتشتی ريشهای دروندينی يا بنيادي ندارد؛ و آنچه در منابع زرتشتی راجع به اين موضوع ديده میشود ، واکنشهای علمای زرتشتی در برابر باورهای مطرح در ساير اديان يا رديههای پيروان آنها بوده است. مقدمه نوشتار حاضر ، يک بررسی آسيبشناختی است که زرتشتپژوهی را به ويژه در محدودة نظريههای مختلف دربارة توحيد و از منظر باورهای نادرست و سنتهای گمراهکننده ، مورد کاوش قرار میدهد. در اين کار، توصية ارزشمند ژاکوب دوشن گيمن را مورد نظر قرار میدهيم که مطالعة تاريخ بررسیهای غربيان دربارة دين زرتشت را نه از منظر مسير رشد و روند ترقی اين بررسیها، بلکه از لحاظ چگونگی افکار و عقايد و داوریها ضروری دانسته و چنين افزوده است: «هرچه بيشتر نسبت به [اين] نظريات و فرضيات از لحاظ پايه و اساسِ تعصب و گمراهی شک میکنيم، بيشتر خواهان شناختن درست آنها میشويم و مشتاق دنبال کردن آنها تا سرچشمه و يافتن آن وضع روحی و فکریای که خاستگاه و منبع اين افکار شده ، میگرديم.»[1] بر اين اساس و به عنوان مقدمهای ضروری ، نخست به وارسی انتقادی تاريخ زرتشتپژوهی در اروپای چند سدة اخير میپردازيم؛ چه، با اين مرور ، نکاتی بسيار مهم و کارساز عيان میشود که نه تنها چگونگی تبديل موضوع توحيد در دين زرتشت به يک معما را قابل درک میکند ، بلکه عموم مباحث زرتشتشناسی را نيز متأثر میسازد. متأسفانه، به دليل مجال اندکی که يک مقاله بهدست میدهد ، در اينجا جز درنگی گذرا بر اين تاريخ ممکن نيست: 1. پگاه تيره و تار : اروپاييان زرتشت را از دوران بسيار کهن و بهعنوان مُغ اخترماري که فيثاغورث شاگردش بوده، فلسفة افلاطون از آموزههای او سرچشمه گرفته و نيز پيشگويان کلدانی با او ربطی داشتهاند، میشناختند.[2] اما در پيامد گزارشهاي جسته و گريختة سياحان اروپايي از بقای معدودی از پيروان زرتشت در ايران و هند، توجه محافل علمي و دينی اروپايي به اين دين جلب شد؛[3] و به تدريج از حوالي قرن شانزدهم ، گفتوگوهايي در مورد کهنتر بودنِ زمانة زرتشت به نسبت موسي و نيز ربط دين پيامبر ايرانی با مسيحيت و يهوديت به ميان آمد که تا مدتهای زيادی ادامه يافت.[4] موضوع زمانة زرتشت، به باور بسيار کهني ربط داشت که زرتشت را با ابراهيم يکي ميپنداشت و حتي او را «ابراهيم زرادشت» ميناميد.[5] ربط دادن دين زرتشت به مسيحيت و يهوديت هم به يکي از باورهاي آباء کليسا راه ميبُرد. آنان ميانديشيدند که مذاهب کفر، يا اندکي الهام يافته بودند يا اصولي را از يهوديگري به وام گرفته بودند؛ و تصور ميکردند که اين دو حجت، گرايش کافران به مسيحيت را آسان ميکند. اما در سوی مقابل، کسانی بودند که در نتيجة رازآلودگی سيمای زرتشت، حتی گمان ميکردند قبالا را همو اختراع کرده بوده است.[6] طبيعي است که طرح اينگونه مسائل، زنگ خطر را براي هواخواهان متعصب مسيحيت به صدا درآورْد و بلکه آنان را سخت بيمزده کرد؛ چه ميگفتند که اگر همه چيز را بتوان در کتابهاي غيرمسيحيان يافت، بايد ديانت مسيحي را به اين دليل که چيزي نوين به انسانها نياموخته است، سرزنش کرد.[7] 2. آغاز کنکاشها : خوانندة محترم توجه کند که همة مجادلهها و موضعگيريها و اظهارنظرهای فوق در مجامع علمی اروپايي، هنگامي صورت ميگرفت که هنوز نه فقط اوستا و ديگر متون زرتشتي، ترجمه يا بررسی نشده بود، بلکه حتي مجموعهاي يکپارچه از هر آنچه مربوط به زرتشت و زرتشتيان ميشد، فراهم نيامده بود. نيز، مهمتر از همة اينها، اصولاً آن پژوهشگران اروپايي (برخلاف متکلمين مسلمان و مسيحی قرون پيشين) با زرتشتيان و ديانت آنان، مواجههای عينی و ملموس نداشتند. در سال 1700 ميلادي توماس هايد با گردآوردنِ همة مکتوبات يوناني و عربي و نيز اندکی از متون زرتشتی در دسترس، گفتهها و پنداشتهاي کهن دربارة دين زرتشت را يکجا ارائه کرد. اصطلاح دوآليسم را همين هايد پيشنهاد کرد و نيز توجهي خاص به زروان نشان داد که پيشتر شناخته شده نبود. او، در عين حال که مسيحي مؤمني بود، کوششي آشکارا به کار بست تا با بهرهگيري از زروان، اتهام ثنويت را از دامن دين زرتشت بزدايد و آن را ـ از اين رو که میپنداشت زرتشت، شاگرد انبيای بنیاسراييل بوده و به ظهور مسيح بشارت داده است ـ در چشم مسيحيان، بسيار پسنديده جلوه دهد.[8] اما اين کوشش با واکنشهاي تند و مخالفي مواجه شد. کساني چون بيل و کشيش فوشر بر ضعفهاي استدلالهاي هايد دربارة يکتاپرستيِ زرتشتيان انگشت نهاده و از رويکرد جانبدارانة او بهسختي انتقاد کردند. فراموش نکنيم که در اين هنگام، هنوز يادگار مبارزة همهجانبة کليسا با رخنة مانويت و ثنويتِ آن بر جا بود و اين امر، نقش خاصتري در رويارويي روحانيون مسيحی با دين زرتشت ايفا ميکرد.[9] باري، همچنان تا اراية نخستين ترجمه از اوستا، سالها باقي بود که ولتر و ساير اصحاب دايرةالمعارف هم به جمع علاقهمندانِ زرتشتپژوهي ملحق شدند؛ ليکن دليل اين علاقة بسيار عجيب ، چيزي نبود جز حمله به مسيحيت با استفاده از اين ايده که «حقيقت را ميشود در اديان غيرمسيحي هم يافت». ساير روشنفکران انسانگراي اروپايي نيز بر همين مسير گام نهادند. براي آنان هم، دين زرتشت در حکم اسلحهاي بود که ميشد از آن بر ضد استيلاي کليسا بهره جست.[10] بالاخره در حوالی سال 1760 جوانی فرانسوی به نام انکتيل دو پرون که تحت تأثير کتاب هايد، مشتاق کشف رموز دين و زبان زرتشتی شده بود، به هند رفت و پس از تحمل زحمات زياد، داراب کومانا (از روحانيان برجستة پارسي) را واداشت تا زند اوستا را از زبان پهلوي ترجمه کند. اين ترجمه در سال 1771 در اروپا منتشر شد.[11] محافل روشنفکري اروپا از همان زمانِ عزيمت پرون به هند، اميد زيادي به کوشش او بسته و با هيجان منتظر دستاوردهای سفر او بودند. اما انتشار «اوستای پرون» آنان را شديداً سرخورده کرد؛ چه، نه فقط در آن چيزي که به کار نقد مسيحيت بيايد يافت نميشد، بلکه برعکس ملاحظة متنی مملو از يادکرد ايزدان و اسطورههاي گوناگون، دستمايههاي جديدتري براي حملات منتقدان دين زرتشت فراهم آورد. عاقبت، پرون که از سوی هواداران دين زرتشت به جعل متهم شده بود، در فقر مرد.[12] با اين وصف، روند معارضة فوق همچنان ادامه يافت. برخي دين زرتشت را بهعنوان ديني طبيعي و منطقي که بهتدريج، در نتيجة کوتهفکري روحانيان، فاسد شده است، معرفي ميکردند. در برابر، گروهي ديگر بودند که نقد و طعن بر دين زرتشت را چونان نبردي ايدئولوژيک براي دفاع از ساحت مسيحيت ميدانستند؛ و برخلاف دستة اول، بهويژه، بر شرک يا ثنويت در دين زرتشت انگشت نهاده و از هر فرصتي براي حمله به آيينهايي چون ستايش آتش در اين دين بهره ميجستند. در اين ميانه، گروه ديگري هم پديدار شدند که به جستوجوي ريشههايي ايراني براي مسيحيت برآمدند.[13] 3. تحويل به زبانشناسی : پردة مهم و بعدي در تاريخ زرتشت پژوهي را زبانشناسان رقم زدند که بهويژه با کشف قرابت ميان زبانهاي سنسکريت و اوستايي ، ترجمه و بررسي متن اصلي اوستا را ممکن ساختند. با اين کوششها، مشخص گرديد که ترجمة داراب کومانا نادرست بوده است. افزون بر اين ، يافتههای زبانشناسی اين مهم را ثابت کرد که پيروان زرتشت در ايران و هند، اطلاع درستی از متون باستانی خود ندارند.[14] صدالبته برای پژوهشگران مسيحی که سخت عادت داشتند کتاب مقدس را بهعنوان يک سنت مداوم، منبع باورهای خود بداند، اين عدم اطلاع کافی از متون باستانی، به معنای نا آگاهیِ کامل از اصول عقايد و باورهای دين زرتشتی هم بود.[15] اينگونه، موج اشتياق بزرگی برای «بازکشفِ» دين زرتشت ـ آن هم با اصرار بر لزوم بیاعتنايي به سنت زنده و موجود آن ـ برپا شد. پژوهشگران گوناگون، کاوشهای دقيقتر در اوستا و زبان آن را پی گرفتند و کوشيدند تا عمدتاً از همين راه، رموز دين زرتشت و رازهای آموزههای او را بگشايند. اينگونه، زبانشناسان بسياری (خصوصاً از وادي زبانشناسي تطبيقي) به دنياي زرتشتپژوهي وارد شدند. اينان، در عين حال که «دينپژوه» در معنای اصيل آن نبودند و سروکاري هم با زرتشتيان نداشتند، متون ديني زرتشتي را عمدتاً بر مبنای معناي واژگان و وجه اشتقاق آنها (يعني تخصص خود) بررسي کردند و از اين راه، دين زرتشت را چنان «بازشناختند» که گاه و بلکه غالباً با سنت زندة آن مغايرت داشت. اين رويکرد انتزاعی ، بعدها، مورد انتقاد شديد پژوهندگانی واقع شد که از جولان خيالپردازیهای زبانشناسان به تنگ آمده بودند. از جملة آنان، میتوان به مری بويس اشاره کرد. او گلايهمندانه هشدار داد: «مطالعة اين متنهاي دشوار، جدا از کيشي که اين متنها آثار اساسي مقدس آن هستند، به اين معناست که هيچگونه افساري براي جلوگيري از سرکشي توسن خيالِ پژوهشگر در دست نباشد و محقق وسيلهای نداشته باشد تا به مدد آن متوجه شود انديشههای ناشی از ساختمان ويژة ذهن و فکر خود را در متنها منعکس نساخته است».[16] بيترديد حق با مري بويس است؛ چه ، هيچيک از مترجمان برجستة اوستا و نيز بسياری از ديگر پژوهندگانی که در دين زرتشت ممارستی کردهاند، علاوه بر اينکه دينشناس نبودند، با پيروان حی و زندة اين دين هم i r a n 3 0 ti r a n 3 0 ti r a n 3 0 t و نشري نداشتهاند. اغلب آنان، در کنج کتابخانههاي خود نشسته و بر اساس پيشفرضها و دغدغههاي مرسوم در زرتشتپژوهي که پيشتر آورديم، به صدور نظرات مختلفی دربارة دين زرتشت مشغول بودهاند که گاه، جز سردرگمی مطلق، حاصلی ندارند.[17] باری، در ادامة اين روند، در حوالي سال 1860 ميلادي نوبت به زبانشناسی به نام مارتين هاگ رسيد که براي نخستين بار، گاهان را بهعنوان تنها بخشي از اوستا که ميتوان آن را به زرتشت منتسب کرد، جدا و معرفي نمود. هاگ که به گاهان بهعنوان مبنايي برای بيان مجدد تعاليم زرتشت نگاه ميکرد، مصرانه بر نگرش توحيدي در اين سرودهها انگشت نهاد و آن را از ثنويت موجود در آثار متأخر اوستا، مستقل فرض کرد. با اين کشف ،[18] طرفداران نظرية موحد بودن زرتشت، جان گرفتند؛ و مهمتر اينکه پارسيان هند و زرتشتيان ايران، مجالي گشاده براي رهايي از طعنة منتقدان سمجی که دين آنان را به ثنويت متهم ميکردند يافتند.[19] اما ناگفته پيداست که با اين تحول، فرضية گسست در سنت کلامي زرتشتي هم، به يک اصل بديهي تبديل شد و اين باور مطرح گرديد که پيروان زرتشت، بلافاصله پس از درگذشت او، به تحريف آموزههايش دست يازيده و به چندگانهپرستي کهن آريايي رجعت کردهاند.[20] باور مذکور[21] که متضمن اعتقاد به انقلابی بودنِ آموزههای زرتشت به نسبت کافرکيشیِ قديم آريايي هم هست، در جاي خود با نقد و چالشهايي بسيار جدي از سوي پژوهندگانی مواجه بوده که عميقاً به پيوستگي سنن زرتشتي باور داشتهاند.[22] 4. جمعبندی : بنا به شرح مختصری که گذشت، میتوان به روشنی ديد که زرتشتپژوهي در غرب، بر بستري بسيار آلوده به خواستهها و پيشفرضها شکل گرفته است. غربيان که با دين زرتشت بهعنوان يک واقعيت عينی يا دينی رقيب رويارو نبودند، از روي صرفِ دانشپژوهي يا کنجکاوي به سراغ اين دين (که جز معدودی پيرو برکنار و گمنام نداشت) نرفتند؛ بلکه از پژوهش در اين دين به دنبال آمال و اهداف از پيش تعيينشدة خود بودند؛ به واقع، دعواي آنان، بر سر ميراث يهودی ـ مسيحيِ خود بود، نه ماهيت دين زرتشت؛ که بیگمان اين رويکرد، موجد سنتهای نادرستی در زرتشتپژوهی بوده است. يکي از اين سنتهاي نادرست، کاربست هموارة معيارهاي اديان ابراهيمي براي وارسي دين زرتشت است که بيش از همه، در موضوع توحيد (و نيز موضوع پيوسته به آن يعني زمان ظهور زرتشت) تجلي دارد. چه، برخلاف تمرکز بياندازه و توجه خارقالعادهاي که در منابع مختلف نسبت به موضوع توحيد ديده ميشود، اين موضوع در کلام و سنت زرتشتي ماية دغدغة چنداني نيست؛ همچنانکه در ساير اديان شرقي هم اين موضوع در مرکز دلمشغوليها قرار ندارد. در نتيجه، پر واضح است که دخول به مباحث زرتشتشناسي از مجراي بحث توحيد، آن هم بر مبناي معيارهاي اديان ابراهيمي، يک خطاي فاحش روششناختي است که لزوماً به نتيجهگيريهاي نادرستي منتهي ميشود. همچنين بايد به فرضية گسستگی در سنن دينی و آيينی زرتشتی (در معنای نسيان کلی يا جزئي آنها)، توجه خاصی کرد که خود، دستاوردی شوم از رويکرد خاص اروپاييان به اين دين بوده است. بر اساس اين فرضيه، اين پژوهشگران و پيروان آنان خود را ملزم يافتند تا تاريخ و محتوای دين زرتشت را بهدست خود و به نام نامی خود، از «نو» يا «دوباره» کشف نمايند؛ و در اين کار، بر زبانشناسی بهعنوان کليدی رازگشا، تکيهای افراطی نمودند.[23] توحيد و آسيبهای زرتشتپژوهی در ساية تاريخ پر از کاستی و لغزش زرتشتپژوهی، عجيب نيست که بيشتر منابعی که به توحيد در دين زرتشت پرداختهاند، آشکارا داراي مشکلات روششناختي و استنادی هستند؛ چه، اين منابع معمولاً دستاورد تجزيه و تحليلي هستند که سنخيت چندانی با کلام و محتوا و سنت زندة دين زرتشت نداشته و بيشتر دغدغهها و پيشفرضهای تاريخی يا شخصی نويسندگان آنها درينباره را منعکس میکنند. به همين دليل، دستاورد بسياری از آنها، توليد ابهام در همان موضوعی است که از اساس، آنقدر ماية اضطراب نبوده که کلام زرتشتی با تبيين آن به منصة ظهور برسد! در ادامه، نمونههايي از اين کاستیها و لغزشها را در دو دستة «آسيبهای عمومی» و «آسيبهای خاص» بررسی میکنيم: 1. آسيبهای عمومی در زرتشتپژوهی، کاستیها و لغزشهايي عمومی وجود دارند که هر يک، بر درک مقولة توحيد زرتشتی اثری بسيار منفی نهادهاند. برخی از اين کاستیها و لغزشها، ناشی از ناآگاهیها و کژفهمیهای رايج هستند و بسياری، ريشه به سنت نگرش به دين زرتشت بنا به معيارهای مطرح در اديان ابراهيمی میرسانند: 1.1. غفلت از اسطوره شناسی : بیاعتنايي به دانش اسطورهشناسی برای درک و فهم متون دينیِ سرشار از نماد و نمادپردازی، يکی از کاستیهای عام در حوزة زرتشتپژوهی است (که البته اختصاص به اين دين هم ندارد). چه، زرتشتپژوهی، درست در دورهای باليد که به نظر ميرسيد هر چيز و همه چيز را بايد بنا به معيارهاي دانشهاي تجربي سنجيد و فهميد؛ و البته که در چنين بستری، اسطورههاي کهن و باورهاي اسطورهاي، مرتبتي بيش از ياوه و خرافه نمييافتند. مدتهايمديد طول کشيد تا ابتدا از برکت رويکرد رُمانتيسيستها و سپس با اهتمام مردمشناسان و ديگران، اسطورهشناسي در مقام يک دانش پر ارج براي شناخت انسان (و پديدة انسانی دين) قرار گرفت.[24] اين امر، قطعاً يک آسيب بزرگ بوده است که متأسفانه هنوز هم آثار ناخوشايند آن ادامه دارد: از يک طرف، با ملاحظة روايتهاي اسطورهمندانة نصوص زرتشتي دربارة آغاز و پايان جهان و نقشآفريني ايزدان و مانند آنها، هنوز هم بسياري از اشخاص ـ که اسطوره را با سخن ياوة بيارزش يکي ميدانند ـ سخن از خرافه و افسانه به ميان ميآورند؛ و نه به وجه نمادين و نه به معناي پر مغز آن روايتها توجهي نميکنند. نيز، از طرفي ديگر، غالباً فراموش ميکنند که کلام ديني در هنگامهاي پديدار شد که جهانشناختِ آدمي، عمدتاً بر دريافتهاي اسطورهمندانه از چگونگي پديدهها مبتني بوده است.[25] در نتيجه، در بسياري از موارد و به غلط، با تکيه بر دانش و با مقياس منطق علمي امروزين به بررسي گفتارهاي ديني ميپردازند و نتايجي ميگيرند که مطلقاً درست نيستند.[26] يک نمونه از اين شيوة نادرست، نحوة رويکرد به گاهان است: همگان عادت کردهاند که به هنگام تفحص دربارة توحيد، آيات گاهان را چنان تجزيه و تحليل کنند که انگار با يک متن فلسفي يا علمي مواجهاند. از همين رو، اجزاي سرودههاي زرتشت دربارة «دو مينوي آغازين» را به مانند گزارههاي دقيق فلسفي وارسي ميکنند و هيچ به ياد نميآورند که زرتشت، نه يک فيلسوف، بلکه يک پيامبر بوده که عمداً با بياني اسطورهمندانه و رمزآلود سخن گفته است. وانگهی، به تعبير دقيق مري بويس: «آشکار است که [زرتشت] اگر ميخواهد به ريشهها و علل مشکلات پي ببرد، محض خاطر دانش و علم نيست، بلکه دلبفکر عيبها و نواقص دنيايي است که در آن به سر ميبرد و ميخواهد بداند که اين عيوب و نواقص را چگونه ميتوان رفع و رجوع کرد. چون تصور ميکند که به حقيقت و کنه مطلب پي برده است، پيامبروار در آتش اين اشتياق ميسوزد که پيام خويش را به عالميان رسانده و آدمي را الهامبخش شود تا دست به کار گرديده و گيتي را نجات دهد».[27] نکتهسنجي فوق، در عين حال، وجهي بسيار مهم از شيوة روايتگريِ مبتني بر منطق اسطورهاي در نصوص گاهانی را هم نشان ميدهد: آنچه زرتشت دربارة ازل يا منشأ شر ميگويد، همان نيست که حتماً و کماهوحقه رخ داده است؛ برعکس، آنچه زرتشت ميگويد، روايتي نمادين و رازورزانه از ازل است که دقيقاً به کار توجيه و تعليل «امروز» ميآيد. اين روايت نمادين و رازورزانه، البته که به معيارهاي علمي و فلسفي قابل نقد است و در آن نکتههاي متناقض يا ناهماهنگ زيادي را ميتوان بازجست؛ اما در جاي خود، از منظري اخلاقي، داستانی است بسيار قانعکننده که هم هنجاري را براي جهان شرح ميدهد و هم تکليف انسان را معلوم ميکند. ادامه دارد ... پی نوشت ها : * پژوهشگر اديان ايران باستان. [1]. ژاکوب دوشن گيمن، زرتشت و جهان غرب، ص15ـ16. [2]. رک: اميل بنونيست، دين ايرانی بر پاية متنهای معتبر يونانی، ص3ـ4 و 7؛ کای بار، آسموسن و بويس، ديانت زرتشتی، ص39؛ زرتشت و جهان غرب، ص17ـ20. [3]. رک: مری بويس، زرتشتيان: باورها و آداب دينی آنها، ص228؛ زرتشت و جهان غرب، ص21ـ25؛ ديانت زرتشتی، ص39. [4]. رک: ژاکوب دوشن گيمن، دين ايران باستان، ص449ـ450. [5]. رک: همان، ص449. قابل ذکر است که در بيشتر فرهنگهای لغت کهن مانند «لغت فرس» و «برهان قاطع»، از «اوستا» بهعنوان کتاب ابراهيم (و «زند» بهعنوان تفسير آن) نام برده شده است. علاوه بر منابع مذکور، جهانگردان اروپايي هم اين معنا را نقل کردهاند. برای مثال، تاورنيه در شرح مشاهدات خود از زرتشتيان اصفهان، نقل میکند که آنان، پيامبر خود را «ابراهيم زراتشت» معرفی میکردهاند (رک: تاورنيه، ژان باتيست، سفرنامة تاورنيه، ص95). جکسن هم گزارش کرده است که در شهر ری، ابراهيم را بهعنوان پيامبر گبرها میدانستند (رک: جکسن، ابراهام ويليامز، ايران در گذشته و حال، ص456)؛ و حتی چنين ادعا میکند: «بسياری از سادات يزد که در اصل زرتشتيانی هستند که به اسلام گرويدهاند، دو پيشوای دينی (= زرتشت و ابراهيم) را يکی میدانند» (همان، ص492). همچنين بايد به وجود ردپای اين باور در برخی از اشعار کهن هم اشاره کرد؛ مانند: «به باغ تازه کن آيين دين زرتشتی / کنون که لاله برافروخت آتش نمرود» (حافظ). قابل ذکر است که از اين دست قرينهسازیها در آثار نويسندگان مسلمان و بهخصوص ايرانيان مسلمان، به فراوانی ديده میشود که سعی میکردند از اين راه، روايتهای کهن ايرانی و سامی را در هم بياميزند. برای نمونه: «نمرود كه ايرانيان او را فريدون مينامند، در آخر پادشاهي خود سركشي آغاز كرد [...] گويند نمرود سه پسر داشت به نامهاي ايرج و سلم و طوس. نمرود، پادشاهي و كشور خود را به ايرج واگذاشت و سلم را به فرماندهي فرزندان و اعقاب حام و طوس را به سالاري فرزندانزادگانِ يافث گماشت [و.... الخ]» (دينوري، ابوحنيفه احمد بن داوود بن ونند، اخبار الطوال، ص32ـ33). در عين حال، میتوان انديشيد که مقولة «ور گرم» (= آزمون آتش) و نام پدر ابراهيم (= آزر، آذر؟)، احتمالاً کمک بزرگی به همسانسازیِ ابراهيم و زرتشت کرده است؛ و از همين رو، برخی از معاصران هم به گمانة يکی بودنِ ابراهيم و زرتشت، اقبال نشان دادهاند. برای نمونه، رک: اميد عطاييفرد، پيامبر آريايي،ص453ـ482. [6]. رک: زرتشت و جهان غرب، ص22 و 27، دين ايران باستان، ص447. [7]. رک: دين ايران باستان، ص450ـ451. [8]. رک: زرتشتيان، ص228ـ229؛ زرتشت و جهان غرب، ص29ـ31؛ ديانت زرتشتی، ص39 ـ40. [9]. رک: والتر برونو هنينگ، زرتشت: سياستمدار يا جادوگر، ص81؛ زرتشت و جهان غرب، ص31ـ34؛ دين ايران باستان، ص451ـ452. [10]. رک: ؛ زرتشت و جهان غرب، ص35، دين ايران باستان، ص452. [11]. رک: زرتشتيان، ص229؛ ديانت زرتشتی، ص41ـ42. [12]. رک: آبتين ساسانفر، گاتها (برگردان هفت هات نخستين و ...)، ص16ـ18؛ دين ايران باستان، ص452ـ454؛ ديانت زرتشتی، ص42ـ44. [13]. رک: دين ايران باستان، ص452ـ454؛ زرتشت و جهان غرب، ص35ـ38. [14]. رک: دين ايران باستان، ص455؛زرتشتيان، ص230؛ديانت زرتشتی، ص44ـ 46. [15]. رک: زرتشتيان، ص230. [16]. مری بويس،چکيدة تاريخ کيش زرتشت، ص98. [17]. رک: همان، ص97. مری بويس تکاملدهندة مکتب سنتی در ترجمه و تفسير گاهان است که به سنن زرتشتی بيش از مناقشات دستوری بها میداده است. او تنها پژوهندة غربی است که «کتابخانه» را فروگذاشت و يک سال تمام در ميان زرتشتيان ساکن در شريفآباد اردکان زندگی کرد؛ و البته که پيوستگی و ناگسستگیِ سنن زرتشتی را به معاينه دريافت. در همين چارچوب، نقد جانانة او خواندنی است: «سه هزار و اندی سال پس از زرتشت، چه کسی صلاحيت بيشتری در تعبير و تفسير و شرح باورها و آموزههای زرتشت را دارد؟ پژوهشگران و دانشمندانی که در صندلیهای راحت کتابخانههای خود لم داده و بر سر جزئيات دستوری گاتها، نيايشها و ديگر ادبيات دينی زرتشتی قلمفرسايي میکنند، يا آن کشاورز قبا بر تنِ زرتشتی که در کوهها و بيابانهای خشک اطراف يزد و کرمان بيل میزند و کار میکند و عرق میچکاند و نيايشهای زرتشت را زمزمه کرده و سفت و سخت، سنتها و آيينهای دين آباء و اجدادی خود را نگهبانی میکند؟» اين تعبير گلايهآميز بويس، يادآور نکتهسنجیِ مردمشناس پرآوازه، برونيسلاو مالينوفسکی است: «اگر توانسته باشم اين احساس را الهام بخشم که آشفتگی و هرج و مرج در قلمرو اساطير حاکم است و به لحاظ مشاجره و مکابرة باورنکردنیای که ميان اسطورهشناسان درگرفته، حس عدم اعتماد (نسبت به صحت نظريات را) برانگيزم، پس به هدفی که داشتهام رسيدهام. آن هدف عبارت است از دعوت خواننده به رویگردانيدن از نظريهپردازیهايي که در اطاقهای دربسته انجام میگيرد و خروج (از برج عاج) برای استنشاق هوای آزاد تحقيقات قومشناختی، و ذهناً و روحاً به همراه من، تجديد حياتِ دورانی که در قبيلهای ملانيزيايي در گينةنو زيستهام. پاروزنان در خور، ضمن مشاهدة بوميان، سرگرم کار باغبانی در آفتابی سوزان و پيگيری آن در کورهراههای بيشهزار و جنگل و بر کرانههای پر پيچ و خم دريا و بر تختهسنگها و صخرههای ساحل است که میتوان زندگیشان را شناخت و با حضور در مراسم و تشريفاتی که در خنکای غروب يا در تاريکی شب برگزار میشود و همسفره شدن با آنان دورادور آتش است که فرصت شنيدن داستانهايشان را خواهيم داشت» (جلال ستاری، جهان اسطورهشناسی، ج1، ص155). [18]. صد البته اين همان کشف کشافی که وانمود میشد، نبود! چه، در خود اوستا و نيز متون پهلوی، گاهان بهعنوان بخشی متمايز و دارای تقدس فوقالعاده شناخته میشده است. برای مثال، در اوستا، از گاهان با صفت «افزاينده و پيشبرنده» ياد شده است که «پشت و پناه و خوراک فکری ما» و «خوراک و پوشاک روان ما» هستند. (هات 55 و 58) در واقع، خود اوستا همة آگاهیهای لازم دربارة سرايندة گاهان و نيز چند و چونِ دقيق و ارزش و مرتبت والای آن را در بر دارد. نيز قابل ذکر است باور به اينکه از مجموعة ميراث مکتوب زرتشتی، فقط گاهان سرودة زرتشت است، سابقة بسيار کهنی دارد و اين معنا به وضوح در دينکرد، منعکس بوده است (دينکرد سوم، ج1، ص19ـ20). [19]. رک: زرتشتيان، ص237ـ239؛دين ايران باستان، ص455ـ456. [20]. رک: زرتشتيان، ص230. [21]. نمونههايي از اين باور را در اين جملات میتوان ديد: «[...] در يک رخداد، برگردان و صورتی از يک دين قديمتر، به پيام اصلی پيامبر پيوند خورد و هر بخش از زردشتیگری، يعنی دين زرتشت پيغمبر، از آيينی باستانی به عاريت گرفته شد که اين آيين خود به دورانی باستانی و بسيار دور بازمیگشت. بعداً، دوباره، زمانی که آيين زردشتی، در صورت اصلاح شدهاش توسط اولين امپراطوری ايرانی پذيرفته شد، تحت اختيار طبقة روحانی، يعنی مغان ـ که به هيچروی با آن ارتباط نداشتند ـ قرار گرفت» (آر. سی زنر، طلوع و غروب زردشتیگری، ص13)؛ نيز «آيينهای باستانی پا به پای اين دين ادامة حيات دادند و در زمانی خاص موفق شدند بخش توحيدی آموزههای پيامبر را تحليل ببرند و محو سازند» (همان، ص21)؛ نيز «[...] هيچ دينی در مراحل اوليهاش، به قدر و اندازة زردشتیگری دستخوش تحريف و دگرگونی نشده است» (همان، ص30)؛ نيز «[...] ناآگاهيم از اينکه آيا سنت زردشتی در طول مسير مبهم خويش در خلال قرون (14 قرن!) دچار قطع و گسست شده است يا نه، گسستهايي که چه بسا خودِ آن سنت را بیخبرتر و دستبستهتر از ما کرده باشد» (ژان کلنز، مقالاتی دربارة زردشت و دين زردشتی، ص13). [22]. مری بويس که تجربة زندگی روزمره با زرتشتيان را داشت، در جای جای آثار خود به شواهد متعددی از تداوم سنت زرتشتی از زمان پيامبر تاکنون استناد کرده است که بهراستی آموزندهاند. يک نمونه از کارهای استدلالی و بسيار عالیِ او که پيوستگی و ناگسستگی سنن کلامی و آيينی زرتشتی، از ديرباز تا امروز را در حوزهای خاص نشان میدهد، مقالة «نقش مهر در دين زرتشتی» است. در آخرين جملات اين اثر میخوانيم: «بیشک تحولات کلامی چشمگيری در جريان تاريخ طولانی دين زرتشتی حادث شده است، اما از آن تغيير و گسست بنيادی در تعليم اصلی دين، که محققان غربی با چنين دامنة گستردهای قائل به آن بودهاند، نشانهای در دست نيست» (مري بويس، مجموعه مقالات مهر در ايران باستان، ص101ـ104). [23]. اين اشارات پياپي به نقش منفی زبانشناسان در زرتشتپژوهی، به معنای انکار دستاوردهای سترگ و ارزشمند آنان نيست و نمیتواند بود. درست و قطعی و مسلم است که بدون کوششهاي زبانشناساني که رموز زبان اوستايي و پهلوي را دريافتند، کار شناخت دين زرتشت بر زمين ميمانْد؛ اما بايد قبول کرد که دخول آنان به حيطة تاريخ و محتواي اين دين، از روي تخصص و آگاهي ويژه در دينپژوهی نبوده است. مسئله اين است که برخی از زبانشناسان چنان در باريکیهای علم خود غرق شدند که بدون احساس نياز به شواهد متقن عقلی و نقلی، از بيان استنباطهاي عجيب و غريب هم پروا نکردند. برای مثال میتوان به اين ادعای کلنز که يکی از پيروان پروپاقرص مکتب دستوری در تفسير گاهان است، اشاره کرد که میگويد «به دلايلی دستوری من برآنم که گشتاسپ، پسر زرتشت بوده است» (مقالاتی دربارة زردشت و دين زردشتی، ص105). اما پر واضح است چيزی که کلنز دربارة رابطة پدر و پسریِ زرتشت با گشتاسپ میگويد، به اين معناست که در نتيجة يک گسست ژرف و بلکه يک نسيان عمومیِ همهجانبة فراگير، پيروان زرتشت همه چيز را دربارة پيامبر خود به کلی فراموش کردهاند، مگر، بر حسب استثنا، نام او و اطرافيانش را. سپس بر اساس همان نامها، داستان دلبخواهِ جديدی از زندگی او توليد و البته عميقاً باور کردهاند و... الخ! اما آيا به صرف چند قاعدة صرفی و نحوی که به سادگی در يک شعر عارفانه، دستخوش مقاصد شاعرـ عارف میشوند، میتوان چنين چيزی را گفت و بدون حتی يک گواهی مستند، کل روايت کنونی زرتشتی را به تمامی وانهاد؟! همچنين کلنز کار را به جايي میرساند که در جايی ديگر، اصولاً وجود شخصی به نام زرتشت را چنين متهورانه مورد انکار قرار میدهد: «مطالعه دربارة مزديسنا اگر خود را از دست تصور وجود بنيانگذاری يا پيامبری برهاند، به نتايج بسيار دست خواهد يافت. اين شخص که پيوسته اسباب دردسر بوده، مانعی در راه مطالعات است و چيزی جز زيان ندارد» (همان، ص41). ماريژان موله هم از پيشگامان انديشة ترديد در وجود زرتشت است (رک: ايران باستان، ص39ـ40). يکی از دلايلی که هم او و هم کلنز بر آن انگشت مینهند، استفاده از صيغة سوم شخص برای اشاره به زرتشت در گاهان است؛ اما سطحیبودن اين استدلال آشکار است؛ خاصه با کشف اخير پژوهندگان که خودِ زرتشت را سرايندة «يسن هفت هات» شناختهاند (برای آگاهی بيشتر، رک: عاليخانی، خرد جاويدان: مجموعه مقالات، ص3ـ15 و چکيدة تاريخ کيش زرتشت، ص134ـ 146). اما صرفنظر از اين کشف، اغتشاش موجود در ادعای کلنز و موله با مثالی بسيار ساده قابل اثبات است. حافظ میگويد: «غير از اين نکته که حافظ ز تو ناخشنود است / در سراپای وجودت هنری نيست که نيست» واضح است که با شيوة دستوری کلنز، اين بيت به ناخشنودی حافظ از يک شخص ثالث دلالت میکند؛ اما کسانی که با سنن شعر عرفانی ايران آشنايي دارند، به سهولت درمیيابند که اين ناخشنودی، متوجه خود حافظ و نفس سرکش اوست. بله! موضوع بسيار ساده است: اگر تنها برخی از اشعار امامخمينی را در دست داشتيم، آيا میتوانستيم او را بیمحابا معاصر با حافظ بشماريم؟!... اما برعکس، همين مثال و سبک امام خمينی در سرودن شعر، نشان میدهد که در يک شعر عارفانه، تمسک به شيوه و لهجه و زبان قدما، کاری معمول بوده است و شايد حتی لازم. [24]. برای آگاهی بيشتر دربارة سير تکاملی دانش اسطورهشناسی و نيز ديدگاههای مطرح در آن، رک: ابوالقاسم اسماعيلپور، اسطوره: بيان نمادين، ص43ـ57. [25]. مگر از زمانی که نگرش و تحليل علمی جای خود را ـ البته تا حدی ـ در زندگی انسان بازکرده است، چقدر میگذرد؟ از دورترين زمانها تا همين يکی دو نسل پيش از ما، اسطوره، دانش نظری و نيز دانش عملی اجداد ما محسوب میشد؛ با آن، پديدههای جهان را توجيه و تفسير نموده، نيز سعی میکردند با آن در طبيعت به نفع خود، دخل و تصرف کنند. کلام اصيل همة اديان کلاسيک، در چنين فضايي متولد شدهاند و لذا سعی در فهم نصوص دينی، بدون کسب تسلط بر علم اسطورهشناسی، کاری عبث و بیفايده است. [26]. اين امر، خيانتي است در حق پديدة مذهبي؛ چه «مذهبي بودنِ پديدهاي (مذهبي) فقط به شرط آنکه در جهت و وجه خاصش درک و فهم شود، يعني با مقياس مذهبي مورد مطالعه قرار گيرد، آشکار ميگردد. اگر بخواهيم با مقياسهاي فيزيولوژي و روانشناسي و جامعهشناسي و علم اقتصاد و زبانشناسي و هنر و غيره، به مطالعهاش بپردازيم، در حقش به امانت رفتار نخواهيم کرد؛ يعني به غفلت، گوهر يگانه و غيرقابل تأويل و تقليلش را که همانا خصلت پديدة مذهبي است، از دست خواهيم داد. [...] مذهب امري انساني و بنابراين مقولهاي در عين حال اجتماعي و زبانشناختي و اقتصادي است، زيرا انسان در خارج از قلمرو زمان و حيات اقتصادي قابل تصور نيست. اما خواستِ تبيين مذهب به کمک يکي از اين کارويژههاي اساسياي که در واپسين مرحله، انسان را تعريف ميکنند، عبث است» (ميرچا الياده ، رساله در تاريخ اديان، ص17). [27]. چکيدة تاريخ کيش زرتشت، ص113. منبع:پایگاه دانشگاه ادیان و مذاهب
__________________
سیرم از زندگی و از همه كس دلگیرم آخر از این همه دلگیری و غم می میرم پرم از رنج و شكستن، دل خوش سیری چند ؟ دیگر از آمد و رفت نفسم هم سیرم هر كه آمد، دل تنهای مرا زخمی كرد بی سبب نیست كه روی از همه كس می گیرم تلخی زخم زبان و غم بی مهری ها اینچنین كرده در آیینه هستی پیرم بس كه تنهایم و بی همنفس و بی همراه روزگاریست كه چون سایه بی تصویرم دلم آنقدر گرفته است، خدا می داند دیگر از دست دلم هم به خدا دلگیرم! ویرایش توسط dokhtare sharghi : 07-07-2011 در ساعت 06:16 PM. |
|
|
|
| کاربر روبرو از پست مفید dokhtare sharghi تشکر کرده است . |
|
|
#4 |
|
تاریخ عضویت: Apr 2011
نام واقعي: فاطمه
محل سکونت: دیارخسته دلان
نوشته ها: 2,537
سپاس ها: 7,534
سپاس شده 4,259 بار در1,572 پست
نوشته هاي وبلاگ: 13
حالت من:
|
معمای توحيد زرتشتی (2)
2.1. پيشفرض ناآگاهی از توحيد : در ساية سامیانگاریِ مفاهيم دينی، گاهی به تصريح و گاهی به تلويح، چنين پنداشته میشود که گويا زرتشت و پيروان او، به آن درجه از ادراک دينی نرسيده بودند که توحيد را بفهمند و برگزينند. اما اين پنداشت (که در مورد ديگر اقوام هم ملاحظه میشود) بسيار غيرمنصفانه است؛ چون از يک طرف، بیگمان کارکردهای زيستشناختی و روانشناختیِ مغز همة انسانها بيش و کم مشابه است؛ و از طرف ديگر، مسلم است که همة مردمان جهان درگير مسئلة چيستی و کيستیِ خداوند بودهاند؛ در نتيجه، نمیتوان گفت فقط يک قوم خاص در بخشی از خاورميانة کنونی، از نظر شعور ـ و بهخصوص شعور مذهبی ـ بر ديگر اقوام جهان از شرق تا غرب برتری داشته و لذا بر خلاف ديگران به کشف توحيد نايل شدهاند. برعکس، به نظر میرسد که توحيد به سبک اديان ابراهيمی، پاسخی خاص به پرسشی عام باشد که با خصايل و دغدغهها و شرايط اقليمی يک قوم تطابق دارد. وانگهی، پيشفرض ناآگاهی يا عدم استطاعت فکریِ ساير اقوام برای نيل به توحيد (که باری با تفکرات نژادپرستانه هم شباهتی دارد)، تضادی غيرقابل اغماض با براهين خداشناسی در همان اديان ابراهيمی را به نمايش میگذارد. اين موضوع، در عين حال از وجهی ديگر هم قابل تعمق است: تصور مرسومی وجود دارد که بنا بر آن، آغاز دينباوري در ميان مردمان، نخست با پرستش ارباب انواع آغاز گشت که اين امر در روندي تکاملي و بهتدريج به توحيد منتهي شد. بنا به اين تصور، ثنويت مفروض زرتشتی نوعي «توحيد ناقص» شمرده ميشود که خود، مرتبهاي مياني از سير تکاملي فوق است. اما اين تصور و دريافت درست نيست و امروزه ثابت شده است که تقريباً در همه جای دنيا، مردمان، نخست به يک ذات الهیِ آسمان جایِ آفرينندة عالم و ضامن باروری و صاحب علم لدنی باور داشتهاند؛[28] اما بعدتر، در نتيجة نوع درک و سطح عاطفة مذهبی مردم، پرستش آن خداي اعظمِ غيرقابل تصور و تجسم، جاي خود را تا حدودی به پرستش الوهيتهاي کوچکتری داده است که اثربخش و کارساز و البته به آساني دستياب و درکپذير هستند.[29] يافتة فوق، پيشفرض ناآگاهیِ ساير اقوام و از جمله پيروان زرتشت براي درک مقولة توحيد را به تمامی باطل میگرداند[30]و نشان میدهد که باور آغازين به يگانگیِ خدايي قادر و آفريننده، طبيعیترين و فطریترين دستاورد انديشة انسانهايي بوده است که به لحاظ زيستشناختی و روانشناختی با هم مشابهت داشته و دارند. بر همين منوال، روشن است که گرايش بعدی بسياری از مردمان به پرستش الوهيتهای کوچکتر يا متعدد، دلايل خاصی داشته است که لزوماً به ناآگاهی يا بیخردیِ (احياناً قومیِ) آنان راه نمیبَرد. اين امر، در حوزة دين زرتشت، به سادگی و با قاطعيت اثبات میشود؛ چه، مرور متون دينی زرتشتی نشان ميدهد که متکلمين زرتشتي، نه فقط از مقولة توحيد در معنای ابراهيمی آن بياطلاع نبودهاند، بلکه با آگاهي و استواري، از تفکر دوبُني يا به عبارت بهتر از عدم انتسابِ شرور به اهورهمزدا دفاع ميکردهاند. برای نمونه، به موارد زير توجه کنيد: «آنچه را ميبايست به آن باور آورْد و در گسترة شدنيهاست و ميسزد که باشد، اين است: [باورِ به] اورمزد [در جايگاه] بُنِ بُنانِ همة کرفهها و نه بُنِ بُنانِ همة گناهان؛ و [باورِ به] هر آنچه شايستة اورمزدِ سرتاپا نيکي است».[31] «[...] اگر [باور ما مزداييان دربارة] دو کيفِ همستيزندة بيبُن، آن هم [در جهانهاي جدا و] دور از هم را پوچ ميانگارند، چرا [خود آنان در آموزههايشان] وجود دو کيفِ همستيزندة موازي را در زمانهاي نامحدود (= از ازل تا ابد) آن هم در يک جهان، به گونهاي دوگاني مدعي ميشوند؟».[32] «اگر خداوند از حيث خوبی و علم کامل است، واضح است که بدی و جهل نمیتواند از او صادر شود؛ و اگر بتواند شد، پس کامل نيست؛ و اگر کامل نباشد، پس او را به خدايي و بهعنوان خير و نيکی نبايد پرستيد».[33] «[آن دسته از] کيشداران که [باور دارند:] در برابر هستي جهانآفرين، چيزي به نام پتياره وجود ندارد، [... با اين ادعا به اين نتيجه ميرسند که] سرپيچي از خواست و فرمانِ جهانآفرين [يعني فردِ] گناهکار در گيتي وجود ندارد و اگر [هم باشد به سبب کارهاي گناهورزانهاش، شخصِ] گناهکار ميبايد پاداش شود و شايستة کيفر نيست».[34] نصوص فوق، علاوه بر اينکه آگاهی و اطلاع دينآگاهان زرتشتی از مقولة توحيد در معنای ابراهيمی آن را ثابت میکنند، متضمن نکتة باريک ديگری هم هستند و آن عدم شرمساری آنان از تفکر دوبُنی است. به عبارت ديگر، باور به دو بُن در کلام زرتشتی، مطلقاً همان بازتاب مشئوم شرک يا ثنويت در اديان ابراهيمی را در برنداشته است. برعکس، بر خلاف آنچه که ممکن است در انديشة برخی اشخاص متبادر شود، متکلم زرتشتی، بدون هرگونه شرمساری و بهشدت، از عدم انتساب شرور به اهورهمزدا در هيئت دو بنباوریِ استوار خود، دفاع میکرد و اين امر را نسبت بهنوع تفکر مطرح در اديان ابراهيمی، بسی مرجح میدانست. 3.1. تفسير خودخواهانة روايتهای ازلی : وجه ديگری از آسيبشناسی زرتشتپژوهی در اروپای خويگرفته با سنن يهودی مسيحی را میتوان در نوع نگرش به روايتهای ازلیِ خودی و غيرخودی، برای استنباط بنمايههای توحيدی در آنها ملاحظه کرد. الکساندر کراپ، اين امر را در چارچوبی کلی، چنين مورد ارزيابی قرار داده است: «به سهولت میتوان دريافت ادواری که کمابيش تحت سلطه و سيطرة راستکيشی بودند، صادقانه میپنداشتند که بايد ميان اسطورههای قوم يهود و اسطورههای بيگانگان فرق بگذارند. در آن ادوار، فقط اسطورههای اقوام بيگانه، «اسطوره» به معنای درست واژه محسوب میشدند؛ ولی اسطورههای خودی، واقعيات مابعدالطبيعی بودند که خداوند خودْ برقوم برگزيده، مکشوف ساخته بود، حال آنکه اسطورههای اقوام بيگانه، برعکس، ساخته و پرداختة شيطان مینمودند.»[35] بر چنين بستری از يکجانبهنگری و خودخواهی، اولاً کمتر به اين فکر افتادند که در برابر يکسانیِ پرسش دربارة هستی و نيز تشابهِ کارکرد مغز انسانها، تفاوتهای موجود در روايتهای ازلیْ صرفاً صوری هستند؛ و ثانياً برخلاف اسطورههای خودی، ژرفانديشی در اسطورههای غيرخودی و استنباط مفاهيم رازورزانه از آنها را عملاً کاري عبث دانستند و آن را فرونهادند. برای مثال، اغلب میگويند از آن رو که وجودي به نام اهريمن هست که قدرت اهورهمزدا را محدود ميکند، نميتوان دين زرتشت را توحيدي دانست. اما از منظری کلی میتوان به روشنی ديد که اصولاً در همة روايتهاي ازلی، «دوران» آغاز نميشود مگر هنگامي که با بروز يک محدوديت در قدرت يا ارادة خدا، مفهوم توحيد دچار خدشه گردد. به عبارت ديگر، اگر در روزگار ازلي هيچ ارادهاي به جز ارادة قاهرة الاهي موجود نباشد، ممکن نيست که «حادثه»اي رخ بدهد و در نتيجة آن، گردش «دوران» آغاز شود. چنين چيزی در روايت اسلامی از ماجراي ازلی، در هيئت اعتراض ملايک و سپس عصيان شيطان يا انسان متجلی میشود؛ و در روايت زرتشتی، نخست به صورت آگاهی اهريمن از جهان روشنان و سپس، يورش او که به آميختگی منتهی میگردد. بیگمان، در اين هر دو، تا عواطف ناب توحيدی جريحهدار نشده، ماجرای ازلی هم رخ نداده است. يعنی، در هر دو روايت زرتشتي و ابراهيمي، چيزي هست که در برابر ارادة خداوند قد علم ميکند و با آن به ستيزه برميخيزد؛ و البته که چنين چيزي با توحيد در معناي باور به استيلاي مطلق ارادة پروردگار مغايرت دارد، مگر اينکه قبول کنيم آن نيروي ستيزهگر هم در عصيان خود مأذون يا حتي مأمور بوده است. تفسير و توجيه فوق، در حوزة خودی (= اديان ابراهيمي) کاملاً روايي دارد و عموماً معتقدند که عصيان در محدودهاي رخ داد که قبلاً اذن به اختيار داده شده بود. همچنين، برخي از پژوهندگان، مجموعه يا اجزاي مهمي از روايت ازلی را از جنس تمثيل يا نماد ميدانند[36] و از وراي ظاهر آن، راهي به سوي معناي واقعياش ميجويند. اين دست تعابير و نظاير آنها، غناي فوقالعادهاي به کلام اديان ابراهيمي دادهاند که به راستي دلکش است. اما در حوزة دين زرتشت، انديشههايي از جنس آنچه در فوق مورد اشاره قرار گرفت، کاربرد چنداني نيافتهاند؛ زيرا روايت ازلی زرتشتی، در نتيجة نوع نگاه و تفکر مرسوم، «خودی» محسوب نمیشده است.[37] 4.1. خطا در شناخت خاستگاه کلام زرتشتی : بسياری از منابعی که به دين زرتشت میپردازند، پس از معرفی اصطلاحهاي خاص و عام زرتشتي از منظري عمدتاً زبانشناسانه، به بحثهاي مطولی دربارة زمانه و خاستگاه زرتشت پرداخته و سپس با تمرکزی زايدالوصف به حل معمای توحيد در اين دين میپردازند. با اين رويکرد، چنين وانمود میشود که انگاری دغدغه و دلمشغولی اصلی دين زرتشت، همان موضوع توحيد بوده که به دلايلی مانند گسستگی در سنت کلامی اين دين، در طاق نسيان افتاده است و لذا حالا ما ناگزيريم که موضوع مذکور را به تن خود و از نو کشف نماييم! بیگمان، نتيجة شوم اين رويکرد در معرفی يا شناخت دين زرتشت، گم شدنِ گوهر و اساس آموزههای زرتشتی در مناقشههای بیپايان و نيز، البته، تبديل موضوع توحيد به يک معمای واقعی است. اين همه در حالی است که گوهر و اساس دين زرتشت، با پيوستگی شگرفی از گاهان تا متون متأخر زرتشتی، در دسترس همگان قرار دارد و نيازی هم به «بازکشف» آنها نيست. کافی است به خودمان اطمينان کنيم و مستقيماً و وفادارانه به سراغ ميراث مکتوب و نيز سنت زندة اين دين برويم؛ تحليلهاي گوناگون و تفسيرهاي متناقض را به کناري بگذاريم و يادگيري دين زرتشت را از همان جايي آغاز کنيم که به واقع، خود در اصل شروع شده بوده است؛ يعني به جاي پذيرش يا تکرار هر سخني در بيرون از اين دين، اصليترين دغدغههاي موجود در دين زرتشت را بجوييم و بفهميم. اين کار، اصلاً و ابداً دشوار نيست و نيازی هم به خردهبينیهای دلآزار در دستور زبان اوستايي برای «بازکشفِ» آموزههای زرتشتی ندارد. برعکس، با اندکی دقت در مجموعة سنن کلامی و آيينی زرتشتی میتوان به روشنی ديد که سه اصل بنيادين و به همپيوستة «آميختگی»، «گزينش ميان نيکی و بدی» و «خردورزی»، اساس دين زرتشت را از ديرباز تاکنون تشکيل دادهاند. به عبارت ديگر، در دين زرتشت، همه چيز با حادثة آميختگي نيک و بد آغاز ميشود[38] و سپس بر مبناي تلاش براي رفع اين آميختگي ادامه پيدا ميکند ـ که اين تلاش، مستلزم بهرهمندی از اختيار يا گزينش آزادانه است[39] و اين امر نيز در جای خود، ارج نهادن به خرد و خردورزی در امور را ايجاب مینمايد.[40] اينگونه، ميتوان گفت در دين زرتشت، مسئلة آميختگي همان اندازه بسط دارد که در دين اسلام مفهوم توحيد؛ و همان اندازه بيم و پرهيزي که دين اسلام از شرک جلي و خفي نشان ميدهد، دين زرتشت از مقولة آميختگي با بدي بروز ميدهد (و اين امر، گاه به اندازهاي شدت میيابد که حتی میتوان از «وسواس آميختگي» سخن گفت).[41] در نتيجه، پر واضح است که برخلاف اديان ابراهيمي، موضوع توحيد، ريشهاي مستقل در سنت کلامي زرتشتي ندارد؛ نه در سرودههاي زرتشت، بحثی دربارة مسئلة توحيد وجود دارد و نه در متون کلاسيک زرتشتي، بدواً به بحث توحيد و شرک پرداخته شده است. در واقع، سرتاسر ادبيات زرتشتي به گونهاي بسيار آشکار، فاقد هرگونه دغدغه يا دلمشغولي خاص نسبت به مقولة توحيد است. برعکس، همچنانکه اشاره شد، اصولاً در سنت کلامي زرتشتي، موضوعي که بيشترين توجه را از آنِ خود کرده، موضوع «آميختگي نيکي با بدي» است که در جای خود، در چارچوب دو مقولة «گزينش آزادانه» و «لزوم خردورزی در امور» مطرح میشود. با اين وصف، در بيشتر منابعيکه به معرفي و بررسي دين زرتشت پرداختهاند، بسيار بيش از آنکه به اين بحث محوري و کليدي توجه کنند، اساساً دلمشغول توحيد در دين زرتشت بودهاند. اين امر، بدون هرگونه ترديدي، يک لغزش و بلکه يک آفت بزرگ در پژوهشهاي زرتشتشناسي است؛ چه، پر واضح است که نميتوان در سنت و ادبيات زرتشتي پاسخي به مسئلة توحيد، آن هم دقيقاً به سياق آنچه که در سنت اديان ابراهيمي وجود دارد، يافت. در نتيجه، هر گونه بحث و فحص دربارة توحيد در دين زرتشت، اگر محصور در معيارهاي آشناياديان ابراهيميباشد، نادرست و گمراهکننده خواهد بود. 5.1. بیتوجهی به سطوح سهگانة درک مذهبی : در مقولة توحيد و توحيدانديشی، مسئلة وجود شر در جهان يک چالش عمده است که درک يا تبيين آن (همچون کليت مقولة دين) برای همگان به يکسان صورت نمیگيرد؛ و مسلماًٌ در سطحی قابل درک برای تودههای مردم، نيازمند بيانی ملموس و متجسد است. اما در عين حال، بيان عامهفهم يک مفهوم دينی مانند مسئلة شر، به معنای عاميانه بودنِ ذاتی آن مفهوم نيست. از اين منظر، میتوان سه سطح مجزای فلسفی، مردمی و عرفانی را در درک اهريمن يا منشأ شرور در جهان تبيين کرد: در سطح فلسفي، اهريمن چيزي جز يک نماد براي تبيين گزينش نابخردانة راه بد توسط انسان ـ بهعنوان يگانه آفريدة مختار ـ نيست. بر اساس اين باور، خداوند از آفرينش هر گونه بدي مبراست و همة بديهاي دنيا ريشه به انسان و گفتار و کردار و پندار او ميرسانند. شکي نيست که دريافت فوق، به معناي معمول کلمه، «توحيدي» است. تأکيد ميکنم «به معناي معمول کلمه»؛ زيرا اصولاً عواطف توحيدي با هرگونه استنباط يا تعريف فلسفي از ماجراي ازلي، جريحهدار ميشود. در سطح مردمی يا قابل درک براي تودهها، نمادها و سمبلهايي که در بيان ديني به کار برده شدهاند، اهميت و عينيتي فوقالعاده در عاطفة مذهبي مردم مييابند. اين امر، پديدهاي طبيعي و فراگير است که در همة اديان وجود دارد؛ چه نوع فهم تودههاي مردم عادي، جز با اين راه قادر به پذيرش امر مذهبي در زندگي روزمره نيست. بر اساس اين نگرش، اهريمن به هماورد خداوند تبديل گشته و داستانهايي پر پيچ و خم از رويارويي او بهعنوان موجوديتي مستقل، با پروردگار در عرصة گيتي خلق ميشود. متأسفانه، بايد با تلخکامی اعتراف کنيم که بسياري از پژوهندگان، تنها قادر به فهم و درکِ همين سطح از آموزههاي زرتشتي شدهاند! در سطح عرفاني، نمادها و سمبلهايي که در بيان ديني به کار برده شدهاند، به نفع دريافتي رازورزانه و البته «توحيدي بسيار خالص» کمرنگ ميشوند. آموزههاي ناب گاهاني، مظهر چنين امري هستند که در آنها گرچه از بيان نمادين بهرة فراواني جسته ميشود، اما سو و جهت فهم در آنها، استعلايي و به سمت چيزي در ماوراي آن همه نماد و سمبل است (درست برعکس دريافت مردمي که سو و جهتي نزولي دارد و به همان نمادها و سمبلها، هويتي عيني و واقعي ميبخشد). در اين سطح است که آموزههاي ناب گاهاني، به لحاظ توحيدي، ترازي مشابه و همانند با آموزههاي ناب عرفاني در ساير اديان پيدا ميکنند.[42] جالب توجه است که تفکيک و تقسيمبندی فوق، از طرفی ديگر، با تفکيک و تقسيمبندی مردم به سه دسته (يا سه سطح از ادراک دينی) در متون دينی زرتشتی هم تأييد و تأکيد میشود: «دين مزديسنايي را سه طبقه است: «گاهان»، که بيشتر دانش مينوی و کردار مينوی است؛ «داد»، که بيشتر دانش گيتیای و کردار گيتيای است؛ و «هادگمانثريگ»، که بيشتر آگاهی و کاری است که در آن ميان است».[43] بنابر نص فوق و نصوص مشابه آن،[44] مطلقاً روا نيست که با سطحینگری يا سادهانگاری، هر سخنی در متون زرتشتی را بر اساس پندارهای خود تعبير و تفسير کنيم. برعکس، خاصه در مواجهه با گاهان بهعنوان متنی پيچيده و رازآلود،[45] موظفيم که از عالیترين سطح تجربة عرفانی مدد بگيريم. در اين سطح از تجربه است که همة نمادپردازیها، به نفع واقعيتی ماورايي رنگ میبازند. 6.1. عمده کردن بحث زمانة زرتشت : پيشتر گفته آمد که مطرح شدن زمان ظهور زرتشت به مثابة يک معمای اصلی در دين او، ريشه به دعوايي میرساند که ميان پژوهشگران اروپايی دربارة ميراث يهودیـ مسيحیِ خودشان درگرفته بود. اين دعوا را زبانشناسان، به ارث بردند و بدون توجه به زمينة اصلی بروز آن، بر دامنهاش بسی افزودند. بسياری از اينانکه از پيش، بر مبنای باور به نظرية گسستگی در سنت زرتشتی، يقين را بر نادرستی روايت دروندينیِ زرتشتی نهاده بودند، خود را مکلف ديدند تا اين «راز» را به مدد شواهد زبانشناختی کشف کنند؛ و چنان در اين معنا پيگيرانه ممارست کردند که امروزه، در بيشتر کتابها، گسترة بحث زمان ظهور زرتشت، با هيچ بحث اساسی ديگری طرف قياس نيست. اينگونه، برخی، صرفاً بر اساس شواهد زبانشناسی، زمان مطرح در روايت سنتی برای ظهور زرتشت را مردود شمرده و گاه، دورة او را بر مبنای همان شواهد، تا چندين هزار سال به عقب بردهاند. اساس اين پندار، آن است که چون زبان يا لهجة گاهان به نسبت فارسی باستانِ کتيبههای هخامنشی، ابتداييتر به نظر میرسد، پس بايد سرايندة آن هم در زمانی بسيار دورتر زندگی کرده بوده باشد. به هر حال، گمانههای دور و دراز دربارة زمان ظهور زرتشت، گرچه با فرضية وامگيریِ ابراهيم و موسی از دين زرتشت به همنوايي جالب توجهی نايل میشوند؛ اما دو مشکل را بر جا ميگذارند: 1. شگرفی و شُکوه دستگاه دينیِ ساختة زرتشت و مفاهيم عالی مندرج در گاهان و از جمله آموزههای توحيدی آن، به لحاظ سير تکاملیِ انديشة انسانی در چهارگوشة گيتی، با آن زمانة مفروض کهن سازگاری ندارد. 2. استخراج يک زمان قطعی يا نسبی از تفاوت ميان دو لهجه، بيش از اندازه متهورانه و بلکه غيرعقلايي است. برخی از زبانشناسان که اصرار زيادی بر انتساب زرتشت به يک زمان بسيار کهن داشتهاند، احتمالاًً برای رفع مشکل، سطح آموزههای او را چندان نازل وانمود کردند که دستاورد آنان، تبديل زرتشت به يک شمن يا دوگانهپرست، و تعبير گاهان به يک متن صرفاً آيينی شد. اما حتی با اين «تحريف» نيز بخش اصلی مشکل پا برجاست؛ چه، بديهی است که اتکا به تفاوت دو لهجة گاهان و فارسی باستان برای نيل به يک استنتاج تاريخی کفايت نمیکند؛ به قول هنينگ: «اين نکته از کفر ابليس هم مشهورتر است که لهجههای گوناگون يک زبان، با سرعتهای متفاوت و در جهات مختلف تحول میيابند، و با مقايسة دو لهجه، هرگز نمیتوان به يک تاريخ نسبی رسيد [...] از ديدگاه زبانشناسیِ مقايسهای، گاثاها مدتها پس از 600 ق.م. هم میتوانست سروده شده باشد».[46] ويدنگرن هم در همين چارچوب، نکتهای بسيار حساس و کليدی را مورد تأکيد قرار میدهد: «اگر منظومة اخير (=گاهان) اين احساس را پديد میآورد که باستانی است، بیگمان به اين واقعيت مربوط است که گاهان به نظر ما [به نسبت اوستای نو] مبهمتر میآيد.»[47] به اين ترتيب، تکية بيش از اندازه بر شواهد زبانشناسی برای کشف زمان ظهور زرتشت که در جای خود بر انکار سنت روايي زرتشتی و احساس تکليف برای بازکشف دين زرتشت مبتنی بوده است، از يک طرف بحثی فرعی مانند زمانة پيامآور مزديسنا را به يک چالش عمده تبديل کرده و از طرف ديگر، گرفتاریهای بزرگی در درک مفاهيمی مانند توحيد در اين دين را به بار آورده است. پی نوشت ها : [28]. رک: رساله در تاريخ اديان، ص57؛ ميرچا الياده، دينپژوهی، ج2، ص130ـ131. [29]. رک: رساله در تاريخ اديان، ص69؛ دينپژوهی، ج2، ص131ـ132. وانهادن الله و پرستش دختران او در شبهجزيرة عرب، نمونة قابل ذکری از اين روند است. [30]. حتی برعکس، برخي از پژوهندگان باور دارند که باور به ثنويت، در جای خود، پاسخي است بر مسئلة شر که با ايمان به يک خداي نيکو و قادر متعال، سازگار نيست (والتر برونو هنينگ، زرتشت: سياستمدار يا جادوگر، ص79ـ81). [31]. دينکرد سوم، ج1، ص183. [32]. همان، ج2، ص137. [33]. آر. سی زنر، تعاليم مغان (به نقل از: شکندگمانيک ويچار)، ص67. [34]. دينکرد سوم، ج2، ص235. نيز «[...] به اين بيگمان بودن که منشأ دو [است]؛ يکي آفريننده و ديگري ويرانگر. او که آفريننده است، هرمزد است که همه نيکي و همه روشني [است]. او که ويرانگر است، دروندِ گناگمينو است، که همه بدتري و پُر مرگي است که دروج ِفريفتار [است]» (متون پهلوي (به نقل از: چيدة اندرز پوريوتکيشان)، ص88). نيز «کساني که عقيده دارند محصولِ ايزدان، بدي همراه با نيکي است، [در واقع] سرشت انگرهمينو را به ايزدان نسبت ميدهند و ميگويند که سپندمينو از او سرچشمه گرفته است» (شاکد، شائول، از ايران زرتشتی تا اسلام (به نقل از: دينکرد سوم)، ص113). نيز «[...دستهاي از] کيشداران که کيششان دربارة جهانآفرين ميگويد: خداوند، به گونهاي همزمان خاستگاه نکويي و بدي است [... کارشان به آنجا ميکشد] که بگويند: خداوند دارندة سختترين دَمِشِ تباهکننده است و سخت زيانرسانندهتر از هرگونه بدي است و از همة بدها بدتر است و ريشة هر بدي به وي برميگردد» (دينکرد سوم، ج1، ص87): نيز «اين مسلم است که جهانآفرين چيز بد را نميخواهد و اين مسلم است که چيز بد هستي دارد و اين نيز مسلم است که جهانآفرين آنچه را نخواهد (= يعني چيز بد را) نه ميآفريند و نه از او ميتراود [...]» (دينکرد سوم، ج1، ص173). همچنين برای مشاهدة موارد ديگری از بيان استدلالی دينکرد دربارة اثبات دو بنی بودنِ امور جهان، رک: دينکرد سوم، ج2، ص14ـ16 و 52ـ54 و 96ـ97. [35]. جهان اسطورهشناسی، ج1، ص48. [36]. مهدی مهريزی جستاری ارزشمند دربارة سابقة نگرش تمثيلی به اجزايي از داستان آفرينش ارائه کرده است. برای آگاهی بيشتر رک: مجلة بينات، شماره 2، ص24ـ39. [37]. قابل ذکر است که دقت در برخي از روايات زرتشتي نشان ميدهد که همچون روايت اسلامي، وقوع سانحة ازلي و پديداري دوران، بيرون از خواست و مشيت اهورهمزدا نبوده است. براي مثال، آوردهاند که اهريمن نخست در ناآگاهي و جهل محض بود؛ چندانکه از هستي و روشني اورمزد، آگاه نبود و در تيرگي و تاريكي به فروسويها، همي ميرفت. اما سپس شعاع يا بارقهاي از نور جهان روشناييها را ديد و همين امر او را که مظهر بيخردي و ناداني است، از وجود جهان روشنان آگاه ساخت (زادسپرم، 1). همچنانکه دکتر ژاله آموزگار در يک مصاحبة تلويزيونی با فراست خاطرنشان کردند، پر واضح است که ماجرای ديدن اين بارقة نور، چيزي جز يک نماد از اعطای شمهاي از آگاهي (و منتجة طبيعي آن يعني اختيار) نيست و در جاي خود نشان ميدهد که درست به مانند روايت اسلامي، آغاز «دوران» ناشي از اراده و خواستِ اهورهمزدا بوده است. در اينجا، اگر مبناي روايت زرتشتي دغدغة اطاعت امر الاهي ميبود، ميتوانستيم از زبان روشنان، اهورهمزدا را همان خطابي را بکنيم که ملايک به الله در روايت اسلاميِ خلقت انسان کردند: «چرا؟!»... شايد هم، چنين خطابي شده باشد؛ اما مسلماً کلام زرتشتي روايتگر اين خطاب نيست و نبايد باشد؛ چون هدف ديگري را در سر ميپرورانَد. اين نکتة بسيار باريکي است که با سهلانگاريهاي رايج به آن نميتوانيم پي بُرد. [38]. علاوه بر تصريحات زرتشت در گاهان که هنجار کنوني هستي را نتيجة رويارويي يا آميختگي دو نيروي نيک و بد ميداند، در متون پهلوي، اين موضوع به وجهی اسطورهآميز و البته ملموستر بيان شده و تصريح گرديده است که گيتی در نتيجة يورش اهريمن، آلوده و آميخته با بديها گرديد و چنين است كه «[از آن پس،] زير و زبرِ همه چيزِ گيتي، بر گِردِ دو بُن، نبردِ [دو] دشمن، و آميختگي فَراز و فُرود، پديدار شد» (بندهش: 52). [39]. در گاهان، اصل آزادی در انتخاب ميان نيک و بد مورد تصريح قرار گرفته است: «اي مزدا! آنگاه كه تو در آغاز، تن و «دين» ما را بيافريدي و از منش خويش، [ما را] خرد بخشيدي، آنگاه كه جان ما را، تن پديد آوردي، آنگاه كه ما را نيروي كاروَرزي وگفتار ارزاني داشتي، [از ما خواستي كه] هر كس باور خويش را به آزادكامي بپذيرد.» (يسنه 31: 11؛ همچنين نک: يسنه 31: 17؛ يسنه 48: 4؛ يسنه 31: 9). همچنين در متون دينی زرتشتی هم اصرار زيادی بر مفهوم آزادی گزينش ميان نيکی و بدی شده است؛ به گونهای که به صراحت تمام گفتهاند: «همانا! آزادکام (= موجود مختار) در گيتي همان مردمياناند.» (دينکرد سوم، ج2، ص239). و نيز «تنها با فرماندهي خواست آگاهانه است که خرد و خيمِ [مردمان و ديگرِ هستيداران] ويراسته و پيراسته خواهد شد؛ و اندر ميانِ [هستيدارانِ] راهبُرده شده با نيروي سرشت، تنها مردمياناند که بهويژه از راه دانايي ديني و شهرياري و [آگاهي به بايدها و نبايدها] و ديگرِ رأي و روشهاي مبتني بر خواستِ آگاهانه و نيز از راه نيروي خواست آگاهانهو از راهفرماندهيبر سرشت ميتوانند تازشِ اهريمنيرا سرتاسرانه بهنابوديکشند» (همان، ج1، ص159). [40]. اين معنا علاوه بر حضور آشکار در نام خدای بزرگ زرتشت يعنی اهورهمزدا (= سروردانا)، در سرتاسر متون زرتشتی از گاهان تا متون متأخر پهلوی به وضوح قابل مشاهده است. برای مثال رسالة مينوی خرد، اهورامزدا خود را «خرد غريزی» میشمارد (مينوی خرد: 64) و تصريح میکند که «اورمزد اين آفريدگان را به خرد غريزی آفريده است و ادارة گيتی و مينو به خرد است» (همان: 19)؛ از همين روست که در همان رساله، خرد را بهتر از همة خواستههاي جهان میشمرد (همان: 59). بر همين منوال، در ساير متون زرتشتی هم دانايي و خردورزی، چندان ارج نهاده میشود که آن را گوهر دين زرتشتی و موهبتی الاهی شمردهاند: «دينبهی، [هم ارزِ] خرد خدادادی است» (دينکرد سوم، ج2، ص22) و نيز «بهدينی، مادر خرد خدادادی است و سرتاسر آراسته به فرزانگی» (همان، ص282) و نيز «خردِ خداداد، در دَم، استوارترين و سرآمدترينِ همة پيامرسانان از جهانآفرين سوی آفريدههای گيتيايی است» (همان، ج1، ص136) و نيز «سودمندترين [چيز] برای آفريدههای نيکوی مينوی و گيتيايي [...] همانا دانايي است؛ تا بدانجا که دانايي، گوهر دين بهی است» (همان، ص201). [41]. برای مثال، متون زرتشتی گوشزد کردهاند که کيفيت شاديهاي بهشتي و نيز عذابهاي دوزخي، به هيچوجه با ادراکي که ما از شاديها و عذابهاي موجود در گيتي (= جهان مادي) داريم، قابل مقايسه نيست؛ زيرا ادراک کنوني ما بر وضعيت آميختگي ميان نيکي و بدي مبتني است و حال آنکه در بهشت و جهنم، اين آميختگي وجود ندارد و شادي و عذاب در آنها، هر يک، کامل و نياميخته است. (رک: شائول شاکد، از ايران زرتشتی تا اسلام، ص81 و 107؛ دينكرد سوم، ج2، ص333ـ334). [42]. اين معناي باريک را بيش و بهتر از همه، بابک عاليخاني دريافته است: «حقيقت اين است كه ثنويت مطلق به آن صورتي كه در برخي مسالك گنوستيك و مخصوصاً مانويت ملاحظه ميشود، اصلاً و ابداً به سنت ايراني يا زردشتي ربطي ندارد. در اين سنت، شبه ثنويت يا ثنويت ظاهري وجود دارد كه ناشي از اين است كه حقيقتي متافيزيكي (ديالكتيكِ جلال و جمال) را در قالب يك عقيدت رسمي (dogma) فرود آوردند تا قابل درك و فهم تودهها گردد. اين تثنيه را ميتوان با تثليث مسيحي و توحيد اسلامي به سبك اشاعره مقايسه كرد. در هر سه مورد، با اينكه ابهامات و اشكالات اساسي وجود دارد، در يك امر شكي نيست: قصد آن بوده است كه راز بزرگي را رسميت عمومي بخشند. اما همچنان كه عرفاي مسيحي و اسلامي، عقيدت رسمي را با همه محدوديت آن پشت سر مينهند تا به راز و حقيقت آن دست يابند، عارف زردشتي نيز از محدوديت عقيدت رسمي (دوگانگي اصل خير و شر، اورمزد و اهرمن) برميگذرد و دو بن روشن و تاريك را بهعنوان دو مظهر لطف و قهر اصل بالاتري ميبيند كه زروانيان به نام زروان مطلق خواندهاند. مدار مسلك باطني زردشتي، بر ديالكتيك جلال و جمال است و همين خط خاص تعليم را در عرفان وحدتالشهودي ايراني در دورة اسلامي نيز ميتوان پيدا كرد. در اين مسلك اخير نيز ابليس و احمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به عنوان دو مظهر قهر و لطف حق مطلق ظاهر ميگردند. سالك در سلوك خود از كفر و ضلالتي كه از ابليس است و ايمان و هدايتي كه از احمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است گريزي نتواند داشت، تا آن زمان كه از هر محدوديتي درگذرد و اضداد در نزد وي در يك وحدت برين به كلي مستهلك و متحد گردد» (خرد جاويدان: مجموعه مقالات، ص116ـ 118). [43]. از ايران زرتشتی تا اسلام (به نقل از: دينکرد مدن)، ص24. [44]. برای مثال: «و چنين نيز دارند که مردم اين سه دستهاند: يکی گاهانيگ، يکی هادگمانثريگ و يکی هم داديگ. مردم گاهانيگ پيوسته با يزداناند و جدا از ديوان و دروجان [...] مردم هادگمانثريگ پيوسته با پارساياناند و جدا از دروندان. [...] مردم داديگ پيوسته با ايرانی و جدا از انيرانیاند. اندازة خواست ايشان انجام آن چيزی است که به قانون شايسته است. [...]» (از ايران زرتشتی تا اسلام (به نقل از: دينکرد مدن)، ص21ـ22). نيز میتوان نصوص زير را در همينباره ارزيابی کرد: «و چنين نيز دارند که بايد کلام را به استواران گفتن و دين اندر ميان همدينان انديشيدن و کرفه و بزه به هر کس گفتن» (همان، ص26). همچنين در جايي ديگر از دينکرد، سخن از لزوم يا محدوديت گفتنِ «راز به استواران» در ميان آمده است (همان، ص28 و 30) و نيز «از هادگمانسريگ و داديگ [رازِ] خدا ـ گفتهای گاهان گشوده خواهد شد و گواهِ گفتارهای هادگمانثريگ و داديگ در گاهان است» (دينکرد سوم، ج2، ص214). [45]. «از آنجا که زبان اوستايي زبانی است با امکانات گستردة تصريفی، کلمات اندکی میتوانند دلالت بر انبوهی از معانی کنند [...] افزون بر اين، ظاهراً در ابهامدار کردن معانی، تعمد و قصد نيز دخالت داشته است. زيرا گاتها، به شيوة کهن و سنتی اشعار الهامی که برای افراد محرم اسرار به نظم درمیآورند، سروده شده است. در اينگونه منظومهها، سراينده واژهها را در لايههای معنا و پشت استعارات ظريف میپوشاند و انتظار دارد تنها کسی به معنای فراگير و کماينبغی آن پی ببرد که هماکنون به درجات نسبتاً متعالی از تجارب معنوی و دانش دست يافته است» (مري بويس، چکيدة تاريخ کيش زرتشت، ص95ـ96). [46]. زرتشت: سياستمدار يا جادوگر، ص69. [47]. گئو ويدنگرن، دينهای ايران، ص95. منبع:پایگاه دانشگاه ادیان و مذاهب
__________________
سیرم از زندگی و از همه كس دلگیرم آخر از این همه دلگیری و غم می میرم پرم از رنج و شكستن، دل خوش سیری چند ؟ دیگر از آمد و رفت نفسم هم سیرم هر كه آمد، دل تنهای مرا زخمی كرد بی سبب نیست كه روی از همه كس می گیرم تلخی زخم زبان و غم بی مهری ها اینچنین كرده در آیینه هستی پیرم بس كه تنهایم و بی همنفس و بی همراه روزگاریست كه چون سایه بی تصویرم دلم آنقدر گرفته است، خدا می داند دیگر از دست دلم هم به خدا دلگیرم! ویرایش توسط dokhtare sharghi : 07-07-2011 در ساعت 06:18 PM. |
|
|
|
|
|
#5 |
|
تاریخ عضویت: Apr 2011
نام واقعي: فاطمه
محل سکونت: دیارخسته دلان
نوشته ها: 2,537
سپاس ها: 7,534
سپاس شده 4,259 بار در1,572 پست
نوشته هاي وبلاگ: 13
حالت من:
|
معمای توحيد زرتشتی (3)
نويسنده: سيد مجتبی آقايي 2. آسيبهای خاص علاوه بر آسيبهای عامی که مورد بررسی قرار داديم، مجموعهای از کاستیها و لغزشها در حوزة شناخت توحيد زرتشتی وجود دارد که هر يک، همچون حجابی ضخيم مانع از مشاهده و قضاوت درست درينباره شدهاند: 1.2. عدم تعريف توحيد : واژة عربي توحيد در لغت، به معناي حکم به واحد بودنِ شيء است که خود، تعاريف مختلفي در حوزههاي فلسفه و کلام و عرفان دارد. در کليترين تعريف، آن را اقرار به يگانگي ذات خداوند ميدانند و براي آن مراتبي چون توحيد ذاتي، توحيد صفاتي، توحيد افعالي و توحيد عبادی قائل هستند. اما متأسفانه، بسياری از کساني که دربارة موضوع توحيد در دين زرتشت قلمفرساييها کردهاند، به همان معناي کلي اصطلاح توحيد چشم داشتهاند و يا روشن نکردهاند که کداميک از مراتب توحيد را بهعنوان معيار در نظر گرفتهاند. اين امر، در جاي خود ماية بروز سردرگمی در اظهارنظرهاي مختلف شده است.[48] 2.2. کاربرد نابجای اصطلاح ثنويت : انتساب دين زرتشت به ثنويت و ثنوی خواندن آن، بهويژه در منابع جديدتر، يک رسم بوده است. ثنويت يا دوآليسم يا دوگانهگرايي، اصطلاحي است با معنايي بسيار گسترده که باور انواعی از دوگانهانگاریهای هستیشناختی و انسانشناختی و مانند آنها، نظير دوگانگي ميان «روح و جسم انسان» يا «صفات و ذات خدا» يا «ماده و مينو» را شامل ميشود؛ اما در حوزة دين زرتشت و بلکه عموم اديان کهن ايراني، مراد از ثنويت، باور به دو خدا يا دو آفريدگار، يعني اهورهمزدا و اهريمن بهعنوان دو منشأ ازلیِ نيکي و بدي است. به هر حال، باور به اينکه دين زرتشت، ديني ثنوي بوده، بسيار سهلانگارانه است؛ زيرا اولاً: يکي از اساسيترين آموزههاي دين زرتشتي، نفي هرگونه ستايش اهريمن و ديوان است. بنابراين در محدودة «توحيد عبادي»، مطلقاً و ابداً نميتوان دين زرتشت را ثنوي دانست؛ و بسيار جالب توجه (و بلکه ماية عبرت) است که منابع فرقهشناسي کلاسيک، برخلاف منابع سهلانگار جديد، هيچگاه مجوس را با ثنويه به يک تراز برنياوردهاند.[49] ثانياً: اهريمن به معناي واقعي کلمه، خدا و خالق نيست. گرچه آوردهاند که او در ازل، براي رويارويي با جهان روشناييها، ديوان و شرور بيشماري را پديدار ميسازد، اما قادر به آفرينش کالبد مادي براي آنان نيست؛ بلکه ظهور آن در گيتي با رخنه در کالبدهاي مادي ممکن است. از همينرو، نصوص زرتشتي تصريح کردهاند که اهريمن، هستي گيتياي ندارد.[50] در نتيجه، ميتوان با قاطعيت گفت که انتساب دين زرتشت به ثنويت، ناشي از سهلانگاري تاريخي پژوهندگانِ چند سدة اخير بوده است که قضاوت بر ظاهر کردهاند. 3.2. استناد نادرست به هات 30 : توقع هموارهاي در خودآگاه و ناخودآگاه بيشتر پژوهندگان وجود دارد که حتماً و دقيقاً به سياق کلام اديان ابراهيمي، نصي را در متون زرتشتي بيابند که بر موضوع توحيد يا ثنويت دلالت کند. از همين رو، از سرودههاي مشهور زرتشت در هات 30، دربارة دو «مينوي آغازين» که در ازل رويارو شدند و «زندگي و نازندگي را [بنياد] نهادند»، بهعنوان شاهدي که به اين مقوله راه ميبَرَد، استفاده کرده و هزار تحليل گوناگون ارائه دادهاند. ولی برخلاف باور مرسوم فوق، اين سرودههاي زرتشت، هيچ دخل و ربطی به مسئلة توحيد يا يگانگی خدا ندارد و قرار هم نيست چنان ربط و دخلي داشته باشد؛ چه موضوع مورد بحث در آنها، آشکارا سه مسئلة آميختگی و لزوم خردمندی و بهويژه گزينش آگاهانه است. چيزي بهتر از مطالعة خود هات 30، اثباتکنندة مدعای فوق نيست. برای سهولت، با تکيه بر واژههای کليدی اين هات و بدون درگير شدن در دشواریهای ترجمههای اين و آن، جانماية هات مذکور نقل میشود: زرتشت، نخست، خواستاران و جويندگان و نيز دانايان را نويد میدهد که از دو چيز (دو نهاد يا دو پديدار بزرگ) سخن خواهد گفت (هات30: 1)؛ سپس، با لحنی هشدارآميز ، از مخاطبانش میخواهد تا در برابر رويدادی بزرگ، ميان دو راه، يکی را گزينش کنند (هات30: 2). با اين مقدمات، او از دو گوهر يا دو مينوی آغازين سخن میگويد که يکی بد و ديگری نيک است؛ و ميافزايد که از ميان آن دو، نيکوکارانْ نيک را و زيانکارانْ بد را برمیگزينند. (هات30: 3). آنگاه، هنجار هستی (زندگی و نازندگی) را تا فرجام آن، بر پاية روياروييِ آن دو مينو برمیشمارد که بدترين منش و بهترين منش را به پيروان خود ارزانی خواهند داشت (هات30: 4). سپس، بار ديگر، بر گزينش ميان آن دو مينو تأکيد کرده (هات30: 5)، میافزايد که ديوگُزينان به سبب چيرگیِ فريب و همراهی با خشم، از گزينش درست بازمیمانند (هات30: 6). آنگاه، از يک طرف، کسانی که نيکی را برمیگزينند، مژده میدهد که به سربلندی نايل خواهند شد (هات30: 7) و از طرف ديگر، گناهکاران را به عذاب و کيفر انذار میدهد (هات30: 8). در ادامه، آرزو میکند که از آنِ خدای خود باشيم و در زمرة کسانی قرار بگيريم که با خردمندی، به جهانْ جانی تازه میبخشند (هات30: 9) و سپس، هنگامی را گوشزد میکند که در آن بدی شکست خورده و نيکان به خوشی و بهشت رهنمون خواهند شد (هات30: 10). در پايان اين هات، زرتشت، بار ديگر تأکيد میکند که آموزشهای دروغين، جهان را به تباهی میکشاند؛ در حالی که با گرويدن به آموزشهای خداوندی، بهروزی در پيش رو خواهد بود (هات30: 11). آنچه در فوق نقل شد، وجه مشترک بيشتر ترجمههاي گوناگونی است که از کل اين هات وجود دارد؛ و البته که حتی با يک «نيمگاه» میتوان به روشنی ديد که هدف و دلمشغولی آن، بيش و پيش از هر چيزی، موضوع «گزينش ميان نيکی و بدی» و بيان تبعات محتوم اين امر است و نه اعلام موضع دربارة مقولة توحيد يا شرک. اما افسوس که بسياری از پژوهندگان، اين «نيمنگاه» را از خود و ديگران دريغ کرده و تمام هم و غم خود را بر کشف موضع زرتشت دربارة توحيد از ورای همين آيات معطوف داشته و در نتيجه، انبوهی از مجادلات بیدليل را موجب شدهاند. 4.2. شواهد مغفول مانده : اگر دلمشغولي ما دربارة وضعيت توحيد در دين زرتشت، وقتي برطرف ميشود که تا حدودی به سياق کلام اسلامي، مدارکي از متن گاهان و دال بر حادث بودنِ مينوي بد (= اهريمن) يا سلطة مطلقة اهورهمزدا بر آن و امثال آنها ارائه شود، بايد بگوييم که چنين مدارکي وجود دارد که البته، متأسفانه، در موارد زيادی مشمول همان يک «نيمنگاه» هم نشدهاند: زرتشت در بند 16 از هات 32، مزدااهوره را بر کسانی که سَرِ آزارش را دارند (=پيروان دروغ)، حاکم و فرمانروا میشمرَد. نيز در بند 5 از هات 44، آفرينش خواب و بيداری، و بامداد و نيمروز و شب را بهصورت تلويحی به اهوره نسبت میدهد و سپس در بند 7 از همان هات، مزدا و سپندمينو را آفريدگار «همهچيز» میشمرد. همچنين در بند 15 از هات 44، مزدااهوره را عامل تعيينکننده در پيروزی بخشيدن به يکی از «دو سپاه ناسازگار» (= مزداپرستان و هواخواهان دروغ) میداند و بالاخره در بند 9 از هات 45، صراحتاً بهروزی و تيرهروزی (شادی و رنج)، هر دو را، آفريدة اهورهمزدا قلمداد مینمايد. همچنين در متون پهلوی، تصريحات ارزشمندی بر همين منوال وجود دارد که متأسفانه بهدرستی مورد تفسير و بلکه توجه قرار نگرفتهاند. برای نمونه: «اهريمن هرگز نبوده است و هرگز هم نخواهد بود».[51] «در صورتي ممکن است اهريمن را از اين جهان رانْد که هر کس، به سهمِ خويش، او را از تنِ خود براند، چون جايگاه اهريمن در جهان، تنِ آدميان است. از اين رو، وقتي اقامتگاهي براي او، در تنِ آدميان نباشد، او از جهان، نيست ميشود. بنابراين، تا وقتي که در اين جهان [حتا] ديوِ کوچکي در تنِ يک انسان، مَسکن دارد، اهريمن در جهان هست».[52] واقعاً ماية شگفتی است که اين نصوص صريح را بسياری از پژوهندگان فرونهادهاند و در عوض، همة توجه خود را به بخشی از همان هات 30 معطوف کردهاند که در اصل، برای تبيين اصل گزينش آزادانه سروده شده است. فرجام زرتشتپژوهی، داستانی است از کوششهای هنجارمند و عالمانه برای درک درستِ يکی از کهنترين اديان جهان ـ که در جای خود، با مجموعهای ملالتآور از کژیها و کاستیها و فروماندگیها همراه گشته است. در اين داستان پر پيچ و تاب، توحيد زرتشتی، معمايي است که در نتيجة آسيبهای عام و خاصِ زرتشتپژوهی و بهدست کمآگاهانی که از کمند باورهای متصلب سدههای پيشين نرهيدهاند، به وجود آمده است. اين معما، همچنان ناگشوده باقی خواهد ماند، مگر هنگامی که اولاً: کلام دين زرتشت را از همان جايي آغاز کنيم که خود به واقع آغاز شده بوده است و ثانياً: تاريخ زرتشتپژوهی برای پرهيز از الگوها و پندارهای نادرست مورد بررسی انتقادی قرار دهيم و ثالثا:ً به سنت محافظهکار زرتشتی، لااقل به اندازة گواهیهای جانبی اعتنا کنيم. کتابنامه : آذربادِ مهراسپندان، ترجمه رهام اشه و شهين سراج، تهران: فروهر، 1379. اسدی طوسی، ابونصر علی بناحمد، لغت فرس، به کوشش محمد دبير سياقی، تهران: طهوری، 1356. اسماعيلپور، ابوالقاسم، اسطوره: بيان نمادين، تهران: سروش، 1377. الياده، ميرچا، دينپژوهی، جلد دوم، ترجمه بهاءالدين خرمشاهی، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1379. ــــــــ ، رساله در تاريخ اديان، ترجمه بهمن سرکاراتی، تهران: سروش، 1372. بنونيست، اميل، دين ايرانی بر پاية متنهای معتبر يونانی، ترجمه بهمن سرکاراتی، تهران: قطره، 1377. بويس، مری، چکيدة تاريخکيش زرتشت، ترجمههمايون صنعتیزاده، تهران: صفیعليشاه، 1377. ــــــــ ، زرتشتيان: باورها و آداب دينی آنها، ترجمه عسگر بهرامی، تهران: ققنوس، 1381. ــــــــ ، مجموعه مقالات مهر در ايران باستان، ويراستار: بابک عاليخانی، تهران: ققنوس، 1384. تاورنيه، ژان باتيست، سفرنامة تاورنيه، ترجمه حميد ارباب شيرانی، تهران: نيلوفر، 1383. تبريزی، محمد حسين بنخلف، برهان قاطع، تهران: انتشارات نيما، 1380. جکسن، ابراهام ويليامز، ايران در گذشته و حال، ترجمه منوچهر اميری و فريدون بدرهای، تهران: خوارزمی، 1369. حسينیالعلوی، محمد ابولمعالی، بيانالاديان، تهران: روزنه، 1376. دوشنگيمن، ژاکوب، دين ايران باستان، ترجمه رؤيا منجم، تهران: فکر روز، 1375. ــــــــ ، زرتشت و جهان غرب، ترجمه مسعود رجبنيا، تهران: مرواريد، 1381. دينكرد سوم، (دفتر اول)، ترجمه فريدون فضيلت، انتشارات دهخدا، 1381. دينكرد سوم، (دفتر دوم)، ترجمه فريدون فضيلت، انتشارات مهرآيين، 1384. دينوري، ابوحنيفه احمد بنداوود بنونند، اخبار الطوال، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، تهران: نشر ني، 1364. راشد محصل، محمدتقی، زادسپرم، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگی، 1366. زنر، آرتور کلارک، تعاليم مغان، ترجمه فريدون بدرهای، تهران: توس، 1377. ــــــــ ، طلوع و غروب زردشتیگری، ترجمه تيمور قادری، تهران: فکر روز، 1375. ساسانفر، آبتين، گاتها (برگردان هفت هات نخستين و...)، تهران: بهجت، 1383. ستاری، جلال، جهان اسطورهشناسی، جلد اول، تهران: مرکز، 1377. شاکد، شائول، از ايران زرتشتی تا اسلام، ترجمه مرتضی ثاقبفر، تهران: ققنوس، 1381. شهرستانی، ابوالفتح محمد بنعبدالکريم، الملل و النحل، ترجمه افضلالدين صدر ترکه اصفهانی، تهران: تابان، 1335. عاليخانی، بابک، خرد جاويدان: مجموعه مقالات، به کوشش شهرام يوسفیفر، تهران: مؤسسه تحقيقات و توسعه علوم انسانی، 1382. عطاييفرد، اميد، پيامبر آريايي (ريشههای ايرانی در کيشهای جهانی)، تهران: عطايی، 1382. کای بار، آسموسن و بويس، ديانت زرتشتی (مجموعة سه گفتار)، ترجمة فريدون وهمن، تهران: جامی، 1386. کلنز، ژان، مقالاتی دربارة زردشت و دين زردشتی، ترجمة احمدرضا قائممقامی، تهران: فرزان روز، 1386. مطهری، مرتضی، خدمات متقابل اسلام و ايران، تهران: صدرا، 1362. مهريزی، مهدی، مجلة بينات، شمارة 2، مقالة آفرينش انسان در الميزان، قم: 1373. موله، ماريژان، ايران باستان، ترجمة ژاله آموزگار، تهران: توس، 1377. هنينگ، والتر برونو، زرتشت سياستمدار يا جادوگر، ترجمه کامران فانی، تهران: سروش، 1358. ويدنگرن، گئو، دينهای ايران، ترجمه منوچهر فرهنگ، تهران: آگاهان ايده، 1377. پی نوشت ها : [48]. يکی از استثنای جالب توجه در اين ميانه، مرتضی مطهری است. برای آگاهی بيشتر، رک: خدمات متقابل اسلام و ايران، ص223ـ234. [49]. برای مثال: «مذهب مُغان [...] آنست كه گويند همه خيرها از خدايست و همه شرها از شيطانست و ايزد تعالي را يزدان خوانند و شيطان را اهرمن گويند. و گويند يزدان قديمست و اهرمن محدث. مذهب ماني: [...] ايشان همان گويند كه زردشت گفته است كه صانع دو است، يكي نور كه صانع خير است و يكي ظلمت كه صانع شر است [...] ليكن هر دو صانع را قديم گويند» (حسينی العلوی، محمد ابوالمعالی، بيانالاديان، ص31ـ33). شهرستانی نيز با تقسيم مجوس به دو دسته مینويسد که «مجوس اصلی» جايز ندارند که دو قديم ازلی باشد بلکه نور ازلی است و ظلمت حادث (شهرستانی، ابوالفتح محمد بنعبدالکريم، الملل و النحل: 180). [50]. رک: از ايران زرتشتی تا اسلام (به نقل از: دادستان ديني)، ص118. وانگهی، چنانکه برخی پژوهندگان توجه کردهاند: «اهورهمزدا، سپنتهمينيو (مينوي فزونيبخش) را در کنار خود داشت و اين هر دو عليه انگرهمينيو، يعني مينوي تباهکار مبارزه ميکردند، و اين مينوي تباهکار در مقابل مينوي فزونيبخش بود، نه در مقابل اهورهمزدا [...] به اين ترتيب، اهورهمزدا همچنان بيرقيب ميماند» (از ايران زرتشتی تا اسلام، ص128). [51]. از ايران زرتشتی تا اسلام (به نقل از: دينکرد ششم)، ص117. [52]. همان، ص120. در متون زرتشتي، معناي فوق بارها و بارها تکرار شده است. برای نمونه: «اگر ايزدان در تنِ آدميان ساکن شوند، آنگاه در تمام جهان مسکن گزيدهاند؛ و اين در صورتي است که ديوان از جهان رانده شوند و اين نيز با راندنِ آنها از تن انسان مقدور است» (از ايران زرتشتی تا اسلام (به نقل از: دينکرد مدن)، ص120ـ121). نيز «چيزِ مينو براي خويش كنيد، چه هرگاه [دروج] از تنِ خويش بيرون كرديد، پس از همه جهان بيرون كردهايد. يزدان به تنِ خويش مهمان کنيد، چه هرگاه به تنِ خويش مهمان کرديد، پس به همه جاي جهان مهمان کردهايد» (آذرباد مهراسپندان: ص118). نيز «آن مرد شجاعتر است که با دروج (= ديو) خويش بتواند ستيزه کند و بهويژه آنکه اين پنج دروج را از تن دور دارد که عبارتاند از آز و خشم و شهوت و ننگ و ناخرسندی» (مينوی خرد: 56). نيز «تا انسان به کرفه و پارسايي انديشد، ايزدانِ اندر تنِ او، در تن مانند و ديوان شکست خورند و بروند» (از ايران زرتشتی تا اسلام (به نقل از: دينکرد مدن)، 90) مقايسه کنيد با «اي اهوره! مرا از آنچه تو خود ميداني، بياگاهان. بهراستي آيا تواند بود که پيش از آغازِ کشمکش در انديشهام، اَشَوَن بر دُروند پيروز شود؟» (يسنه 48: 2) و نيز «اي اهوره! اين را از تو ميپرسم؛ مرا بهدرستي [پاسخ] گوي: چگونه دروج را از خود برانيم؟» (يسنه 44: 13). منبع:پایگاه دانشگاه ادیان و مذاهب
__________________
سیرم از زندگی و از همه كس دلگیرم آخر از این همه دلگیری و غم می میرم پرم از رنج و شكستن، دل خوش سیری چند ؟ دیگر از آمد و رفت نفسم هم سیرم هر كه آمد، دل تنهای مرا زخمی كرد بی سبب نیست كه روی از همه كس می گیرم تلخی زخم زبان و غم بی مهری ها اینچنین كرده در آیینه هستی پیرم بس كه تنهایم و بی همنفس و بی همراه روزگاریست كه چون سایه بی تصویرم دلم آنقدر گرفته است، خدا می داند دیگر از دست دلم هم به خدا دلگیرم! |
|
|
|
| کاربر روبرو از پست مفید dokhtare sharghi تشکر کرده است . |
![]() |
| به اشتراک بگذارید |
| برچسب ها |
| مورد, نیز, همه, در, زرتشت |
| کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان) | |
| ابزارهای موضوع | |
| نحوه نمایش | |
|
|
|
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| عدم برابری دیه بین زن و مرد | dokhtare sharghi | حقوق | 0 | 04-07-2011 10:05 AM |
| نگاهی به جرم قاچاق مشروبات الکلی | dokhtare sharghi | حقوق | 0 | 26-06-2011 04:54 PM |
| آزار و سوء استفاده جنسی | Only love | روانشناسی | 0 | 28-05-2011 10:45 AM |
| فرستنده و گیرنده راداري | pesare irani | مخابرات | 0 | 01-05-2011 02:19 AM |
| قضاوت مردم در مورد پولدارها و پول ندارها (طنز) | LeXa | مطالب طنز ، جالب و خواندنی | 0 | 14-02-2011 07:07 PM |
| محل لینک شما | بانک نرم افزار | به دلیل الگوریتم جدید گوگل تبادل لینک دو طرفه نداریم . |