| |||||||
|
|
|||||||
| ثبت نام | دعوت دوستان | راهنما | فهرست کاربران | جستجو | ارسالهاي امروز | نشانه گذاري انجمن ها به عنوان خوانده شده |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهای موضوع | نحوه نمایش |
|
|
#21 |
|
تاریخ عضویت: Nov 2012
نوشته ها: 66
سپاس ها: 625
سپاس شده 4,930 بار در71 پست
حالت من:
|
روی صندلی عقبِ پراید یشمی رنگ نشسته بود . کامران هم عقب نشسته بود اما چسبیده بود به منتهی الیه سمت خودش و در حالیکه به نظر می رسید دارد با کسی اس ام اس بازی می کند ، زیر زیرکی می خندید . مانا نگاهش را از کامران گرفت . سرش را به پنجره تکیه داد و بی هدف به بیرون خیره شد . می دانست کامران از وقتی که در جنگل ، از گفتن دلایل و خواسته هایش طفره رفته ، تحویلش نگرفته ! بچه که نبود ! کامران را خوب می شناخت ! الان هم در حالت نیمه قهر به سر می برد . نفسش را با پــوفی بیرون داد و در دل گفت : « مرد گنده مثل دخترهای دم بخت نــاز داره ! ... خدا شانس بده ! » بیشتر به سمت پنجره برگشت ولی ته دلش میخواست سرش را تا گردن در گوشی کامران فرو ببرد و ببیند این مزاحم کیست که کامران را اینطور می خنداند ! وااای به حال کــامران اگر طرف، جنس مونث باشد ! *** ساعت نزدیک به ده و نیم صبح بود که به فرودگاه رسیدند . چند دقیقه ای کنار ستون ورودی سالن انتظار فرودگاه ایستادند تا حاج بابا آمد . کامران بند ساکش را روی دوشش انداخت و پرسید: ــ چی شد حاجی ؟ حاج بابا هم دسته چمدان مانا را از دستش گرفت و جواب داد : ــ گفتن روی باند منتظره کامران " اوهومی " گفت ، روی یک پا چرخید و پیاده به سمت باند فرود راه افتاد . مانا دندان هایش را روی هم فشار داد و زیر لب غرید : ــ این نــــازش منو کشته ! حاج بابا که با این حرف به لبخند افتاده بود ، ضربه ای به پشت شانه مانا زد و گفت : ــ آشیه که خودت پختی دخترم ! مانا لبخندی به روی حاج بابا زد و به شوخی گفت : ــ " غلط کردم " چند بخش بود ؟؟! کامران کنار یکی از هواپیماهای پارک شده ایستاد . ساکش را از روی شانه سُر داد روی زمین و به طرف مردی حرکت کرد که درست در سایه ی زیر بال هواپیما ، روی صندلی راحتی تاشو نشسته بود و روزنامه می خواند . دست کامران روی شانه اش قرار گرفت و مانع از برخاستنش شد : ــ راحت باش عمو جهان . چطوری؟ مانا اصلا خُش و بِش آنها را نشنید . نگاهش روی هواپیمای سبُک چهار نفره چرخید . با خود گفت : ــ هواپیمای شخصی که می گفت این بود ؟؟ یعنی جنسش چیه ؟ فایبر گلاس ؟ سرش را پایین انداخت و به کفش های کتانی اش خیره شد . ــ ها چیه ؟؟فکر کردی رو گنج نشستم ؟ انتظار داشتی هواپیمای شخصی مدونا رو ببینی ؟ صدای کامران درست از کنار گوشش می آمد ! قدمی از کامران فاصله گرفت و شانه بالا انداخت ! لحن کامران در کسری از ثانیه عوض شد و با شیطنت گفت : ــ شانه میندازی بالا بالا ؟؟؟ لب های مانا باز هم بی اختیار کش آمدند ! از دست خودش حرصی شد که چرا اینقدر در مقابل کامران ضعیف النفس است ! دوباره صدای کامران آمد که گفت : ــ عمو جهان با شماست ها !! نگاهش را به سمت مردی که کامران ، جهان صدایش کرده بود ، برگرداند . شاید بارز ترین خصوصیتش صورت استخوانیِ کشیده و سه تیغش بود ! با موهای کوتاه نقره ای و عینک مشکی خلبانی ، بی نهایت جذاب می نمود . حتی میشد بینی عقابی و جلوی سرش را که خالی شده بود ، نادیده گرفت . جهان جلو آمد و در حالیکه کوله مانا را از دوشش برمیداشت گفت : ــ احوال دختر گل ما چطوره ؟ مانا با خودش فکر کرد که صدایش چقدر مهربان است ! و بیشتر به پدربزرگ ها میخورد ! اما هنوز با این عموی جدید خو نگرفته بود . کمی خجولانه جواب داد : ــ خوبم ... ممنون ــ خُب خدا رو شکر جهان لبخند عمیقی زد که تمام دندان های سفیدش را به نمایش گذاشت . کاپشت چرم قهوه ای سوخته ی یقه خزِ خلبانی اش را از تن خارج و به طرف چرخ های هواپیما حرکت کرد تا ضامن هایش را آزاد کند . کامران دست راستش را دور کمر مانا انداخت و در گوشش گفت : ــ اگه می ترسی با ماشین برمیگردیم مانا دوباره به هواپیما سفید که خط های آبی و قرمز داشت نگاه کرد . دودوتا چهارتای ذهنش جواب نمی داد . خودش را بیشتر به کامران فشرد : ــ نه بریم ! پرواز دوست دارم . . . . . . . .................................................. .................................................. .................................... یک پست دیگه هم هست ، اما اون رو نمیذارم ... اون پست حقش بیشتر از اینهاست ... اون لحظه پر از حس قشنگ بودم و میتونستم ساعت ها پشت سر هم بنویسم اما حس قشنگم یهـــویی ـــــــــــــــ ![]() . . . پستش نیمه کاره ست ... باید سر وقت تمامش کنم ....... دیگه حتی وقت ندارم بیام سایت ... یک دوره کلاس جدید برامون گذاشتن و من به شدت درگیرم ... . . . به هر حال این اطمینان رو به شما میدم که سمفونی تمام خواهد شد البته اگر عمری باقی باشه ! . . خودم قبول دارم که کند هستم و دیر به دیر می نویسم ، برای شما متاسفم که میراژ نویسنده خوبی نیست ! ولی برای خودم خوشحالم که شما دوستهای خوبی هستین ..... برای شما ![]() . . .
__________________
اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه ی چوب ، مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد. . ضـــــربان ... شاید ...
|
|
|
|
|
|
#22 |
|
تاریخ عضویت: Nov 2012
نوشته ها: 66
سپاس ها: 625
سپاس شده 4,930 بار در71 پست
حالت من:
|
سلام دوستان ... با احترام تقدیم می شود به هرچی رفیق با معرفته ![]() مخاطب خاص نیکی : ما یه سفارشی داده بودیم هااااا ............. . . . ~~~~~~~~~~ مانا به دیواره آسانسور تکیه داده بود و نمیدانست چرا کامران به او خیره شده است ؟ از وقتیکه در فرودگاه دستش را گرفته بود ، طور خاصی نگاهش میکرد . حالا هم شانه اش را به دیواره آسانسور تکیه داده بود و گوشه لبش بخاطر لبخندی کمرنگ ، بالا رفته بود . صدای ضبط شده آسانسور اعلام کرد « طبقه چهاردهم ... خوش آمدید ! » کامران تکیه اش را از دیوار آسانسور گرفت و در حالیکه چشمهایش چراغانی بود ، دستش را روی صفحه لمسی قفل در گذاشت و سپس رمز را وارد کرد . در با صدای "تیکی " باز شد . کامران در را تا اخر باز کرد و در حالیکه تعظیم نمایشی می کرد ، گفت : ــ بفرمایید پرنسس ! مانا لبخندی زد و وارد پنت هاوس شیک کامران شد . این آپارتمان را از همان اول دوست داشت . و بیشتر از همه عاشق باغ بامش بود . کامران در را بست و به آن تکیه داد . مانا دیگر واقعا احساس می کرد زیر نگاه کامران دارد خشک می شود . بدون اینکه برگردد، مستقیم به سمت اتاقی که از اول مختص او بود رفت . قسمت خوبش این بود که در خانه کامران هم ، یک کمد لباس داشت . شلوار برمودای مشکی و تی شرت سه دکمه سفید پوشید . موهایش را بالای سرش جمع کرد و از اتاق خارج شد . در اتاق کامران باز بود و صدای دوش می امد . مانا سرسری کل خانه را دید زد . همه چیز مرتب و سر جایش بود . و طبق معمول آشپزخانه آخرین سیستم کامران او را به خود می خواند ! به ساعت نگاهی انداخت . دیگر برای آماده کردن نهار خیلی دیر شده بود اما با اینحال ، یخچال را بازرسی کرد . هیچ چیز قابل ملاحظه ای در آن پیدا نمی شد ! با خودش گفت : « یعنی هیچی نمی خوره ؟ » از یخچال که ناامید شد ، سراغ فریزر رفت . می دانست شخصی هست که کامران از او غذای آماده می خرد ! به امید یکی از آن فسنجان های خوشمزه کشوهای فریزر را یکی پس از دیگری جستجو کرد اما با پیدا کردن چندین بسته غذای نیمه آماده چشمهایش از شیطنت برق زد ! بسته ناگت مرغ را بیرون آورد و با پا در فریزر را بست . در حالیکه شیطنت از چشمهایش به لبش سرایت کرده بود ، گفت : « بذار به سارا جونت بگم که از این آشغال پاشغالا ذخیره کردی ... کله ات رو میکنه !» نفسی را کنار گوشش احساس کرد و بعد صدای کامران که گفت : ــ میخوای منو به یه بسته ناگت بفروشی ؟ ــ هیــــــــع !! مانا دست آزادش را روی قلبش گذاشت و گفت : ــ وای خـدا ... سکته کردم ... چرا مثل روح میای تو ؟ کامران دستش را از پشت دور کمر مانا حلقه کرد و او را محکم به خودش فشرد و سرش را بوسید : ــ تو اگه حواستو می دادی به کارت نه نقشه کشیدن واسه من ، متوجه می شدی . مانا خودش را به زور از حلقه دستهای کامران خارج کرد و با شیطنت گفت : ــ میدونی اگه به مامان بگم چه سرنوشتی در انتظارته ؟؟؟ تک تک موهای سرتو میکنه ! کامران یک ابرویش را بالا داد ، چشمهایش را ریز کرد و در حالیکه قدم به قدم مانا را بین خودش و کابینت محبوس میکرد ، با صدای خش دار گفت : ــ خانوم کوچولو ... میدونی سزای کسی که کامران رو بفروشه چیه ؟ مانا سعی کرد که گردنش را شق و رق نگه دارد و از موضع خودش کوتاه نیاید . کامران شانه های مانا را گرفت ، فشار انگشتهایش را روی شانه مانا بیشتر کرد وسرش را تا حدی جلو آورد که یک بند انگشت بیشتر با مانا فاصله نداشت . مانا یک ابرویش را بالا داده بود و با لبخند زیر پوستی به صورت کامران نگاه میکرد . میخواست نشان دهد که میداند خطری از جانب کامران تهدیدش نمی کند اما وقتی چشمهای کشیده و نازک کامران در فاصله چند سانتی اش قرار گرفت به خودش اعتراف کرد که کامران می تواند خیلی ترسناک باشد . کامران با همان صدای تهدید آمیز و آرام ، گفت : ــ از مادر زاده نشده اونی که بخواد منو بفروشه ... هر کسی بخواد همچین غلطی بکنه ، میگرمش و .......... گوشه لبش به لبخند پلیدانه ای بالا رفت : ــ تا حد مـــــــــــرگ قلقلکش میدم .....
__________________
اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه ی چوب ، مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد. . ضـــــربان ... شاید ...
|
|
|
|
|
|
#23 |
|
تاریخ عضویت: Nov 2012
نوشته ها: 66
سپاس ها: 625
سپاس شده 4,930 بار در71 پست
حالت من:
|
مانا کنار گاز ایستاده ، دست چپش را روی شکمش گذاشته بود و آن را ماساژ می داد . احساس میکرد تک تک عضلات شکمش درد میکنند . کامران واقعا او را تا حد مـــرگ قلقلک داده بود . حالا هم پشت میز نشسته ، ظرف سیب زمینی های سرخ شده را جلوی رویش گذاشته بود و به آنها ناخنک میزد . مانا آخرین قطعه ناگت را از روغن خارج کرد و روی توری گذاشت . گاز را خاموش کرد . شیشه خیار شور را از یخچال خارج کرد . گوجه فرنگی نداشتند و مجبور بودند به همین قناعت کنند . یک بسته نان هم از فریزر برداشت و داخل مایکروویو گذاشت .و در حالیکه پشتش به کامران بود ،گفت : ــ سرو وضعم مشکل داره ؟ کامران سیب زمینی را به گوشه دهانش فرستاد و گفت : ــ نه مانا با حرص برگشت و گفت : ــ پس چرا از رامسر تا اینجا زل زدی به من ؟ .... شاخ درآوردم ، خودم خبر ندارم ؟ کامران سه چهار تا خلال دیگر سیب زمینی را در دهانش چپاند ، با شک و تردید به مانا نگا کرد و با شیطنت ابرهایش را بالا داد : ــ نــُــچ مانا پـــوفی کشید . از آن موقعیت ها بود ، که کامران به هیچ صراطی مستقیم نمی شد ! اما با اینحال آخرین تلاش خودش را کرد : ــ میشه اینطوری به من زل نزنی ؟ کامران حرفی نزد . مانا بدون اینکه برگردد ادامه داد : ــ میدونی ... ؟ وقتی اینجوری بهم زل میزنی تمرکزم رو از دست میدم . و به خودش اعتراف کرد که هم تمرکز را از دست می دهد و هم اعتماد به نفسش را ! ... نگاه کامران بیش از حد سنگین بود ! کامران به طور کامل به پشتی صندلی تکیه داد و با صدای ملایم گفت : ــ میشه این مدت منو همینجوری تحمل کنی ؟ مانا حلقه کردن خیارشور ها را متوقف کرد و همانطور که پشتش به کامران بود ، منتظر ماند تا کامران حرفش را ادامه بدهد : ــ میدونی آخرین باری که تو این موقعیت بودیم کی بود ؟ مانا با خودش فکر کرد کدام موقعیت ؟ منظورش موقعیت دونفریشان بود ؟ روز گذشته دو نفری به چشمه سلطان رفته بودند ! سال گذشته اش هم تجربه کویرنوردی دونفری را داشتند ... اصلا آن دو همیشه با هم بودند ! کامران ادامه داد : ــ آخرین بار که تو خونه خودمون بودیم ، تو یه دختر کوچولوی خوردنی بودی . حتی نمی تونستی رو پاهات وایستی ... نمی تونستی یه کلمه حرف بزنی ... حالا بعد 22 سال دوباره دارم با عشقم تو خونه ام زندگی میکنم ... اصلا بعد 22 سال تــــــازه صاحبِ خونه شدم ... میخوام تمام این مدت ، با تمام وجود نگاهت کنم ... مانا آرام برگشت . این همه غمِ صدای کامران آزارش میداد ، با صدایی شبیه ناله گفت : ــ کـــامران ... ! ــ جونم عشق من ... مچ دست مانا را گرفت و او را به سمت خو کشید و روی پاهایش نشاند . مانا کمی معذب بود اما حرفی نزد . کامران مانا را محکم بغل کرد و گفت : ــ همیشه دوست داشتم نگاهت کنم ... وقتی که مثل بچه قورباغه زشتِ قرمز بودی ... یا اون وقتها که موهاتو دوگوشی می بستی و دفتر و کتاب هاتو تو هال پهن میکردی تا مشق هاتو بنویسی ... می نشستم و نگات میکردم ... یه جوری مداد قرمزت رو تراش میزدی که انگار داری هسته اتم رو میشکافی ... خنده ام می گرفت از این همه حساسیتت ... تمامِ خستگیم با نگاه کردنت از بین می رفت . مانا آن روزها را به خاطر آورد که کامران تقریبا هر روز ، حتی برای ده دقیقه هم که شده ، به خانه شان می آمد . زل می زد به او و ریز ریز می خندید . فکر میکرد کامران مسخره اش می کند . قهر می کرد . پشت به او می نشست اما کامران نازش را می کشید . قهرش هیچ وقت از یک ملاقات تجاوز نمی کرد ! کامران چانه اش را روی شانه مانا گذاشت و با صدای آرامی گفت : ــ آرزوی این روزها به دلم مونده بود . فکر میکردم می میرم و دیگه همچون موقعیتی نصیبم نمیشه . قلب مانا از شنیدن این جمله ها زیر و رو شد ــ اما حالا تو خونه خودم با دختر خودم ، بدون ترس و بدون مرز نشستم . مانا سرش را کمی عقب کشید تا بتواند کامران را ببیند . احساس عذاب وجدان داشت . با صدای غمگینی گفت : ــ من ........... من نمی دونستم . کامران موهای کنار گوشش را نوازش کرد و گفت : ــ میدونم عشق من ... میدونم ... این راهو خودم انتخاب کردم ... تا قیام قیامت هم پاش واستادم .... دستش را روی قلبش گذاشت و ادامه داد : ــ اما چیکار کنم که این قلب لامصب ساکت نمیشه !
__________________
اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه ی چوب ، مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد. . ضـــــربان ... شاید ...
|
|
|
|
|
|
#24 |
|
تاریخ عضویت: Nov 2012
نوشته ها: 66
سپاس ها: 625
سپاس شده 4,930 بار در71 پست
حالت من:
|
[RIGHT]ف جون ......... تولدت مبارک
![]() . . . مانا کاملا می فهمید که کامران چه می گوید ! قلب خودش هم ساکت نمی شد ! آن هنگام که نمی دانست کامران کیست ، شک و شبهه مثل خوره ای جسم و روحش را فراگرفته بود ، باز هم نمی توانست از کامران چشم بپوشد ! جاذبه ای ناشناخته او را به سمت کامران می کشاند . نفسی گرفت و خودش را از آغوش کامران بیرون کشید . برای خارج شدن از جو سنگینی که به وجود آمده بود ، یا شاید برای ارضای حس کنجکاوی دیرینه اش ، با لحن شوخی گفت : ــ شما که دست به کامیونیکیشنت خوبه ! یه آستینی برای خودت بالا میزدی !!!! برای کامران با خونسردی تمام به پشتی صندلی اش تکیه زد و گفت : ــ از کجا میدونی که تا حالا آستین بالا نزده باشم ؟! مانا سعی کرد تعجبش را پشت سرفه مصلحتی پنهان کند ! صدایش را صاف کرد و گفت : ــ ازدواج کردی ؟ برای کامران لزومی نداشت تا به صورت مانا نگاه کند ! چشم بسته هم می توانست او را پیش بینی کند ! ژست بیخیالش را حفظ کرد و گفت : ــ تو زندگی هر مردی ، یه سری رهگذر وجود داره ! میان و میرن ! ذهن مانا با شنیدن گلمه " رهگذر" آشفته شد ! به شدت از مردهایی که جفت زندگیشان را مثل مداد رنگی عوض می کردند نفـــرت داشت ! لحنش ناخودآگاه کمی خصمانه شد : ــ برای چی اونوقت ؟ لبهای کامران به خنده شیطنت آمیزی باز شد ! حتی با عصبانیت های این دختر هم تفریح می کرد ! آرنجش را روی میز گذاشت و در حالیکه دستش را در هوا تکان میداد با حالت متفکر و حق به جانبی گفت : ــ صرفا جهت سرگرمی ! مانا صندلی روبروی کامران را بیرون کشید و رویش نشست .پاهایش را روی هم انداخت و دستشهایش را روی سینه قلاب کرد و گفت : ــ بعد اونوقت ماها چه نقشی برای جنابعالی داریم ؟ کامران جواب داد : ــ شماها ؟! ......... دقیقا نمی دونم ! باید روش فکر کنم !!! کمی مکث کرد و درست در لحظه ای که عصبانیت مانا داشت عینی میشد گفت : ــ ولی درباره نقش تو مطمئنم ! به صورت مانا نگاه کرد که انگار یک علامت سوال بزرگ روی سرش نقش بسته بود ! صدایش مثل همه لحظه های خوب و خاطره انگیز گذشته ، مهربان شد و گفت : ــ تو دلــــگرمی منی ! ....... خنده اش را رها کرد و با لحن شوخش گفت : ــ تو عشق منی خله !!! به من شک داری ! ............ به خودت هم مشکوکی ؟ مانا در آن لحظه احساس خوشحالی و درماندگی را با هم داشت !!! خوشحال از اینکه کامرانش از آن دسته مردهای نفرت انگیز نبود ! یا حداقل اگر بود ، علنی نمی گفت به آن افتخار نمی کرد ! و درمانده از اینکه باز هم رودست میخورد و بازیچه اش میشد ! سرش را کمی کج کرد و مظلومانه گفت : ــ جدی گفتم ! خوب چرا تو این همه مدت ازدواج نکردی !؟ مطمئنا موقعیت های خوبی هم در دسترس داشتی و داری ! کامران دستش را به حالت ایست جلوی مانا گرفت و گفت : ــ اولا موقعیت ها ی خوب داشتم و دارم و خواهم داشــــت ! ...... دوما ... فکر کردی زن داشتن برای فردی مثل من آسونه ؟ من کار و زندگیم برنامه مشخص نداره ! هر لحظه ممکنه دستور برسه و برم یه گوشه دنیا ! کدوم زنی پیدا میشه که قبول کنه و حرف نزنه ؟..... شک نکنه ؟ ..... سوال پیچ نکنه ؟ ــ خوب همونقدر که برای من وقت میذاری برای زنت هم بذار ! کامران پوفی کشید و گفت : ــ مانا ........ بچه ای هنوز ! ......... بچه ای ........ موقعیت رو درک نکردی ! تو یه خانواده داشتی ... پدر ... مادر ... برادر ! هرکدوم تو نقش خودشون بهترین بودن ! تو نیاز به یکی مثل کامران نداشتی ! کامران مدت کمی پیش تو بود ! اگر بشینی و حساب کنی می فهمی که دوران با هم بودنمون چقدر کوتاه بود !......... متوجه نبودن من نمی شدی چون خـــلاء نداشتی ! اگر تورو به سارا و محمد نمی سپردم ! اگر خودمون دوتا زندگی میکردیم شاید الان رفتارمون با هم اینجوری نبود ! شاید من اولین نفر در لیست کانتکت هات نبودم ! شاید همین الان داشتیم سر پول تو جیبی و قبض تلفن همراه تو بحث میکردیم ! و هزاران شاید دیگه ............. من در تمام این مدت آرامش داشتم چون میدونستم تورو سپردم دست کسی که جونش رو میده اما نمیذاره خار به دستت بره ! دلم برات تنگ میشد ، نگرانی های همیشگیم رو داشتم اما خاطر جمع بودم از اینکه تو جات امنه ! حالا میگی بیا چرا زن نمی گیری ؟ برای اون زن چیکار میتونم بکنم ؟؟؟ وقتی خودم نیستم یه شوهر استخدام کنم که تو بیا جای خالی منو پر کن ؟!؟ مانا همچنان سرسختانه روی موضع خود پافشاری کرد : ــ اصلا منطقی نمی گی ! مگه بقیه ازدواج نکردن ؟! مگه هر کی شغلش اینجوریه باید زاهد و پرهیزکار بشه ؟ اصلا خود بابا .... عمو محسن ! میلیونها پلیس و ارتشی و سپاهی مگه زن ندارن ؟ خونواده ندارن ؟! ــ مانا ...... آرمانی فکر نکن ! ما داریم تو دنیای واقعی زندگی میکنیم ! ....... با واقعیت سروکار داریم ! ...... من هیــــچ برنامه ای ندارم ! از یک لحظه بعدم خبر ندارم ! گاهی وقتها اینقدر سرم شلوغ میشه و نگرانی و استرس بهم وارد میشه که حتی صورت تورو یادم میره !!!!!! میفهمی زندگی کردن تو این حجم از استرس یعنی چی ؟؟؟ ........... نمی تونی بفهمی !!! خودِ اسلام گفته مرد باید هر دوماه در میون به زنش برسه ! دو ماه بشه دوماه و یک روز ، زن حق شکایت داره ! اما من هیچ تضمینی نمی تونم بدم که حتی دو سال در میون بتونم نقش یه شوهر خوب رو بازی کنم ! من در مورد فردای خودم هم اختیار ندارم ! انصافه زندگی یه انسان بیگناه دیگه رو بکشم وسط ؟ ــ اینها همش بهانه ست ! وقتی پای عشق وسط باشه ، همه چیز ممکن میشه ! مثلا مارال خودمون ! عاشق بود ...... پای همه چیزشم واستاد ! کامران پوزخندی زد و گفت : ــ کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها ؟؟؟؟ ............ تا وقتی بیرون گود هستی سخنرانی شیرینه ! ........ تو از حال مارال چی میدونی جوجه ؟ مانا دست به سینه و با اخم های درهم کشیده به کامران خیره شد . کامران لحن جدی اش را عوض کرد و گفت : ــ حالا چرا شاخ شونه میکشی ؟ مامان جدید جور کردی ؟ ........... خوشگل هست ؟ مانا نفسش را پرحــرص بیرون داد و گفت : ــ تا میام دو کلمه جدی باهات حرف بزنم خودتو میزنی به اون راه ! ــ خیلی خوب خانوم عصبانی ! جدی باهات حرف میزنم ! فرض کن چند سال پیشه ! تو یه بچه ای و منم یه کمی از الانم جوون ترم ! از روی خوش شانسی یکی از ملائک زمینی خدا رو هم پیدا کردم و مزدوج شدیم ! بعدش چی میشه ؟ اون زن تا کــــی میتونه صبر کنه ؟ تا کی میتونه غیبت های مکرر منو بذاره به حساب کار و شغل حساس ؟؟؟ تا کی میتونه نسبت به توجهات من به تو ، بی تفاوت باشه ؟ ........... اصلا میتونه بی تفاوت باشه ؟ ................ نه ! نمیشه ! نمی تونه ! .......شاید محبت های من رو به یک دختر بچه بذاره پای علاقه ام به بچه ها ! احتمالا میخواد مادر بشه ! خانواده خودش رو داشته باشه ... شوهرش مال خودش و بچه هاش باشه ! ــ خوب همه چیزو بهش می گفتی ! ــ خل شدی مانا ؟؟؟ ......... چیو بگم ؟؟؟ اینکه تو دخترمی ؟! بعد نمیگه چرا دخترت رو دادی دست یکی دیگه ؟......... چی باید جواب بدم ؟ بگم امنیت دخترم تو خطره ؟ یا اینکه بگم مامور مستقیم هستم ؟!! ......... هیچ راهی وجود نداره ! از هر طرف بری بن بسته ! مانا که انگار به هیــچ وجه (!!!) قصد کوتاه آمدن نداشت گفت : ــ الان چی ؟ ــ یعنی چی الان چی ؟ ــ خوب من دیگه بچه نیستم ! ــ فکر میکنی حالا که دیگه بچه نیستی همه چیز تمومه ؟!! ........ فکر میکنی یه زن حاضره ببینه شوهرش راه به راه به یک دختر جوون توجه میکنه ؟ زندگی متاهلی برای من منتفیه ! ................ چشمهای مانا در کسری از ثانیه مملو از اشک شد و با بغض گفت : ــ بخاطر من ؟ کامران از جا برخواست و کنار مانا ایستاد و سرش را در آغوش گرفت و درحالیکه نوازشش میکرد با لحن دلجویانه گفت : ــ تو همه امید منی ! .... عشق منی .... مشکل منم مانا ........... من دلم نمیخواد یه نفر دیگه به جمع کسانی که باید براشون نقش بازی کنم اضاف بشه ! دلم نمیخواد وقتی وارد خونه م میشم لبخند دروغی به لب داشته باشم ! من برای خیلی ها نقش بازی کردم اما دیگه نمیخوام برای کسی که عنوان شریک زندگیم رو داره نقش بازی کنم ! نمی خوام بعدمرگم شرمنده کسی باشم ! با دستهایش صورت مانا را قاب کرد و به او خیره شد : ــ مانایی .... عشق من ...... دیگه فکرت رو درگیر این مسائل نکن ... من برای زندگی متاهلی ساخته نشدم ! ... من نمی تونم شوهر خوبی باشم ! و این تقصیر هیچکس نیست ! اما مانا لجوجانه گفت : ــ تو میتونی هر زنی رو خوشبخت کنی ! اما هر زنی نمیتونه تورو خوشبخت کنه !!! کامران خنده اش را آزادانه رها کرد و گفت : ــ خوبه ! مثل اینکه گشنگی ازت فیلسوف ساخته ! ــ من دارم جدی حرف میزنم ! ...... تو خوبی ... در واقع عــــالی هستی ! فقط طرف مقابلت باید یه عاشق واقعی باشه ! ــ خوبه حالا ....... نمیخواد غیرتی بشی ... تو اگه عرضه داری یه فکری به حال اون برادرت بکن که داره روی هرچی ترشی رو کم میکنه ! ــ مندا هنوز سن ازدواجش نیست ! بچه ست ! هنوز وقت داره ! کامران ابرویش را بالا انداخت و با چشمهای نازک شده گفت : ــ آهان ! اون غول بیابونی سن ازدواجش نیست اما توئه جوجه سن ازدواجت شده ؟؟؟ آررره ؟؟؟!!! مانا در دل گفت « این کامران نخواد چیزی رو فراموش کنه ، عمرا فراموش نمیکنه » .... سعی کرد اعتماد به نفس خودش را از دست ندهد ودرحالیکه تکه ای از موهایش را دور انگشتش می پیچید با لحن شرم ساختگی گفت : ــ خوب من دخترم ! قضیه ام فرق میکنه !!! کامران گوش مانا را گرفت و در حدی کشید که او را اذیت نکند ! ــ خفه شو دختره ی چش سفید !!! حقته بندازمت تو زیر زمین نمور و تاریک ، انقدر اونجا بمونی که موهات رنگ دندونات بشه ! مانا چشمهایش را مظلوم کرد و مثل یک بچه گربه به کامران خیره شد : ــ دلــــت میاد ؟؟؟ ........... من نباشم کی شماهارو از ترشیدگی نجات بده ؟؟؟ با بلند شدن صدای زنگ آیفن ، کامران گوش مانا را ول میکرد و در حالیکه به سمت در میرفت گفت : ــ تو به فکر خودت باش ! مانا با شیطنت تمام گفت : ــ من به فکر خودم هم هســتم ! آنـــچنان "س " را کشید که کامران ناخودآگاه زیر لب غرولند کرد : ــ دختره ی بی حیا ! مانا که از پشت سر شاهد قامت چهارشانه ی کامران بود ، لبخندی زد و در دلش گفت : ــ حقت ایـن نیست ! . . . . . .
__________________
اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه ی چوب ، مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد. . ضـــــربان ... شاید ...
ویرایش توسط mirage : 22-01-2013 در ساعت 08:38 PM. |
|
|
|
|
|
#25 |
|
تاریخ عضویت: Nov 2012
نوشته ها: 66
سپاس ها: 625
سپاس شده 4,930 بار در71 پست
حالت من:
|
بلند شد و میز نهاری را که میرفت عصرانه شود ، چید . ناگت هارا از روی توری برداشت و کنار سیب زمینی هایی که نصفشان بخاطر ناخنک های کامران تحلیل رفته بودند ، جا داد . یک دور با چشم میز را کنترل کرد ! به ظاهر همه چیز مهیا بود ! نشست و منتظر کامران شد .
چند دقیقه بعد ، کامران با پلاستیکی که حاوی ظروف غذا بود ، برگشت . مانا با تعجب پرسید : ــ غذاست ؟؟؟ کامران با خونسردی گفت : ــ نه ! دونه ست .... واسه کفتر چاهی هام گرفتم ! مانا در دلش بدو بیراه نثار خودش کرد که باز هم سوال های مسخره پرسیده بود ! آرام گفت : ــ ولی من نهار درست کردم ! کامران در حالیکه ظروف را از پلاستیک خارج می کرد و روی میز می چید ، گفت : ــ به مامانت قول دادم که نذارم آشغال پاشغال بخوری ! مانا بی مقدمه پرسید : ــ دوسش داری ؟ کامران بدون اینکه سرش را بالا بیاورد ، جواب داد : ــ چیو ؟ ــ مامانم رو ! کامران به چشمهای مانا خیره شد : ــ شک داری ؟ مانا دهان با زکرد تا حرفی بزند اما کامران قبل از او گفت : ــ صدای ویبره می شنوم ! مانا به شلوار ش دست کشید و یادش آمد که این یکی جیب ندارد !!! سریع به سمت اتاقش دوید و گوشی اش را برداشت . سارا بود . ــ سلام مامان ــ هیچ معلومه کجایی ؟ مگه نگفتم وقتی رسیدی زنگ بزن ! مانا با دست ، ضربه ای به پیشانی اش زد . همیشه این قسمت از ماجرا را فراموش می کرد ! ــ ببخشید مامان .... یادم رفت ! اما سارا که قصد کوتاه آمدن نداشت ، گفت : ــ تلفنت رو چرا جواب نمی دی ؟؟؟ میدونی چند بار زنگ زدم ؟ ــ تو اشپزخونه بودم ... نشنیدم صداشو ........ دیگر نگفت موبایلش را روی سایلنت گذاشته بود ، چون ممکن بود سارا از همان پشت خط ، سرش را ببرد !!! ــ خوب چرا به کامران زنگ نزدی ؟ ــ با کامران کار نداشتم بهش زنگ بزنم ! ولی در اصل برای این بود که خجالت می کشید دوباره تمام آن نصایح را برای کامران تکرار کند ! مانا ریز ریز خندید ، صدایش را صاف کرد و گفت : ــ خوب حالا امر بفرمایید خانوم دکتر ... ما در خدمتیم ! و سارا فکر کرد که حتی حرف زدن مانا هم ، روز به روز به کامران شباهت پیدا می کند ! *** ــ چه عجب شما اون تلفن رو ول کردی ! صدای کامران بود که بی حال و بی حوصله روی صندلی آشپزخانه نشسته بود . مانا درحالیکه یک دور موهایش را باز میکرد و دوباره می بست ، گفت : ــ خوب اگه گشنه ات بود ، نمی خواست منتظر من بشی ! کامران زیر لب غرغر کرد : ــ اگه میخواستم تنها باشم ، میخوردم ! مانا شنید اما خودش را به نشنیدن زد ! کامران کباب ها را در ظرف پیرکس جا داده و توی مایکروویو گذاشته بود ... ظروف یکبار مصرف را هم جمع کرده بود ! مانا با خودش فکر کرد که این هم یکی دیگر از خصوصیت های خوب کامران است ! حداقل لازم نیست یک خدمتکار پشت سرش بایستد و تمیزکاری کند !کباب هارا از مایکروویو بیرون آورد ! ــ آآآخ جـــــون .... کوبیده هم که هست ! کامران با بد عنقی گفت : ــ اونها مال منه ! ــ عمممرا اگه بذارم ! مانا بیخیال بشقاب خودش شد ! ظرف پیرکس را وسط میز گذاشت و شروع کرد به خوردن و اول از همه به سراغ کباب کوبیده رفت ! کامران با لبخند به مانا نگاه میکرد . آرام زمزمه کرد : ــ تو از اول هم ، چشمت تو بشقاب من بود ! هیچ وقت درست نشدی ! مانا با بیخیالی گفت : ــ مال بد بیخ ریش صاحابش ! و کامران با خودش فکر کرد که یک عمـــــر است ، انتظار می کشد تا این "مـــــال بد " به او ارجاع داده شود ! برای پرت کردن حواس خودش و با اینکه جواب سوال را می دانست ، پرسید : ــ سارا چی میگفت ؟ مانا با تعجب سر بلند کرد و پرسید : ــ از کجا میدونی مامان بود ؟ و بعد بلافاصله در دل به خود تشر زد : « بازم از این سوالهای مسخره پرسیدی ؟؟ خوب حرفهاتو شنیده دیگه ! » اما کامران بر خلاف انتظار مانا گفت : ــ غیر از من و سارا کی بهت زنگ میزنه و تماسش بیش از سی ثانیه طول میکشه ؟ مانا با خودش فکر کرد « یعنی من هیــــچ دوستی ندارم ؟ کسی نیست که بخوام باهاش حرف بزنم ؟!؟» و بعد از چند ثانیه جستجوی ذهنش به این نتیجه رسید که کامران حق دارد ! در تمام طول دانشگاه و دبیرستان و قبل تر ، با کسی صمیمی نبود ! «یادم باشه در اولین فرصت چندتا رفیق فابریک واسه خودم جور کنم ! البته قبل ازدواج ! ......... به هر حال نمیشه که عروس بدون دوست باشه !!!» بلافاصله در جواب افکار خودش گفت :« حالا نه اینکه آقای داماد پاشنه در خونه بابات رو از جا کنده !! ....... باید کفش آهنی بپوشی بری منت کشی اون عوضی ! » به افکار پریشان خودش لبخند زد و چنگالش را در آخرین تکه کباب کوبیده فرو کرد ! ــ سارا واست جوک تعریف کرده بود ؟ با صدای کامران به خودش آمد ، خنده اش را فرو خورد و گفت : ـــ هان ؟؟! .... نه .... مامانو میشناسی دیگه ! ... یه کمی نصیحت کرد ! از تَرک دیوار گرفته تا سوراخ لایه اوزون ! ......... میگم کامران ...... ــ جونم ؟ ــ مارال رو چیکار کنیم ؟ کامران در حالیکه تکه سیب زمینی را در سس گوجه فرنگی می غلتاند، خونسردانه جواب داد : ــ نمی دونم ! مانا بلافاصله لقمه اش را به یک سمت لپش فرستاد و عجولانه پرسید : ــ یعنی که چی نمی دونی ؟؟ ... کامران سرش را بالا نیاورد ! فقط دست چپش را ستون چانه اش کرد و گفت : ــ رو بعضی مسائل نمیشه پیش بینی صد در صد داد ! فعلا اوضاع اونجور که فکر میکردم نبوده ! ــ یعنی چی ؟ مارال نمیاد ؟ ــ چرا اتفاقا ... میاد ... ــ پس چی ؟ ــ زنگ زده بودم به پدر مارال برای اینکه یه طوری حرف اومدن به تهران رو پیش بکشم ... انتظار مقاومت داشتم و خودمو آماده کرده بودم که یه خالی بندی اساسی داشته باشم اما قبل از اینکه شروع کنم به زمینه سازی ، خودش گفت که میخواد مارال و مادرش رو بفرسته تهران ... گفت به نظرش اینجوری بهتره ... مانا نفسش را از سر آسودگی بیرون داد و گفت : ــ اینکه خوبه ... دیگه لازم به دروغ گفتن هم نیست ! کامران در حالیکه با انگشتانش روی میز ضرب گرفته بود ، گفت : ــ اول اون لقمه رو قورت بده ... لُپت کِش اومد ...... مانا با این حرف جا خورد ، دستش را به صورتش کشید و حجمی به اندازه یک گردو گوشه لپش احساس کرد ! خجالت زده گفت : یادم رفته بود اینجاست ! ــ فهمیدم ! حالا قورتش بده اگه صلاح میدونی ... ! مانا هول شد .. سعی کرد لقمه را فرو بدهد ولی نتوانست ، لقمه گیر کرده بود و با سماجت تمام (!!!) در مقابل بلعیده شدن مقاوت میکرد !وقتی به سرفه افتاد کامران سریع بلند شد ، لیوان آب را جلوی دهانش نگه داشت و با دست دیگرش ، چند ضربه به پشت او زد و کمرش را ماساژ داد ... چشمهای مانا از این فشار ناگهانی گلو به اشک افتاده بودند ... سرش را بلند کرد تا از کامران تشکر کند که اولین قطره اشک از چشمش سرازیر شد ... کامران با شستش اشک او را گرفت و با لحن شوخش رو به سقف گفت : ــ خدایا ... آخه ما رو دیوار کی داریم یادگاری مینویسیم ؟ مانا ضربه ای به بازوی کامران زد : ــ اصلا چرا اینجا واستادی ؟ .... با دست در آشپزخانه را نشان داد : ــ نهار تموم شد ... به سلامت ... بلند شد و شروع کرد به جمع کردن میز اما کامران به جای خروج ، میز را دور زد و در طرف دیگر ، کمی دورتر از سینک ، به کابینت تکیه داد وگفت : ــ نمیخواد بشوری تربچه ... میترسم ایندفعه تو حباب مایع ظرفشویی گیر کنی بری فضا .... !!! بعدش هم شروع کرد به حرف خودش خندیدن ! مانا اما اصلا به مذاقش خوش نیامد ... صورتش را جمع کرد و با جدیت تمام بازوی کامران را گرفت و او را کشان کشان تا بیرون آشپزخانه برد و با لحنی که هم کمی عصبانی بود و هم دلخور ، گفت : ــ برو بیرون تو دست و پای من نباش ! برگشت و دستکش های ظرفشویی را برداشت و درحالیکه به دست میکرد ، طوریکه کامران بشنود ، گفت : ــ انقده بدم میاد از این مردهایی که تقی به توقی میخوره احساس خوشمزگیشون میزنه بالا ..... گوشهایش را تیز کرد تا جواب کامران را بشنود اما تنها صدایی که شنید قهقه او بود ! چند دقیقه بعد، درحالیکه نگاه مانا به بشقاب های کفی بود ، لبخند کمرنگی مهمان لبش شد و با خودش فکر کرد که هیچ وقت ، هیچ وقت ، هیچ وقت ایــــنطور با محمد حرف نخواهد زد ! به این فکر میکرد که انگار کامران کسیست که نسبت های دنیا برایش تعریف نشده باقی خواهد ماند ! اما کامران در فکر این بود چه چیزی میتواند یک پدر را وادار کند که دختر هفت ماه حامله اش را بفرستد به شهری که کسی در انتظارش نیست ...؟! سلام دوستان ... من هرچقدر هم ابراز شرمندگی بکنم کمه .............. نوشتن پست سختِ ... خیلی هم سختِ ... گاهی ساعتها فکر میکنم اما موقع نوشتن کلمات همکاری نمی کنند ... بخاطر همین سرعتم خیلی پایینِ ....... و میدونم که برای شما غیر قابل تحمل شده ام ... اما باور کنید نوشتن پیام عذرخواهی برای شما از نوشتن پست هم سخت تره !!! اصـــــلا نمیدونم چی بگم ؟! ........ کار به جایی رسیده که نوشتن پست برای ابراز تشکر دیگه کافی نیست ! ![]() . . کلی حرف داشتم برای آخر پست ......... ولی خیلی بی انصافیست که بعد مدتها بیایی و یک پست پنج صفحه ای بنویسی و بخواهی پنج صفحه هم حرف بزنی !!! چقدر من پررو شدم .............. ![]() قسمت بعدی را نمیدانم کی میشود !!! برنامه هایم خیلی فشرده شدن ... حساب کردم که حتی اگر کنکور هم بدم ، باز کلی کار دارم .......... برای همین میخوام برم استعفا بدم از آموزشگاه ... دیگه تدریس نخواهم کرد ... اینجوری کمی وقت آزاد پیدا میکنم ... راستی عجب زمانه ای شده هـــــــــــــاااا ......... وقتی ما پشت نیمکت مینشستیم معلم ها میزدند پَسِ کله دانش آموزها ... الان وضعیت طوری شده که یک معلم دلش میخواد کله اش را بکوبد به دیفال و خـــــــلاص !!! به خدا راست میگم ............... باید التماس این نسل جدیدی ها را بکنی که دو دقیقه فکشان را ببندند و به درس گوش بدن ![]() زمان ما که این قرتی بازی ها نبود ....... چقدر ما نسل حرف گوش کنی بودیم ![]() کلی اسم در لیست دارم که پست تقدیمشان بکنم .... ولی نمیشه ! اگر گفتین چرا ؟؟؟ خودم میگم ... اینها که پست نیستند !!! ........ اینها میروند جزء طبقه اموال توقیفی مخاطبین !!!!! پست اونی هست که نویسنده خوش قول باشد ... مثل من نباشد ... مردم آزار نباشد ... اونوقت اختیار پستهایش دست خودش هست ... ![]() انتظار نقد هم ندارم ... ببینید چه بچه مظلومی شده ام ![]() تا درودی دیگر بدرود ........... ![]()
__________________
اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه ی چوب ، مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد. . ضـــــربان ... شاید ...
ویرایش توسط mirage : 27-01-2013 در ساعت 04:04 PM. |
|
|
|
|
|
#26 |
|
تاریخ عضویت: Nov 2012
نوشته ها: 66
سپاس ها: 625
سپاس شده 4,930 بار در71 پست
حالت من:
|
وطن یعنی گذشته ، حال ، فردا ............... تمـــــامِ سهــــــــمِ یک ملت زِ دنیا وطن یعنی چه آباد و چه ویران .............. وطن یعنی همین جا ، یعنی ایران هنوز کفشش را از پایش خارج نکرده بود که روح انگیز خانم دستش را گرفت و کشید سمت آشپزخانه و با صدایی پایین گفت : ــ چی شده ؟ چی میگفت ... ؟ ایرج خان کتش را از تن خارج کرد و گفت : ــ خانوم بذار از راه برسم ..... کتش را روی صندلی انداخت ، میخواست بنشیند که روح انگیز خانم سریع گفت : ــ تکیه نده آقا ... چروک میشه ... سریع کت را برداشت و روی صندلی دیگر گذاشت ... لیوانی چای ریخت و همراه با توت خشک جلوی ایراج خان قرار داد : ــ چی شد آقا ؟ شما زنگ زدی یا اون زنگ زد ؟ ایرج خان انگشتانش را دور لیوان چای حلقه کرد و گفت : ــ بنده خدا زنگ زده بود برای احوالپرسی ! روح انگیز خانم زیر لب غر غر کرد : ــ تازه به هوش اومده ؟ ... تا الان کجا بود ؟ ایراج خان اخمی کرد و با صدای پایین گفت : ــ این چه حرفیه میزنی خانم ؟ اما روح انگیز خانم انگار بدجور شاکی بود ! ــ مگه دروغ میگم ؟ ... نه زنگی ... نه تسلیتی ... نه حتی تو تشییـعِ ....... صدایش بغض دار شد ... با تمام ماجراها و کشمکش هایی که رخ داده بود ، هنــــوز نمیتوانست کلمه "جنازه " را به محسن نسبت دهد ! محسن را نه مثل یک داماد ، بلکه مثل برادر کوچکش دوست داشت ! شاید از همان موقع که محسن به جای "مادر " گفتن ، او را " آبجی روحی " خوانده بود . اشک گوشه چشمش را با دست گرفت و ادامه داد : ــ حتی تو مراسم تشییع هم نبود ... این بود اون حقِ برادری که هِی حرفش رو میزد ؟ ایرج خان دستی به سرش کشید و گفت : ــ آروم باش خانوم ... بودن یا نبودن اون بنده خدا چه فرقی در اصل قضیه داشت ؟ ــ نداشت ؟؟؟ نمی دونست وضع این دخترو ؟ .... نمی تونست محسن رو نفرسته به ماموریت به اون خطرناکی ؟ ایرج خان دست همسرش را گرفت و گفت : ــ آروم خانوم ... آرومتر ... صدات میره بیرون ... روح انگیز خانم دوباره اشکش را پاک کرد و با بغض گفت : ــ بچه م دق کرد ... آب شد ... ایرج خان پچ پچ کنان گفت : ــ موضوع رو بهش گفتم ! اول نمیدونستم باید بگم یا نه ! ولی دل رو زدم به دریا ... اون هم استقبال کرد ! گفت یک نفرو میفرسته دنبالمون روح انگیز خانم با عصبانیت گفت : ــ قبول که نکردی ؟! .... مگه ما محتاجِ اونیم ؟ خودمون میریم ! اصلا .... اصلا اشتباه کردی بهش گفتی ! ــ خانوم خودت رو کنترل کن ... من با این کمردرد نمی تونم این همه راه رو رانندگی کنم ! چه ایرادی داره یکی پیدا باشه که راه بلد باشه و ما سرگردون کوچه و خیابون نشیم ! روح انگیز خانم که هنوز از درستی تصمیمشان اطمینان نداشت با تردید پرسید : ــ حالا واجبه بریم ؟ به قول خودت تو اون شهر بی دروپیکر دستمون به جایی بند نیست ! من یکی که تا نونوایی هم نمی تونم برم ! حداقل اینجا در و دیوارش برامون آشناست ... چهارتا آشنا دورو برمون هستن ... ایرج خان در چشمهای همسرش خیره شد و گفت : ــ باز که برگشتی سر خونه اول ... هرچی میکشیم از همین آشناها میکشیم ! ..... میخوای اینقدر دست دست کنی که اعصاب این بچه رو داغون کنن ؟ روح انگیز خانم انگشتهایش را به هم پیچاند و مستاصل گفت : ــ نه ولله ... ایرج خان سرش را کمی جلو آورد و گفت : ــ فکر کن اگر یکی این بار مستقیم بره سراغ مارال ، این دختر چه حالی میشه ؟ روح انگیز خانم انگشتهای دردناکش را از هم باز کرد : ــ خدا به سر شاهدِ که راضی به ناراحتی بچه م نیستم ولی خوب اگه حداقل نرگس خانم تهران بود ، بـــاز وضعمون بهتر بود !اونم که رفته اونور دنیا ! آهی کشید و با ناخن شروع به خراش دادن رومیزی کرد .عادتش بود ! اعصابش که بهم می ریخت ، می بایست به جانِ چیزی بیفتد ! ناگهان سرش را بالا گرفت و پرسید : ــ یعنی برای زایمان میاد ؟ به هر حال نوه اشه دیگه ! مگه نه ؟ ــ نمیدونم خانم ... چرا اینقدر نگرانی ؟ کامران خان قول داد حواسش به مارال باشه با این حرف ، عصبانیت روح انگیز خانم مثل آتش زیر خاکستر شعله گرفت : ــ آقا گفتم انقدر اسم این بشر رو جلوی من نیار ! صدایش را کمی کلفت کرد و ادامه داد : ــ کامران خان .... کامران خان !!! ........ چه خبره ؟ ــ باز چیکارت کرده مامان ؟ با صدای مارال ، هردو به در آشپزخانه نگاه کردند . مارال یک شانه اش را به چارچوب در تکیه داده بود و با لبخند به پدر و مادرش نگاه می کرد . روح انگیز خانم سریع از جا بلند شد و در حالیکه یک دستش را پشت دست دیگرش میزد ، گفت : ــ اوا ... خدا مرگم بده ... اصلا حواسم بهت نبود ... بچه ام هوسی شده ! بیا بشین مادر ... بیا الان برات یه کمی ماهیچه میارم بخوری ! ــ نمیخورم مامان ... میل ندارم ... روح انگیز خانم دست مارال را گرفت و به زور و البته با ملایمت روی صندلی نشاند و گفت : ــ تو نمی خوای ... بچه ت میخواد ... مارال با احتیاط روی صندلی جای گرفت و رو به ایرج خان گفت : ــ سلام باباجون ــ سلام بابا ... بهتری ؟ کمرت خوبه ؟ ــ خوبم بابا مارال با چانه اش به طرف روح انگیز خانم – که مشغول چشیدن غذای روی اجاق بود - اشاره کرد و لَب زد : ــ چی شده ؟ ایرج خان کمی در صندلی اش جابجا شد و با کمی تعلل پرسید : ــ دخترم نظرت چیه که این هفته های آخر رو تحت نظر دکتر خودت باشی ؟ ــ یعنی برم تهران ؟ ایرج خان دست مارال را که روی میز بود ،گرفت و پدرانه گفت : ــ تنها که نمیذارم بری ! ما هم هستیم ... کامران خان هم قول همکاری داده ... قبل از اینکه مارال فرصت پاسخ داشته باشد ، روح انگیز خانم کاسه ماهیچه را به همره چند تکه نان ، روی میز گذاشت و آمرانه گفت : ــ بخور تا سرد نشده ... چشم غره نامحسوسی هم نثار ایرج خان کرد که از چشم مارال دور نماند . میدانست که روح انگیز خانم دل خوشی از کامران ندارد ! گرچه از دلیلش اطلاع دقیقی نداشت ! شاید قضیه برمی گشت به روز عقدشان که کامران دو عدد گوسفند برای قربانی کردن ، خریده بود و در یک لحظه غفلت ، گوسفند های خرابکار تمام گلهای باغچه یِ نازنین روح انگیز خانم را تار و مار کرده بودند ! نمیدانست چرا ؟! ولی همیشه احساس میکرد که مادرش کامران را مسبب تمام اتفاقات اخیر زندگی اش میدانست ... مسبب ازدواجش و مسبب بیوه شدنش ...
__________________
اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه ی چوب ، مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد. . ضـــــربان ... شاید ...
|
|
|
|
|
|
#27 |
|
تاریخ عضویت: Nov 2012
نوشته ها: 66
سپاس ها: 625
سپاس شده 4,930 بار در71 پست
حالت من:
|
××× سلام دوستان
اومدیم بگیم که ذوق نکنید ... همونهاست ... خاطره سازی انجام دادیم ، الان اومدیم بذاریم سر جاش ![]() ×××××××××× مانا با دست دروازه سبز رنگ را نشان داد و گفت : ــ اونجاست ... درو باز میکنم ، ماشینت رو بیار داخل ماندانا عینک آفتابی اش را روی موهای قهوه ای اش نشاند و گفت : ــ نمی خواد مانا . همین کنار خیابون پارک میکنم . مانا در حالیکه پیاده میشد جواب داد : ــ بیاری داخل خیال من راحت تره ... بی ام دبلیوی آلبالویی 2008 چیزی نبود که بتوان کنار خیابان رهایش کرد . بیشتر از این منتظر نماند و رفت تا دروازه را باز کند . ماندانا ماشین را گوشه حیاط پارک کرد . کیف و آرشیو و دوربینش را برداشت و کنار ماشینش ایستاد . مانا دروازه را به سرعت بست و خودش را به ماندانا رساند ، در حالیکه دسته کلیدش را می گشت او را به سمت در ورودی تعارف کرد . ابروهای مانا به محض باز کردن در وردی از تعجب بالا پرید ! خانه تبدیل به میدان جنگ شده بود ! ماندانا سرکی کشید و آرام در گوش مانا گفت : ــ نکنه دزد اومده ! مانا که صدایش هنوز رنگ و بوی تعجب داشت ، جواب داد : ــ این کار دزد نیست ! به گمونم زلزله اومده ! ماندانا چیزی از حرف مانا دستگیرش نشد ! کفش هایش را از پا خارج کرد و روفرشی را که مانا برایش گذاشته بود ، پوشید . نگاهی سرسری به خانه انداخت . دکوراسیون و رنگبندی نشان از سلیقه صاحب خانه داشت اما ایـــن همه شلختگی واقعا تعجب آور بود ! در ذهنش گذشت که: « مانا راست می گه ! انگاری واقعا زلزله اومده» مانا سریع دست به کار شد و لباس های پخش شده روی مبل ها را جمع کرد تا حداقل جایی باشد که بتواند ماندانا را به نشستن تعارف کند . لباس های جمع شده را گوشه هال انداخت و در حالیکه به سمت آشپزخانه حرکت میکرد گفت : ــ بشین عزیزم . من الان میام . وضعیت آشپزخانه به مراتب بدتر بود ! ظرفهای کثیف و پاکت های غذا را که نادیده می گرفتی ، درهای کابینت که یکی در میان ، باز ، رها شده بودند، بدجور توی ذوق می زدند . مانا نفسش را پر حرص بیرون داد . این همه کثافتکاری فاجعه آمیز فقط از یک نفر برمی آمد ! ............ پالتو و مقنعه و شالش را در آورد و روی یکی از صندلی ها گذاشت . کتری برقی را از آن وسط پیدا کرد ، یک دور آب کشید و زیرش را با پارچه خشک کرد و روی بیس گذاشت تا جوش بیاید . دوباره به هال برگشت و گفت : ــ میرم بالا کتاب هارو برات بیارم . ماندانا که شلختگی خانه برایش کمی ترس آور شده بود ، پرستیژ و ادبش را فراموش کرد و سریع بلند شد و دنبال مانا به راه افتاد : ــ منم میام کمکت ! مانا سریع پله ها را بالا رفت . دیگر برایش مهم نبود که ماندانا دنبالش را افتاده بود ! آبرویش تا همینجا هم به اندازه کافی رفته بود ! حتی راهروی طبقه بالا هم در امان نمانده بود ! یک لامپ تیره شده و کارتونش ، همانجور کنار دیوار رها شده بودند ! به نظر میرسید لامپ راهرو سوخته و او عوضش کرده ! دلش میخواست آن لحظه پوست مندا را قلفتی بکند ! درحالیکه به طرف اتاقش میرفت در دل دعا کرد که حداقل آنجا از ترکش حمله مندا (!!!) در امان مانده باشد ! ولی با باز کردن در اتاقش آرزویش دود شد و به هوا رفت . مقواهایی که از پروژه های مختلف اضاف می آمدند - و زیر تخت نگه میداشت- ، حالا وسط اتاق پخش شده بودند . مداد های طراحی و تعدای از ذغال هایش در اطراف پراکنده بودند . تعدادی هم کاغذ و مقوای طراحی شده به در و دیوار اتاقش چسبانده شده بود ! طرحی بود شبیه سفره ماهی ! چیزی که بیشتر از همه حرصش را درآورد دیدن مقواهای بافت دار کرم رنگش بود که به قیمت گزاف و برای کار با آبرنگ و گواش خریده بود اما حالا گوشه ای افتاده بودند و رویشان اثرات ته لیوان چای یا قهوه دیده میشد ! بغض گلوی مانا را گرفت ، در دلش نالید : ــ مقواهای نازنینم رو کرده سینی زیر دستش !!! دلش میخواست همانجا روی زمین بنشیند و بزند زیر گریه ! دلش میخواست از ته دل جیــــغ بکشد ! اما حضور ماندانا مانع میشد . اگر او نبود مطمئنا آنچنان جیــغ می کشید که دیوار صوتی بشکند !!! نگاهی به کتابخانه اش انداخت . سه تا از کتاب ها را برداشت وروی زمین گذاشت ، سپس در کمدش را باز کرد و دو جعبه مقوایی که در طبقه پایین کمد گذاشته بود را گشت . دوتا از کتاب های مورد نظرش را پیدا کرد . هر پنج تا را در بغل ماندانا گذاشت و گفت : ــ فکر کنم بقیه اشون رو تو انباری گذاشته باشم ! و در دلش اضافه کرد : «البته اگر شانس آورده باشم و مندا خان به عنوان غذا ، اون بدبخت هارو نوش جان نکرده باشه !!! » ماندانا مثل جوجه دنبال مانا راه افتاد . چهار کتاب دیگر هم از انباری پیدا کردند . مانا انباری را دوباره مرتب کرد و با هم به سمت پله ها حرکت کردند اما به محض اینکه به درِ اتاق مندا رسید ، ناخودآگاه متوقف شد . کتاب های توی بغلش را روی زمین گذاشت و آرام از لای در سرک کشید . عادت مندا بود که هیچوقت در اتاقش را باز نمی گذاشت . در اتاق را کامل باز کرد و از لابلای کاغذ های پخش شده ، داخل شد . اوضاع اتاق مندا از همه جا وحشتناک تر بود . انگار تمام کف اتاق با ظروف اشپزخانه فرش شده بود ! خودش هم گوشه اتاق ، کنار رادیاتور کز کرده خوابیده بود . مانا خیلی با احتیاط - انگار که دارد از میان تله های انفجاری می گذرد - از بین وسایل پخش شده در اتاق گذشت و به مندا رسید . دو سه تا کتاب را زیر سرش گذاشته و دستهایش را روی سینه چلیپا کرده و زانوهایش را از سرما توی شکم جمع کرده بود ! مانا از حرص پوفی کشید .فاصله مندا تا تخت ، دو قدم هم نبود ! البته دو قدمِ مانا . با قدم مندا که می سنجیدی ، کمتر از یک قدم می شد ! روی پاهایش نشست و پس مانده غذا ها را توی آشغال دانی خالی کرد و ظروف کثیف را روی هم چید . کاغذهای اطراف مندا را هم دسته دسته کرد . به اندازه ای مرتب شده بود که مندا بتواند راحت بخوابد . بالش را از روی تخت برداشت . یک دستش را آرام زیر سر مندا برد و سعی کرد همزمان که او را بلند میکند ، کتاب هارا از زیر سرش بردارد اما زورش نمی رسید . جابجا کردن هیکل مندا قدرت زیادی می خواست . ماندانا که تقلای مانا را دید با احتیاط وارد شد . کنار مانا زانو زد و کتابها را از زیر سر مندا کنار کشید و بالش را به جایشان گذاشت . مانا کتاب هارا کنار دسته های کاغذ گذاشت . روانداز را از روی تخت برداشت و روی مندا کشید . اما ماندانا همانجور روی زانو نشسته و به نیمرخ مندا خیره شده بود . این مرد بی نهایت به نظرش آشنا می آمد ولی هرچه فکر میکرد کمتر به نتیجه می سید . آب دهانش را قورت داد و با صدای پایین مانا را صدا کرد : ــ مانا ؟! مانا که داشت بقیه کاغذ ها را دسته می کرد ، سرش را بالا آورد و آرام گفت : ــ بله ؟ ــ این مرد کیه ؟ ــ داداشمه ! ــ مانا ... یه چیزی میخوام بگم ... مانا شانه ای بالا انداخت و گفت : ــ خوب بگو ! ــ من مطمئنم این مرد رو ، یعنی داداشتو یه جایی دیدم ! ــ خوب شاید یه جایی دیده باشیش ! ماندانا با خودش فکر کرد «پس چرا هر چقدر فکر میکنم چیزی یادم نمیاد ؟! » مانا کنار در ایستاد . میدانست که ماندانا بخاطر چه چیزی اینطور به مندا خیره شده است . او نمونه جوانتر محمد بود . همان تیپ . همان صورت ! کتاب ها را از روی زمین برداشت و آرام پرسید : ــ نمیای بریم ! ماندانا ناگهان به خودش آمد ! سریع از جایش بلند شد و چند تایی از کتاب ها را از مانا گرفت و در دل به خودش غر زد : « اصلا معلوم نیست امروز چت شده !؟ اول که مثل بی شخصیت ها تو اتاق خواب مردم دوره می افتی ... بعدش هم به پسر مردم زُل میزنی !!! » چقدر این کارش از نظر مانا زشت به نظر می آمد ! حداقل یک دقیقه ای نگاهش روی برادرش فیکس شده بود ! از خجالت و افسوس سرش را تکان داد و به دنبالش از پله ها سرازیر شد . مانا کتاب ها را روی میز هال گذاشت و درحالیکه به سمت آشپزخانه میرفت ، گفت : ــ تو یه نگاهی بهشون بنداز ببین بدردت میخورن . و در دلش اضافه کرد : « منِ بدبخت هم اینجارو روبراه کنم !» اول از همه درهای باز مانده کابینت ها را بست . چای دم کرد . یک کیسه زباله از کشو بیرون کشید و بلا استثناء هر چه که به نظرش بدرد نمی خورد ، به درون آن ریخت . بعد از جمع کردن زباله ها ، آشپزخانه کمی قابل تحمل تر شده بود . یکی از سینک ها را با آب داغ و مایع ظرفشویی پر کرد . ظرف ها را یکی یکی از اضافات پاک کرد و به درون سینک سُراند . بقیه کارها را به بعد از خوردن چای محول کرد . دو فنجان چای ریخت و همراه با یک بسته بیسکوئیت به هال برد . خوشحال بود و خدارا شکر میکرد که این یک بسته بیسکوئیت از تیررس مندا در امان مانده بود ! ماندانا همچنان همان کتاب اولی را در دست داشت و با دقت ورق میزد ! مانا سینی را روی میز گذاشت و گفت : ــ بفرمایید چای . فنجان ماندانا را جلوی رویش گذاشت و گفت : ــ پالتوت رو در بیار ... راحت باش ... میدانست مندا حالا حالا ها بیدار نمیشود ! ماندانا علی رغم میلش کتاب را کنار گذاشت . پالتویش را از تن خارج کرد . زیرش یک تاپ بافتِ آستین حلقه ای نازک پوشیده بود که بازوهای برنزه و خوش فرمش را به خوبی به نمایش گذاشته بود . کمی معذب بود که چرا لباس بهتری به تن ندارد اما بالاخره با گفتن اینکه « برای یک دیدار دوستانه خوب به نظر میاد » خودش را راضی کرد ! فنجانش را برداشت و گفت : ــ راستش وقتی گفتی چندتا کتاب داری ، فکر نمیکردم منظورت همچین کتابهایی باشه ! این ها خیلی عـــالی هستن ... یکی از کتاب ها را نشان داد و گفت : ــ چند وقت پیش دنبال همین بودم ... حتی تو کتابخانه ملی هم پیداش نکردم ! مانا سری تکان داد و گفت : ــ امیدوارم بدردت بخوره هنوز حرفش تمام نشده بود که ویبره موبایلش را احساس کرد . کامران بود . سریع از جایش بلند شد : ــ تو راحت باش ... از خودت پذیرایی کن در حالیکه به سمت آشپزخانه میرفت ، تماس را برقرار کرد : ـ جانم ؟ ــ جونت بی بلا عشقم ... مانا ابتدا لبخندی زد اما با یادآوری وضعیت خانه ، لب برچید : ــ کـــــامران ... مندا گند زده به کل خونه ... اشکم داره در میاد ... اصلا این اینجا چیکار میکنه ؟ مگه نباید همدان باشه ؟ ــ یکی یکی عزیزِ من ! صدایش شوخ شد : ــ حالا جا هست که تو و اون پری خوشگله بشینید ؟ مانا جیغش را در گلوو خفه کرد : ــ کــامران بس کن تو رو خدا ... ماندانا همسن دخترته ! ــ ای من به فدای اون دختر بشم ! اول بگو چرا امروز نهار نخوردی ؟ ــ نهار ؟ مانا با خودش فکر کرد که واقعا نهار نخورده است ؟ صبح که به اصرار کامران رفته بود پیِ کارهای پایان نامه اش ، در واقع به نوعی از خانه بیرون انداخته شد ! رفته بود تا مغازه ای که کارش را به آنجا سپرده بود و بعدش هم دانشگاه و گرفتن وقت ملاقات از دکتر حقانی آن هم بدون وقت قبلی و بعدش هم ملاقات با ماندانا ! کامران راست می گفت ! ــ وقت نکردم ! در واقع حواسم نبود ! کامران با همان طعنه های زنانه اش گفت : ــ حالا خوبه نمی خواستی بری دانشگاه ! حالا یه چیز بذار دهنت ضعف نکنی بیفتی رو دستم ! جواب ننه ت رو نمی تونم بدمـــااا ... مانا پوزخندی زد : ــ مگه مندا چیزی باقی گذاشته ؟ ــ سوسکها چی ؟ هستن هنوز ؟ ــ کـــامرااان ــ جونم عروسک ؟... حاج بابا رو فرستادم داره میاد اونجا ... میگم یه مقدار خرید بکنه که اون پسره از گشنگی تلف نشه ! مانا ابروهایش را در هم کشید و با لبهای جمع شده گفت : ــ حالا درسته که مندا یه کمی خرابکاره ولی واسه خودش اسم داره ! بعدشم ، چرا حاج بابا داره میاد اینجا ؟ ــ اولا که غیرت خرکیت رو نگه دار بعدا لازمت میشه ! دوما شما نباید تنها بمونی ! ــ من تنها نیســ... کامران حرف مانا را قطع کرد : ــ یه چیزی میگم بگو چشم ! چونه هم نزن بچه ! تنها داریم تا تنها ! با این حرف ، حواس مانا رفت پیِ روزِ – شاید – معمولی اش ! پیِ راننده سمند زرد رنگی که او را تا مقاصد مورد نظرش رسانده بود و علی رغم معطلی هایش ، کرایه کاملا منصفانه دریافت کرده بود ! و شاید تنها نقطه مشکوک راننده صبور و منصف ، ساعت مچی اش بود که تناسبی با یک راننده تاکسی نداشت و بعدش دیدن همان سجاد سیدیِ تقلبی که به گفته ماندانا بعد مدتها در دانشگاه پیدایش شده بود و کــاملا تصادفی هنوز پایان نامه اش را تسلیم دانشگاه نکرده بود ! حالا هم که قرار بود حاج بابا بیاید ! اگر درست نگاه میکرد میدید که خیلی هم تنها نبوده است : ــ باشه ، بیاد ... ــ لبهاتو غنچه نکن ! مانا بلافاصله انگشت اشاره اش را به دندان گرفت که کامران داد زد : ــ دستت رو بنداز پایین ! مانا سریع دستش را پایین آورد ، اما این قهقه کامران بود که به هوا رفت ! باز هم رو دست خورده بود ! به سادگی هرچه تمام تر ! حرصش را به مشتی که به سینک زد ، خالی کرد ! اما هنوز شک داشت . با گوشه ی چشمش آشپزخانه را دور زد ! صدای مطمئن کامران در گوشی پیچید : ــ نگرد ! دوربین پیدا نمی کنی ! مانا میز را دور زد و کنار پنجره ایستاد . کمی پرده را کنار زد و بی هدف بیرون را نگاه کرد . کامران پرسید : ــ این دختره اونجا چیکار میکنه ؟ نیش مانا با شنیدن این حرف باز شد : ــ جاسوسهات این یکیو دیگه نگفتن بهت ، نه ؟ ــ نیشت رو ببند دختره خیره سر ! آدم در مورد بزرگتر اینجوری حرف میزنه ؟ چه زمونه ای شده ! آه پر حسرتی کشید و در پی اش با لحنی جدی گفت : ــ زود ، تند ، سریع توضیح بده این دختره تو دانشگاه چیکار میکرد و الان ن ن برای چــی تو خونه ست ؟ ــ هیچی بابا ... مرخصی تحصیلی گرفته بود ... پایان نامه رو برنداشت با ما ... تازه برداشته ... الان هم یه استاد جدید اومده که حساسیت زیادی داره رو کانسپت و فلسفه تعریف طرح ! تمام موضوعات پیشنهادی بچه هارو رد کرده ... بیچاره ها عیـــن چی موندن تو گل ! اومدیم که چندتا از کتابهام رو بدم بهش ، شاید بدردش خورد . کامران با همان لحن جدی پرسید : ــ برای چی مرخصی تحصیلی گرفته بود ؟ ــ نمیدونم ! مگه من فضولم ؟ کامران با لحنی نه به جدیت قبل ، گفت : ــ یعنی من که دارم می پرسم فضولم ؟ ــ نه ... اصلا ... من منظورم این نبود ! لبخندی بر لب کامران نشست ! مانا کوچولواش چقدر سریع هول میشد ! ــ میدونم ... حالا نمیخواد دست و پات رو گم کنی ! بگو چی میدونی ؟ ــ گفت مشکلات خانوادگی ! ــ دیگه چی ؟ ــ دیگه هیچی به خدا ! مانا در دل به خودش اعتراف کرد ، اگر هم توانایی بازجویی ماندانا را داشت ، دلش میخواست از وضعیت علاقه اش به سجاد سیدی قلابی بداند ! بقیه مسائل خیلی مهم نبودند ! ــ خیلی خُب ... حاج بابا سر خیابونه . گفتم خرید بکنه . تا چند دقیقثه دیگه میرسه . زود اون پری خانم رو راهی کن . خودتم پاشو برو خونه واسه آقات یه نیمروی دبش بار بذار ! ــ ئه ! نمیخوام ! آبروم میره . ــ حقته ! ایندفعه که گوشتو بپیچونم یاد میگیری دیگه با غریبه ها نری خونه خالی !!! ــ کــــامرااان . ــ دِ کامران و مـــرگ ! مگه بهت تفهیم نشده ؟ دیگر داشت از تحمل خارج می شد ! لحنش درست مثل آن آدم آهنی تلگرافی شده بود ! ــ من کار دارم . باید برم . ــ مانااا ــ قطع کردم . خداحافظ . تماس را قطع کرد . گوشی را برعکس همیشه ، روی میز آشپزخانه رها کرد و رفت به سراغ کمد لباس . پیراهن مردانه ساده ای که راه راه آبی و سفید ریز داشت به همراه شلوار ورزشی سفید و شال سورمه ای پوشید . برای چندمین بار دستش را به تونیک اهدایی کامران کشید ! از آن برند های عجیب و غریب و مدل های عجیب و غریب تر بود ! هیچ وقت نتوانسته بود درک کند هدف طراحش از طراحی چنین لباسی چه بوده است ! تنه لباس گشاد و با طرح های شلوغ و رنگارنگ بود اما آستین های سه ربعش ساده و تنگ و تک رنگ بودند ! انگار زیر یک سارافن گشاد ، بلوز تنگی پوشیده باشند . کامران دو دست از این تونیک را به عنوان هدیه بدون مناسبت برای سارا و مانا آورده بود و کلی هم از خودش تعریف کرده بود بابت سلیقه بی نظیرش ! مانا دوباره جلوی آینه ایستاد و تونیک را جلوی خودش گرفت . هرکاری میکرد نمی توانست به خودش بقبولاند که این لباس را دوست دارد !هرچند سارا بر خلاف او ، عاشق لباسش شده بود . از نظر مانا لباس به سارا می آمد و در تنش فوق العاده بود اما در مورد خودش این نظر را نداشت ! نمی دانست مشکل از تونیک است یا تیپ خودش !؟ شک و دودلی را کنار گذاشت و تونیک به دست از پله ها پایین آمد و به سراغ ماندانا رفت که پیشرفت قابل ملاحظه ای نداشت ! و همان کتاب اول را با دقت ورق میزد ! اگر اینطور میخواست پیش برود ، حداقل یک هفته ای باید سر جایش می نشست ! مانا صدایش را صاف کرد تا ماندانا را متوجه خود کند : ــ ممم ... راستش الان یکی میاد اینجا ... گفتم اگر دلت میخواد اینو بپوش ! تونیک را به طرف ماندانا گرفت و در دل با خودش گفت «خدا کنه خوشش بیاد» ماندانا تقریبا هم تیپ سارا بود ! و همین باعث میشد تا مانا فکر کند حتما به او می آید ! ماندانا از جایش بلند شد و با ذوق گفت : ــ وااای این چقـــدر خوشگلـــه ! مانا نفس راحتی کشید ! خدا رو شکر که خوشش آمده بود . تونیک را به دست ماندانا داد و خودش را در آینه جلوی در ورودی مرتب کرد . صدای باز شدن دروازه را میتوانست از همانجا بشنود . مانا داشت روفرشی هایش را با دمپایی حیاط عوض میکرد تا به اسقبال حاج بابا برود که ماندانا به خودش آمد ! باز هم شتاب زده رفتار کرده بود ! با خودش فکر کرد «شاید مهمون داشته باشن ! شاید من اصلا نباید اینجا باشم » چقدر امروز باعث خجالت خودش شده بود ! سریع مانا را صدا کرد . مانا نیم تنه اش را داخل آورد : ــ بله ــ میگم من بهتره برم ! مهمون دارین . دیگه خیلی مزاحم شدم مانا لبخند دوستانه ای نثار ماندانا کرد : ــ تعارف نکن بابا ... مهمون نیست ... صابخونه ست ... مثل پدربزرگمه نگاه سریعی به حیاط انداخت : ــ ببخشید ... چند لحظه تنها میذارمت ... الان میام ماندانا با گفتن « خواهش میکنم ... راحت باش» دوباره روی مبل نشست . هیچ وقت فکرش را هم نمی کرد که روزی دعوت مانا راد را قبول کند وتوی هالشان بنشیند و کتاب بخواند و چای بنوشد ! و از همه مهم تر دست خالی و بدون هدیه و لباس مناسب بیاید و مجبور بشود از صاحبخانه لباس بگیرد ! نمی دانست باید شال بگذارد یا نه ! مانا گفته بود مهمانشان مثل پدربزرگش است ! از روی تیپ و رفتار مانا مشخص بود که خانواده مذهبی دارد . با اینکه از حجاب گرفتن در خانه بیزار بود اما به احترام پدربزرگ مانا شالش را پوشید . با خودش فکر کرد که امروز چقدر از بابت مانا متعجب شده است ! دیدن خانه شان ، کتابهایش ، لباسی که حتی فکرش را هم نمی کرد و تعجبش وقتی بیشتر شد که مرد همراه مانا را دید و شباهتی که به پدربزرگ ها نداشت مخصوصا با آن پلاستیک های خرید که با یک دست بلند کرده بود ! ××× قسمت بعدی واقعا مشخص نیست کِی باشه ! ![]() ××× به بهاره اس ام اس دادم ... در گیرو دار امر خیر هستند ... انشاءالله همه گرفتاری هاشون بابت امر خیر باشه ... اینترنت هم نداره . یه کمی توضیحات بیشتر هم داد که قابل گفتن نیست ! فقط بدونید واقعا سرش شلوغِ ... ![]() ××× همانطور که قبلا گفتم ، ویرایشات کلی داریم از جمله آنها شخصیت منداست ولی یک سری ویژگیهاش باقی می مانند . ![]() ××× من نمیدونم مربیم درباره من چی فکر میکنه !!! دیروز وادارم کرد یک ربع دراز نشست برم ! الان دقیقا از زیر چانه تا نوک پام درد میکنه ... ![]() ××× میگمـــااا .... الان این همه نوشتم هنوز صفحه سومیم ! خو هنوز داستان شروع نشده ! بعد به نظرتون سمفونی تموم میشه ؟ اگر روزی تموم بشه با چند صفحه تموم میشه ؟ ![]() ××× تا درود بعد ، بــدرود ![]() ![]()
__________________
اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه ی چوب ، مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد. . ضـــــربان ... شاید ...
|
|
|
|
|
|
#28 |
|
تاریخ عضویت: Nov 2012
نوشته ها: 66
سپاس ها: 625
سپاس شده 4,930 بار در71 پست
حالت من:
|
آقا شاکر – راننده شان – همیشه کلی وقت صرف می کرد تا پاکت های خرید را جابجا کند ! در ضمن از لحاظ هیکل هم از پدربزرگ مانا درشت تر می نمود ! این اواخر هم مرتب از دیسک کمر می نالید .
به احترام پدربزرگ از جا بلند شد . دستش ناخودآگاه رفت گوشه شالش و دسته ای از موهایش را پشت گوشش زد و سلام کرد ! حاج بابا لبخندی به روی ماندانا زد و جواب سلامش را با مهربانی داد و بعدش استفهامی به مانا خیره شد !اما مانا انگار اصلا در جریان نبود ! نمی دانست چرا حاج بابا اینطور نگاهش میکند ! با تعجب به اون نگریست و در آخر گفت : ــ بله ؟! حاج بابا نتوانست جلو لبخندش را بگیرد : ــ خانوم رو معرفی نمی کنی ؟! مانا دهان باز کرد که بگوید «ماندانا رو که میشناسین !» اما با فشاری که حاج بابا به شانه اش آورد ، حرفش در نطفه خفه شد ! حاج بابا هم لبخند به لب داشت و هم یک ابرویش بالا رفته بود ، انگار منتظر چیزی هست ! ــ هان ! باید طبیعی رفتار میکرد ! با دستش ماندانا را نشان داد : ــ ماندانا کبیری . دوست و هم دانشگاهیم . مسیر دستش را عوض کرد : ــ ایشون هم حاج بابا . حاج بابا در حالیکه دوتا از پاکت های خرید را به دست مانا میداد گفت : ــ خیلی خوش اومدی دخترم . بفرما بشین . رو به مانا ادامه داد : ــ من وسایل یخچالی رو جابجا میکنم ، تو از دوستت پذیرایی کن. مانا لبخند سَرسری تحویل ماندانا داد و سریع خودش را به حاج بابا در آشپزخانه رساند و پچ پچ کنان گفت : ــ هیچی تو این خونه پیدا نمیشه ! آبروم رفت خــدااا حاج بابا پاکت انار را به دست مانا داد : ــ نباید کسیو با خودت می آوردی خونه ، اون هم وقتی یکی از ما نیستیم ! مانا به وضوح دمغ شد ! دیگر از حاج بابا انتظار سرزنش نداشت . هنوز ظرفشویی مملوء از ظروف نشسته بود ! تازه هنوز همه ظرف های طبقه بالا را هم جمع نکرده بود ! چند تا انار را شست و خشک کرد و در ظرف چید . پیش دستی و چاقو برداشت و به هال رفت و روبروی ماندانا نشست . ماندانا نمی دانست چه کند ! با خودش فکر میکرد کاش میتوانست دوتا از کتاب ها را انتخاب کند و از مانا قرض بگیرد ! همه شان را که با هم نمی توانست ، قرض کند ! روی چه حسابی مانا به او اعتماد میکرد ! دوستی شان آنچنان عمیق نبود که کتاب های به این با ارزشی را به او بدهد ! حتی حاضر بود قیمت کتاب ها را نقدا پرداخت کند اما چه کسی حاضر می شد ، این کتاب ها را بفروشد ! حتی پیشنهاد دادنش هم زشت بود ! با خودش حساب کرد اگر بتواند موافقت استادش را بگیرد و فقط مبحث مبانی نظری پروژه اش را تا پایان زمستان ببندد ، کلی از کارش جلو می رفت . آنوقت احتمالش بود بتواند تا پایان تابستان دفاع کند و بعدش از ایران برود ! کارهای فارغ التحصیلی را حتما وکیلش می توانست انجام بدهد ! در دل عاجزانه از خدا می خواست که اینطور بشود ! گرچه اگر این استاد چِغِر نبود می توانست تا پایان خرداد سر و ته پایان نامه اش را هم بیاورد ! ــ بفرمایید ... پیش دستی انار که روبرویش قرار گرفت ، سرش را بلند کرد و با شرمندگی گفت : ــ ببخش واقعا ! خیلی مزاحم شدم ــ تعارف میکنی ؟ .... منم که باید شرمنده باشم بخاطر وضعیت خونه ! ... انار هایی که حاج بابا میخره محشرن ! یه امتحان بکن بهم حق میدی ! مانا انار دیگری چهار قاچ کرد و در پیش دستی گذاشت : ــ ببخشید که تنهات میذارم . برم ببینم میتونم به حاج بابا کمک کنم ! ــ راحت باش ــ فقط اگر چیزی خواستی ، تعارف نکن سریع به طرف آشپزخانه عقب گرد کرد . حاج بابا مثل همیشه تند و فرز مشغول انجام کارهایش بود . بهتر بود لای دست و پایش نباشد . نگاهش افتاد به کوه لباس هایی که از روی مبل ها و زمین جمع کرده بود و حالا گوشه هال افتاده بودند . همه را به زحمت در بغل خود جا داد و به طرف رختشورخانه که ته راهرو طبقه پایین قرار داشت حرکت کرد . چند وقت پیش انباری روبروی اتاق حاج بابا را تبدیل به رختشورخانه کرده بودند و اینطوری صدای ماشین لباسشویی کمتر موجب آزار و اذیت میشد . بعد از چند بار تقلا کردن بالاخره موفق شد با آرنجش در را باز کند اما به قدم دوم نرسیده بود که چیزی لابلای پایش پیچید و مانا را با کوه لباسی که در دست داشت ، به زمین زد . حاج بابا با شنیدن صدای گرومپی که از ته راهرو آمد و متعاقب آن جیغ خفته مانا ، ظرفها را رها کرد و سریع خودش را به مانا رساند که روی زمین نشسته و دو دستش را روی سرش گذاشته بود و شالش را چنگ میزد ! سریع کنارش زانو زد و با نگرانی پرسید : ــ چی شد بابا جان ؟ مانا جوابی نداد اما لرزش دستهایش حاج بابا را نگران تر کرد : ــ سالمی مانا جان . جایی درد میکنه ؟ مانا چشمهای اشکی اش را به حاج بابا دوخت و با صدای لرزان گفت : ــ من مندارو میکــشم !!! دستهایش را از روی سرش برداشت و جلو حاج بابا گرفت : ــ با همین دستهام خفه اش میکنم !! دوبار پشت سر هم بینی اش را بالا کشید و با حرص بیشتری گفت : ــ پسره ی دیوونه ی ....... دیوونه ی .... هرچه در ذهنش میگشت کلمه ای درخور درجه دیوانگی مندا پیدا نمی کرد !! بالاخره بیخیال گشتن شد و یکی از تی شرت های مندا را از آن وسط بیرون کشید و بینی اش را با آن پاک کرد ! صدای عذاب وجدانش را هم با گفتن اینکه «اصلا بدتر از اینها حقشه !» در نطفه خفه کرد ! حاج بابا روی پاهایش نشست ، بازوی مانا را در دست گرفت و گفت : ــ یه سر خوردن که این همه اشک وناله نداره ! آفرین دختر خوب . بلند شو . مانا بازویش را از دست حاج بابا بیرون کشید : ــ سر نخوردم ! سُرم دادن ! یک دستش را روی زمین گذاشت و کمی خودش را به یک سمت کج کرد تا مایع لزج زرد رنگِ زیرش نمایان شد ابروهای حاج بابا با دیدن آن صحنه بالا رفت ! چیزی که میدید دو شانه تخم مرغ له شده بود آن هم در رختشورخانه ! نگفته مشخص بود که این هم یکی دیگر از دسته گل های مندا بود! مانا با صدایی که از بغض لرزش پیدا کرده بود گفت : ــ پسره ی دیوانه تمام خونه رو تله انفجاری کار گذاشته ! حاج بابا دستش را پشت شانه مانا گذاشت و به هدف دلداری کمی نوازشش کرد : ــ حالا گریه نکن ... درستش میکنیم ... حالا تو دست و پات سالمه ؟ درد که نداری ؟ مانا چانه اش را داد بالا . حاج بابا با یک یا علی از جایش بلند شد: ــ خوبه ... پس من برم برات شلوار بیارم اما قبل از اینکه قدم از قدم بردارد دستهای مانا به شلوارش بند شد ! حاج بابا دوباره با ملایمت کنار مانا نشست : ــ چی شد بابا جان ؟ چیزی میخوای ؟ مانا آب دهنش را قورت داد ... همینش مانده بود که حاج بابا در کشوی لباسش را باز کند ! دیگر آنقدر ها هم ریلکس (!!!) نبود ! بالاخره خودش را راضی کرد و با تته پته گفت : ــ شما ... شما نه ... نمیخواد یعنی ! نفسش را بیرون داد : ــ میگم ماندانا برام بیاره ! نیاز به حرف بیشتری نبود . حاج بابا سریعا منظور مانا را درک کرد . لبخندی زد و گفت : ــ الان صداش میکنم بیاد پیشت . مانا میخواست همانجا بمیرد ! احساس بیچارگی میکرد . حس میکرد آنجا تهِ بدبختی است ! بعد یک عمر ، دوستش را به خانه آورده بود و تمام این اتفاق ها باید رخ میدادند ! اصلا گویا زمین و زمان عهد کرده بودند که آبرویش از دست برود . سرش را به طرف سقف گرفت و زیر لب گفت : ــ خدایا خودت بقیه اش رو به خیر بگذرون ... ماندانا تقریبا پایش را روی زمین میکشید . از همان ابتدا با دیدن وضعیت خانه وحشتش گرفته بود اما به زور میخواست خودش را خونسرد نشان بدهد ! نمیدانست چرا این راهروی کوچک آنقدر طولانی شده بود ؟! بالاخره به دری که پدربزرگ مانا نشانش داده بود ، رسید . مانا با احساس حضور ماندانا سرش را بالا گرفت . لبخند احمقانه ای به لب نشاند و گفت : ــ یه لطفی در حق من میکنی ؟ ماندانا نتوانست چیزی بگوید !کلمات فرار میکردند ! فقط سرش را پایین آورد .تازه یادش آمد چه باید بگوید ! سریع گفت : ــ البته ! ــ اتاقم رو که دیدی کجاست ... لطف میکنی بری از تو کشو لباسم یه شلوار برام بیاری ؟ صدایش را صاف کرد و با خجالت ادامه داد : ــ با یه شورت !؟ ماندانا باز سرش را پایین آورد و صدایی شبیه اوهوم از گلویش خارج شد . هنوز یک قدم در راهرو نگذاشته بود که صدای مانا آمد : ــ دومین کشو از پایین مال شلوارهاست به علاوه اون کشو کوچولو بالایی دست راست یک قدم را برگشت و کوتاه گفت : ــ باشه چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید و سعی کرد با سرعت زیاد از پله ها بالابرود و هرچه سریعتر لباسها را بردارد ! انگار از لحظه ورود تمام در و دیوار خانه داشتند به او دهن کجی میکردند . راهروی طبقه بالا را با سرعت طی کرد و در اتاق مانا را باز کرد اما با هجوم تاریکی ناگهانی دچار وحشت شد . انگار انتظار داشت چراغ اتاق هم مثل راهرو روشن باشد .نفسش را بیرون داد و دستش را به دیوار کشید تا بالاخره توانست کلید را پیدا کند . با روشن شدن لامپ کمی از ترسش کاسته شد . سریع به سراغ دراور رفت و کشوی دوم از پایین را باز کرد . یک شلوار صورتی چرک بلافاصله چشمش را گرفت .شلوار را برداشت و با شستش چند بار روی پاچه اش کشید و با خودش گفت «جنسش هم خوبه !» اما بلافاصله از خودش شاکی شد . عادت بدی بود که اصلا نمی دانست از کجا با او همراه شده !؟ عادت کرده بود کیفیت همه چیز را بسنجد و به خودش اعلام کند ! شلوار صورتی را سر جایش گذاشت و سعی کرد به خاطر بیاورد لباس مانا چه رنگی بود ! پلک هایش را روی هم فشار داد اما تنها می توانست تصویر محوی از مانا را در ذهنش بازسازی کند ! به جایش تونیک رنگارنگی که پوشیده بود در ذهنش پیدا میشد ! بالاخره دست از فکر کردن کشید و شلوار ورزشی راسته و مشکی رنگی برداشت . خودش را راضی کرد که : ــ بالاخره مشکی با اکثر رنگ ها ست میشه ! لباس زیر را هم برداشت . از جا بلند شد تا از اتاق خارج شود که چشمش خورد به اتودهایی که با مداد و در کاغذهایی با ابعاد مختلف کشیده و به دیوار چسبانده شده بودند . نزدیک دیوار رفت و عینکش را روی بینی اش جابجا کرد . طرح هایی که میدید به نظر مطابقتی با معماری نداشت ! مطمئنا نمی توانست حجم معماری باشد . تا جایی هم که به خاطر می آورد این طرح ها در سبک طراحی مانا نبودند ! از خودش پرسید «یعنی مانا طراحی صنعتی انجام میده ؟» امتداد طرح های روی دیوار را گرفت تا به کتابخانه رسید . جایی که دیگر طرحی روی دیوار نبود ! به خودش تشر زد «خانوم ماندانا کبیری ... برو به کارت برس» میخواست به طرف در برود . واقعا میخواست به طبقه پایین برود ، لباس مانا را به او بدهد و وسایلش را جمع کند و بگوید که روز دیگر در جای دیگر مانا را خواهد دید البته اگر خودِ مانا بخواهد ! تمام این حرفها و کارها را در ذهنش ردیف کرده بود اما با دیدن دو جلد کتاب در کتابخانه مانا دست و پایش شل شد ! چند بار پلک زد ... واقعا داشت درست میدید . آنجا واقعا نوشته بود gone with the wind ... حداقل پانزده – شانزده باری «بر باد رفته» را خوانده بود اما چیزی در آن دو جلد کتاب بود که ماندانا را وادار کرد لباس ها را بزند زیر بغلش و جلد یک را با احتیاط از کتابخانه بکشد بیرون و با احتیاط و احترام کامل آن را باز کند . با دیدن تاریخ چاپ کتاب که 1938 را نشان میداد ، نفس در سینه ماندانا حبس شد ! نزدیک بود از بوی کهنگی برگ های کتاب بیهـــوش شود ! باورش نمیشد یک نسخه اصل را در دستش گرفته . کتاب را مثل شیئی با ارزش به سینه چسباند ! پیش خودش اعتراف کرد که کم کم دارد نظرش درباره خانه مانا عوض میشود ! آنقدر ها هم ترسناک نبود ... ! کتاب را از خودش جدا کرد و درست سر جایش قرار داد .انگشتش را از روی جلد اول و دوم کشید تا رسید به کتاب بعدی . Germinal بود ! و مثل آن دو کتاب قبلی قدیمی بنظر می رسید . و باز هم زبان اصلی ... بعدی «Great Expectations» بود ... باز هم کتاب اصل ... چیزی که جلوی چشمش میدید در مخیله اش نمی گنجید ! حالا صد در صد میتوانست بگوید که نظرش درباره خانه ی مانا عوض شده و آنجا را دوست دارد . جلوی نگاهش را سد کرد که به سراغ باقی کتابها نرود و بیشتر از این معطل نشود .لباس ها را از زیر بغلش آزاد کرد و پاورچین پاورچین به سمت راهرو حرکت کرد . لبخند ناخوانده ای که از دیدن آن همه کتابِ اصل روی لبش آمده بود ، همچنان باقی بود . دفعه قبل که با مانا آمده بود اصلا متوجه بقیه کتاب ها نشده بود !!! لامپ را خاموش کرد و خزید توی راهرو . در اتاق را آرام به قفل نزدیک کرد و دستگیره را پایین کشید تا در بدون صدا بسته شود ! در با صدای تق کوچکی بسته شد . یک لحظه از رفتار خودش خنده اش گرفت !!! اصلا درک نمیکرد که چرا پاورچین و دزدکی دارد حرکت میکند ؟! سرش را از روی تاسف برای خودش تکان داد . کمرش را راست کرد و سعی کرد مثل سابق شق و رق و با شخصیت قدم بردارد اما با احساس دستهایی که در ثانیه ای دور کمرش حلقه شدند تمام شجاعت و شخصیتش دود شد و از ته دل و با تمام توان جیـــغ کشید ! ________________________________________
__________________
اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه ی چوب ، مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد. . ضـــــربان ... شاید ...
|
|
|
|
|
|
#29 |
|
تاریخ عضویت: Nov 2012
نوشته ها: 66
سپاس ها: 625
سپاس شده 4,930 بار در71 پست
حالت من:
|
کامران آخرین جرعه آب را یکنفس سر کشید و بطری را روی سینک گذاشت . یک سیب بزرگ قرمز از سبد حصیریِ روی کانتر برداشت و درحالیکه به طرف نشیمن می رفت ، گاز بزرگی به آن زد . صدای اعتراض مانا که روی میز نهارخوریِ دوازده نفره نشسته بود ، بلند شد :
ــ آقای مثلا محترم ! بطری آب رو بشور ، پر کن ، بذار یخچال کامران اما بی توجه به غرغر های مانا ، آشپزخانه را دور زد و یکی از صندلی های نهارخوری سفید را بیرون کشید و با صدایی که هنـــوز تهرنگ خنده داشت ، گفت : ــ خوب تعریف کن ببینم ! واقعا همینی شد که میگی ؟ مانا نفسش را پر حرص بیرون داد . پیشانی اش را روی زانوانش که در حلقه دستهایش بودند ، گذاشت ! اصلا نمیخواست امروز را بخاطر بیاورد ! همان یکباری که برای کامران تعریف کرده بود ، برای هفت پشتش کافی بود ! کامران انقدر خندید که موقع خوردن آب ،نصف بطری را روی صورت و لباسش خالی کرد ! مانا در دلش غر زد : ــ حتما اگه یه بار دیگه بگم اون سیب رو قلمبه قورت میده و خفه میشه ! ناخواسته امروز را دوباره به خاطر آورد وقتی با آن وضع خفت بار ، روی زمین منتظر ماندانا نشسته بود. دو- سه تا از لباس ها را که رنگ میدادند از بین بقیه جدا کرد . صدقه سر شلخته کاری های مندا ، قلق لباس های او را بیشتر از لوازم خودش داشت ! جیب ها را چک میکرد و یکی یکی داخل مخزن ماشین می انداخت !با یک محاسبه چشمی و سَرسَری نتیجه گرفت که لباسشویی باید حداقل چهار باری پر و خالی شود ! علاوه بر لباس ها ، باید از خجالت ملحفه ها و چندتا پرده و رومیزی هم در می آمد ! در مخزن لباس را بست و پودر و نرم کننده را هم در دراور های مخصوص ریخت و ماشین را به کار انداخت ! تازه یادش آمد بعد از این کلی لباس برای اتو کردن وجود خواهد داشت ! سرش را از روی بیچارگی توی دستهایش پنهان کرد ! هر چه منتظر میشد ماندانا نمی آمد ! سرش را بالا آورد و به سطل نارنجی رنگ و دو عدد تی که داخل آن بود ،نگاه کرد ــ پس چرا نمیاد ؟ میخواست با صدای بلند او را صدا بزند اما به خودش تشر زد «مگه کلفتته ؟» ...چند ثانیه که گذشت ناگهان سرش را بالا آورد و رو به سطل نارنجی گفت : ــ نکنه خورده باشه به یکی از تله های انفجاری مندا ؟ دستش را به لبه ماشین لباسشویی گرفت و به کمک آن بلند شد . به درگاه تکیه داد و توی راهرو سرک کشید . خبری نبود . میخواست برگردد و روی تخم مرغ هایش بنشیند که صدای جیغ ماندانا در خانه پیچید ! وضعیت شلوارش را فراموش کرد و دوید بیرون . حاج بابا هم پیشبند بسته و با دستکش های آغشته به کف از آشپزخانه بیرون دوید و در حالیکه به طرف طبقه بالا حرکت میکرد به مانا که پشت سرش راه افتاده بود گفت : ــ با فاصله پشت من باش ! دستکش دست راست را از دست خارج کرد و بردپشت کمرش . برای اولین بار بود که مانا اسلحه در دست حاج بابا میدید ! یعنی تا قبلش اصلا نمی توانست باور کند کسی برای همه کاری عینک استفاده میکند ، بتواند ماشه بچکاند ! حاج بابا اسلحه آماده را پشت کمرش نگه داشت و از پله ها با احتیاط بالا رفت اما به محض رسیدن به انتهای پله ها ، اسلحه را پشت کمرش ، زیر پیراهن پنهان کرد ! تنها چیزی که درک نمیکرد این بود که چرا آن دو نفر روی زمین نشسته اند ؟! مانا نزدیک تر رفت و کنار ماندانا روی زمین نشست . ماندانا گریه نمیکرد ! حتی یک هق هق کوچک ! اما چشمهایش خیس بودند و ریملش کمی زیر چشمش پخش شده بود . مانا دستش را روی شانه ماندانا گذاشت و آرام پرسید : ــ چی شد عزیزم ؟ خوبی ؟ ماندانا به یکباره از بهت خارج شد و با حالت تقصیرکارانه رو به مانا گفت : ــ به خدا نمیخواستم اینطور بشه ! اصلا نفهمیدم چطوری شد ! مانا از خودش پرسید «مگه چطوری شده ؟» برای خودش شانه بالا انداخت و به مندا نگاه کرد که دست راستش را جلوی دهان و بینی اش گرفته بود . به اندازه کافی دلش از مندا پر بود که نخواهد مثل خواهرهای دلتنگ به آغوشش بپرد ! در عوض طلبکارانه پرسید: ــ تو چرا اونجوری نشستــ ... حرفش با دیدن قطره خونی که از لابلای انگشت مندا بیرون زد ، در دهنش ماسید ! مانا دوستش را روی زمین گذاشت و چهار دست و پا خودش را به طرف مندا کشید که کمی آنطرف تر نشسته بود . مچ دست راست مندا را گرفت و نالید : ــ بردار ببینم چه بلایی سر خودت آوردی آخه ؟! خون از بینی مندا بیرون زده بود و دهان و چانه اش را فرا گرفته بود . مانا دستش را زیر چانه مندا گذاشت : ــ بیار بالا سرتو ... مندا از گوشه چشم بارِ دیگر ماندانا ورانداز کرد و پرسید : ــ این ، مامان نیست ؟؟! مانا برای یکی دو ثانیه مبهـــوت شده بود ! مندا داشت چه میگفت ؟ چند بار پلک زد و به طرف ماندانا برگشت که همانطور بی صدا فقط اشک میریخت ! اگر ماندانا آنجا نبود یک بار هم خودش با سر میرفت توی صورت مندا که حساب بی حساب بشوند ! از لابلای دندانهای قفل شده اش گفت : ــ دوستمه ... ماندانا ! مندا بیخیال و خونسرد نگاه دیگری به ماندانا انداخت و گفت : ــ خوشگله ... !!!! من فکر کردم مامانه ! بغلش کردم ! زشت شد .. نه ؟!!! مانا از درون داشت آتش میگرفت !!! «تـــازه می پرسه زشت بود !!! تازه می پرسه زشت بود یا نـــه !!!پسره ی دیــــــــوانه !!!» مانا ناخن هایش را کف دستش فشار میداد و دعا دعا میکرد که ماندانا حواسش این اطراف نباشد ! خوشبختانه حاج بابا با یک کیسه یخ و بسته دستمال کاغذی سر رسید . چند تا دستمال پشت هم بیرون کشید و زیر بینی مندا گرفت : ــ رو بینیت نگه دار کیسه یخ را هم گذاشت پشت گردنش : ــ چند دقیقه تحمل کن تا خونریزی بند بیاد ! بسته دستمال را به دست مانا داد و با اشاره سر گفت «فکر کنم دوستت دستمال نیاز داشته باشه » مانا به سراغ ماندانا رفت . حاج بابا د رحالیکه چانه مندا را بررسی میکرد ، پرسید : ــ چطور این بلارو سر خودت آوردی ؟ زمین خوردی ؟ مانا از حرص پلک هایش را روی هم فشار داد ! کــــاش مندا جواب ندهد ! اما کمتر از یک ثانیه بعد مندا در حالیکه دستش روی زانو اش بود ، با انگشت اشاره ماندانا را نشان داد و گفت : ــ آرنج اون خانوم خورد به بینی من ! مانا چند بار با حرص سرش را به زانویش کوبید ! حالا مندا صداقت به خرج نمیداد ، نمیشد ؟ اصلا اگر کتابها را با پیک می فرستاد بهتر بود ! نمی دانست چه مرگش شده بود که تعارف کرد بیاید به خانه شان ! اصلا از این عادت ها نداشت !! شاید در راستای پیدا کردن دوستهای عروس !!! چه فکــر میکرد ! چه شـــد ؟! کامران با دست به شانه مانا زد : ــ کولی بازی درنیار حالا ! به خودت رحم نمیکنی به این کله رحم کن ! فندق که نیست هی میکوبی به در و دیوار !!! مانا درست به وسط چشمهای کامران خیره شد : ــ مندا برام آبرو نذاشت ... نوک انگشتش را نشان داد : ــ حتی قد یه ارزن ! کامران کنترل های تلویزیون را از روی میز عسلی برداشت و خودش را روی کاناپه شیری رنگ پرت کرد : ــ مردیکه شانس داره ! ما 100 تا شوت بزنیم یکیش نمیخوره به تیر دروازه ! ............ اونم چه تیـــر دروازه ای ! ــ کـــــامرااان ... ــ جونم ؟ ... دروغ میگم ، بگو دروغ میگی ! مانا از روی میز نهارخوری پایین پرید و درحالیکه پاهایش را از حرص روی زمین میکوبید به اتاقش رفت ! «این مردها سر و ته یه کرباسن ! یا ذاتشون خرابه ... یا کار خراب کنن !!!» . . ~~~~~~~~~ ممری ... اینم ق .... هر 4576 ساعت ، یک خطش رو بخون تا اطلاع ثانوی دیگه ق تو بند و بساطم نیس
__________________
اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه ی چوب ، مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد. . ضـــــربان ... شاید ...
|
|
|
|
|
|
#30 |
|
تاریخ عضویت: Nov 2012
نوشته ها: 66
سپاس ها: 625
سپاس شده 4,930 بار در71 پست
حالت من:
|
تقدیم به زهرای عزیزم![]() تولدت مبارک دوستم واقعا شرمنده دوستهای گلم هستم ... میخواستم بیشتر بنویسم اما امروز مراسم خونه تکونی داشتیم در منزل ننه بزرگمان (بفهمه بهش میگه "ننه" منو دار میزنه ) نتونستم خیلی بنویسم ××××××××××××××××××××××××× ××××××××××××× یک روز از اتفاق های عجیب و سریالی میگذشت . مانا آنشب خود را به هزار فریب خوابانده بود ! مدام صحنه ها در ذهنش تکرار میشد و اعصابش را به هم میریخت ! نه فهمیده بود چطور ماندانا را به خانه دعوت کرده بود ! نه اینکه ماندانا چطور غیب شد ! بالاخره نزدیکی های صبح توانست کمی بخوابد اما خیلی زود بیدار شد ! و حتی موقع بیدار شدن هم داشت فکر میکرد که چطور اتفاقات دیروز را ماستمالی کند و از دل ماندانا در بیاورد . چهارزانو در جایش نشست و از خودش پرسید : «دعوتش کنم بیرون به صرف قهوه ؟» بالشش را گرفت و به آن زُل زد : «نه اینکه تو قهوه خور هم هستی ؟! اصلا رو داری دعوتش کنی ؟» صادقانه نالید «نــه» دوباره به خودش پیشنهاد داد : «برم کتابخونه تحصن کنم تا اتفاقی ببینمش ؟!» با ناخن سرِ بالش را خاراند :«فکر خوبیه هــا» اما دوباره منِ بهانه گیرش گفت «بر فرض هم که دیدی ! چی میخوای بهش بگی ؟ داداشم دو سالشه ، شعور نداره !!! تو به بزرگواری خودت ببخش که زَهره ات رو ترکوند !» مانا شرمنده پیشانی اش را روی بالش گذاشت اما بعد چند ثانیه سریع سرش را بلند کرد و گردنِ بالش بیچاره را با دو دستش فشار داد و در حالیکه به شدت تکانش میداد ، تمام حرصش را با جیغ کنترل شده ای بیرون داد : ــ آبرو واسه من نذاشتییییییی .... بالش را با تمام قدرت به سمت کمد پرتاب کرد . سریع بلند شد ، موهایش را چند دور پیچید و با کلیپس محکم کرد و به آشپزخانه رفت . روی میز گوش تا گوش وسایل صبحانه چیده شده بود . گوشه آشپزخانه هم چند پاکت میوه و سبزی و وسایل دیگری مثل ماکارونی ، رب و روغن و چیزهایی از این قبیل دیده میشد ! مانا سوتی زد و زیر لب گفت : ــ حسابی دست و دلبازی کرده ! دست و صورتش را شست وبرای خودش در یک لیوان بزرگ ، چای ریخت . کامران توی آشپزخانه و سالن و دستشویی نبود ! مانا لیوان به دست به طرف اتاق کامران رفت و سرکی کشید اما آنجا هم نبود . کتابخانه و دو اتاق دیگر را هم گشت ولی باز هم نبود ! موبایلش را برداشت تا تماس بگیرد که در همان موقع متوجه تکان خوردن پرده های سالن شد . در رو به تراس ، نیمه باز بود . کامران قسمتی از حیاط پنت هاوسش را برای ورزش اختصاص داده بود . در حالیکه رکابی و شلوار ورزشی مشکی بر تن داشت ، دو دستش را روی زمین گذاشته بود و شنا میرفت . موبایلش را هم درست روبروی خودش ، روی زمین قرار داده بود و با کسی حرف میزد. مانا از دیدن کامران با آن رکابی ، لَرزَش گرفت . درست بود که بهار داشت می آمد اما هنوز زمستان بود . مانا لیوان چایش را نصف کرده بود و همچنان کامران داشت شنا می رفت ، حرف میزد ، گاهگداری روی دستهایش ثابت میشد ، صدایش اوج می گرفت و دوباره شنا می رفت ... مانا پرده را رها کرد و به سراغ آشپزخانه رفت «معلوم نیست باز کدوم بدبختی رو داره مواخذه میکنه ؟!» پشت دستش را روی پیشانی گذاشت و نگاه دقیقتری به خرید ها انداخت. تصمیم داشت خودش نهار را آماده کند . حداقل این روزها که در کنار کامران بود ، میخواست سنگ تمام بگذارد . شوید پلو با ماهیچه گزینه مناسبی بود ! کامران هم دوست داشت . روی کانتر خم شد تا ساعت بالای شومینه را ببیند . ساعت شش و چهل و پنج دقیقه بود ! لیوان چای را روی سینک گذاشت « یعنی این وقت صبح اینارو از کجا خریده ؟» دو عدد پیاز بزرگ را برداشت و خلال کرد وجداگانه در دو ماهیتابه ریخت . نیمش برای تفت دادن با سبزی و نیمه دیگرش برای طعم دادن به ماهیچه . سبزی خرد شده و آماده در فریزر داشتند . قبلا آن را دیده بود . بسته را بیرون آورد تا پیازها طلایی میشوند ، یخش آب شود . یکی از بسته های ماهیچه تازه خریده شده را برداشت ، خردکرد و آب کشید . خرید ها را در یخچال جا داد . برنج شست ، چند عدد گوجه فرنگی برای سس ماهیچه رنده کرد ، یکبار دیگر برای خودش چای ریخت و با بیسکوییت و عسل خورد . وقتی برنج را آبکش کرد و دم گذاشت ، ماهیچه هم آماده شد . شعله زیرش را کم کرد تا جا بیفتد . ظروف کثیف داخل سینک را هم شست و بعدش به لبه کابینت تکیه داد و دستی به پیشانی اش کشید . کمی کمر خودش را کشید و مهره هایش به ترق و تروق افتادند . ــ آفرین ... کیک هم درست کن ... از اونا که داخل شکلات میندازی ... گفتم شکلات تخته ای هم برات بگیرن ! کامران بود که با همان رکابی و شلوار در درگاه آشپزخانه ایستاده و شانه راستش را به دیوار تکیه داده بود . گرچه رنگ لباسش مشکی بود اما خیسی روی سینه اش کاملا توی ذوق میزد ! سر تا پایش عرق کرده بود ! مانا دستش را به نشانه ایست جلویش گرفت و گفت : ــ تکیه نده به دیوار . عرق داری ، لک میشه ! لبهای کامران کج شدند و روی بینی اش چین خورد : ــ اَه ....... دست هایش را در طرفین کمرش قرار داد : ــ گونی سیب زمینی هم بود در مقابل این تیپ یه تکونی به خودش میداد ! اسپندی ، صدقه ای ، چیزی ! لب و لوچه اش را کج کرد ، دست راستش را در هوا تکان داد و ادای مانا را درآورد : ــ تکیه نده لک میشه !! ... اَیایایایَ مانا دستش را به لبه کابینت گرفت و فشار داد تا عصبانیتش را کنترل کند : ــ منو بگو بخاطر آقا از خواب صبحم زدم ! کامران درحالیکه به سمت اتاقش میرفت داد زد : ــ وظیفه ات رو انجام دادی عشقم ! ............. تو کیک شکلات بندازی هـــــا ... یادت نره ... مانا نفسش را پر حـــرص بیرون داد و مشغول شد . بارها و بارها کیک پخته بود اما کمتر کامران درکنارشان بود . یادش نرفته بود روزهایی را که آرزو میکرد کامران بود و تشویقش میکرد . همزمان با گذاشتن قالب در فر ، کامران هم آمد . تی شرت سورمه ای و شلوار چهارخانه سورمه ای و سفید پوشیده بود و یک حوله کوچک درو گردنش انداخته بود . مانا با خودش فکر کرد حتی کامران هم بعد از حمام لباس می پوشد ولی او .... سرش را تکان داد تا فکر های اضافی دور شوند . یک لیوان چای ریخت و روی میز گذاشت : ــ تازه قالب رو گذاشتم تو فر ، یه نیم ساعتی طول میکشه . کامران جلوی مانا ایستاد و دستهایش را از هم باز کرد : ــ حالا که تمیز شدم میشه بغلت کنم ؟ ــ کــامران ! ــ بیا بغلِ صبحگاهی ! و مانا را آرام در آغوش گرفت. چانه اش را روی سر مانا گذاشت و بو کشید : ــ برعکس تو ، من از زن هایی که بوی پیاز و سبزی میدن و صبح کله سحر بیدار میشن خوشم میاد ! مانا انگشت اشاره اش را روی آرم پوما و یوزپلنگ در حال جهش کشید : ــ داری بهم تیکه میندازی ؟ ... به خدا من منظوری نداشتم ! کامران سر مانا را بوسید و با حسرتی که فقط خودش میدانست از کجا نشات میگیرد ، گفت : ــ عیـــن حقیقت رو گفتم ! فقط یکی مثل من میتونه بفهمه ... ! با دو انگشت بینی مانا را گرفت و با خنده گفت : ــ همینجا قول شرف میدم که اگه یه روزی بوی ماهی گندیده و شلغم پخته هم بدی ، بازم دوستت داشته باشم * کامران تکه ای از کیک را برداشت و گاز کوچکی به آن زد . مانا دوباره دو لیوان چای ریخت و جلوی کامران گذاشت و میخواست برود که کامران پرسید : ــ کجا ؟ ــ برم یه کمی یادداشت هامو سرو سامون بدم . کامران صندلی روبروی خودش را نشان داد و گفت : ــ بشین یه کمی حرف بزنیم . مانا صندلی را عقب کشید و نشست : ــ خب ؟ ــ دیروز دانشگاه چیکارا کردی ؟ مانا ابروی راستش را بالا انداخت و پرسید : ــ یعنی نمی دونی ؟ کامران تکه دیگری از کیک را به دهان گذاشت و پرسید : ــ ترم چهار یادته ؟ استاد طرحتون مژدهی بود . ــ آره . چطور مگه ؟ ــ یادته روز تحویل پروژه لیز خوردی و ماکتی که یه هفته سرش کار کرده بودی نابود شد ؟ اصلا امکان داشت یادش برود ؟ حرصی که هنوز از بابت آن اتفاق در دلش بود با پوفی بیرون داد و گفت : ــ آره ... منظور ؟ ــ میدونی چطور خوردی زمین ؟ ــ کامران ... آخه این سوال ها چیه که می پرسی ؟ کامران در حالیکه با دو انگشت شست و اشاره لیوان را دور خودش می چرخاند و صروتش کاملا خونسرد بود ، گفت : ــ یه همکلاسی داشتی به نام صفاری ... سر امتحان استاتیک ازت تقلب خواست و تو ندادی ! مانا بی حوصله گفت : ــ خــُب ؟! ــ روز تحویل پروژه ، درست قبل اینکه نوبت کار تو بشه ، یه برگ پلاستیک فریزر بزرگ رو یه متری در سالن میذاره . به محض اینکه پات رو میذاری روش ، تعادلت بهم میخوره و میخوری زمین ! وقتی همکلاسی هات میان سراغت ، اون میاد و پلاستیک رو بی سرو صدا میذاره تو جیبش . حلقه انگشتان مانا دور لیوان سفت و سفت تر شد . زیر لب غرید : ــ پست فطرت عوضی ! کامران انگشتش را دور لبه لیوان حرکت داد و گفت : ــ من بهتر از خودت میدونم چه اتفاق هایی برات میفته ... اما دوست دارم از زبون خودت بشنوم . اگر قرار بود با گزارش های افرادم زندگی کنم ، الان تو روبروی من ننشسته بودی ! تمام سعیم رو کردم که موقع کار ، احساساتم رو کنترل کنم و همونچیزی باشم که باید باشم . وگرنه همون موقع می رفتم و به حساب اون بی شرف میرسیدم ! مانا اما هنوز فکرش پیش ماکت نازنینش بود : ــ من واسش یه هفته خون دل خوردم ! تمام گردن و کتف و ستون فقراتم داغون شد ! کم کم صدایش بغض آلود شد : ــ تازه چقدر منت اون مژدهی عقده ای رو کشیدم که نمره ماکت رو کم نکنه و یه هفته وقت بده ! چشمهایش را به کامران دوخت و طلبکارانه گفت : ــ چرا حقش رو نذاشتی کف دستش ؟ ...... اصلا چرا به خودم نگفتی برم آبروش رو ببرم مردیکه الدنگ رو... کامران لبخند کمرنگی زد : ــ در عوضش سه روز با هم کار کردیم و درست شد ! مانا زیر لب «خود خواه »- ی گفت و سرش را برگرداند . لبخند کامران پررنگ تر شد . مانا همه چیز را دریافت کرده بود غیر از اصل قضیه ! ــ حالا بگو ببینم دیروز دانشگاه چه خبر بود ؟ مانا یه قلپ از چایش را خورد و بی میل جواب داد : ــ هیچی ... استاد حقانی یه اشکلاتی روی طرح سه بعدی گرفت ... یه جاهایی از رساله هم مشکل ادبی داره . باید فهرست و پاورقی بنویسم . طرح هارو اصلاح کنم و اگر اوکی شد ماکت رو بسازم . اواخر اردیبهشت دفاع دارم . ــ اون دوستت چی ؟ ــ کدوم دوستم ؟ در اینجور وقت ها کامران واقعا به این نتیجه میرسید که مانا چند درصدی بالا و پایین دارد ! ــ ماندانا کبیری ... فرزند طهماسب ... شماره شناسنامه 721 صادره از تهران مانا سرش را روی میز گذاشت و گفت : ــ یادم نیــــار ... ــ چی میگفت ؟ ــ گفتم همشو ! مرخصی گرفته بود بابت مشکل خانوادگی ... الانم خورده به یکی از این استادهای جدید الورود و صفرکیلومتر که فوق العاده آرمان گرا هستن . این بدبخت ها هم مثل چی موندن تو گِل ! ــ ماندانا چطور دختریه ؟ مانا شق و رق نشست : ــ این یکیو دیگه مطمئنا اون سجاد سیدی کاملا گذاشته کف دستت ! کامران خونسردانه گفت : ــ اون وظیفشو خوب بلده ... نظر تورو پرسیدم ... ــ دختر خوبیه ... خوشگل .. باسواد ... ورزشکار .. ــ علاقه اش به درس چطوره ؟ مانا کاملا بی ربط به سوال کامران پرسید : ــ این یارو سیدی اگه وظیفشو خوب بلده چرا جلوی اون صفاری بی پدر و مــ ... استغفرالله ... ببین دارم چی میگم ؟! ــ فرق اون با تو دقیقا در همینجاست ! اون میدونه کی دهنشو باز کنه و کجا ها وارد عمل بشه ! ــ دست شما درد نکنه .... یعنی من نمیدونم ! ــ فکر میکنی میدونی تربچه ؟ ــ حتما باید جلوش پرپر میزدم تا آقا به خودشون یه حرکتی بدن ؟ در دلش دوباره نالید «ماکت خوشـــگلم ...........» کامران با حالتی کاملا جدی گفت : ــ استرس و فشار عصبی که محافظ های تو تحمل میکنن چند برابره !!! همه جای دنیا محافظ هارو به کت و شلوار و جلیقه ضد گلوله و گوشی و اسلحه میشناسن ! این چیزهایی که گفتم رو تا حالا تو اطرافیانت دیدی ؟ مانا یادش آمد دیشب برای اولین بار یک کلت درد دست حاج بابا دیده بود ! کامران ادامه داد : ــ اونها باید درست مثل افراد عادی باشن ... جلب توجه نکنن و توجهات رو به سمت تو نکشونن ! هر لحظه احتمال بدن که تو دچار حمله بشی ! هر لحظه باید آماده باشن . مثل دروازه بانی که منتظر جهش برای گرفتن پنالتیه ! حرکت بکنن یا نه ؟ خودشون رو نشون بدن یا نه ؟ فقط یک لحظه فکر بکن یه رانندگی ساده تو ، چه فشاری رو به اونها وارد میکنه ؟! یا وقتی که وارد یه جای زنانه میشی اون بیچاره ها تو چه وضعیتی قرار میگیرن ! مانا یادش آمد که سامان به او اجازه یک لحظه تنها ماندن نمیداد ! یادش آمد که چقدر التماس کرده بود و سامان حتی ذره ای از موضع خودش کوتاه نیامده بود ! کامران پس از چند ثانیه مکث ، ادامه داد : ــ نباید از محافظ هات انتظار معجزه داشته باشی ! اونها خدمتکار نیستن ! مطمئنا سجاد سیدی وقتی نقشه اون پسره رو فهمید ، بیشتر از خودِ تو عصبانی شده ! اما اینطور صلاح دیده که بذاره همه چیز طبیعی باشه ! مانا خودش را مظلوم کرد : ــ الان داری دعوا میکنی ؟ کامران حالت جدی خودش را حفظ کرد : ــ این دعوا نیست ! یک صحبت جدیه و انتظار دارم که تو هم منطقی با قضیه برخورد کنی . مانا خودش را در جایش جمع کرد . حالت جدی و توبیخ گر کامران کمی ترسناک بود ! آرام گفت : ــ من که کاره ای نیستم این وسط ! ــ تا وقتی نمیدونستی ، آره ... ولی الان میتونی به ما کمک کنی ! مانا با چشمش حرکات صورت کامران را زیر نظر داشت و امیدوار بود هرچه زودتر از این لاک جدیت خارج شود ! ــ چطوری کمک کنم ؟ کامران دستش را درون جیب شلوارش فرو برد . آرنجش را روی میز گذاشت و دستبندی را به سمت مانا گرفت : ــ اینو بنداز دستت ! مانا نگاهش را از روی دستبند گرفت و به کامران نگاه کرد تا ببیند جدیست یا باز وارد فاز شوخی شده ؟! اما صورت کامران کاملا جدی و منتظر بود ! مانا دوباره به دستبند نگاه کرد . یک پلاک استیل تقریبا پهن و دسته چرمی ! ــ بگیرش دیگه ! مانا با احتیاط دستبند را گرفت : ــ الان این چطوری کمک میکنه ؟ کامران دوباره دستش را دور لیوان چای حلقه کرد : ــ اینو جوری بنداز دستت که پلاکش بیفته روی نبضت ! اینجوری وضعیتت به طور خودکار به محافظ ها گزارش داده میشه و اونها میتونن بهتر تصمیم بگیرن . ــ همیشه باید دستم باشه ؟ ــ ترجیحا آره ... برای راحتی خودت ، جاهایی که اعضای درجه یک هستن میتونی نبندیش ! ــ این خراب نمیشه ؟ آب نمیره توش ؟ ــ نه ! ضد آبه و تا حرارت 200 درجه رو تحمل میکنه . مانا در دلش گفت «چه فکر همه جارو هم کردن !» کاملا بی میل دستبند را وارسی کرد ! احساس بدی نسبت به آن داشت ! همینجوری هم خوشش نمی آمد تحت نظر باشد چه برسد به آنکه یک جاسوس دیگر هم به بدنش چسبیده باشد و ریز حرکاتش را گزارش بدهد ! ............ اما بالاخره او هم باید یک حرکتی میکرد ! باید کمک میکرد ! ... بایـــد ....... ــ چیه؟ چرا لب و لوچه ات رو جمع کردی ؟ مانا به کامران نگاه کرد و بعد دوباره به دستبند خیره شد . نمیخواست بگوید راضی به بستنش نیست ! نیم خیز شد و در عوض گفت : ــ من برم کارهام رو جمع و جور کنم . ــ یه چیز دیگه هم هست مانا دوباره در جایش نشست ــ میشنوم ــ فردا مارال میاد .... با پدر و مادرش ــ باید بریم فرودگاه ؟ ــ نه ! می ترسم پرواز براش خوب نباشه . یکی از بچه های پزشک رو فرستادم به عنوان راننده تا بیارتشون . آماده باش عصری بریم یه چیزایی بخریم . ــ باشه ... برم حالا ؟ ــ برو مانا دستبند به دست به طرف اتاقش راه افتاد ... کامران چه گفته بود ؟ ........ یکی از بچه های پزشک ؟ ......... دستبند را کشید تا پلاکش از روی نبض فاصله بگیرد . او هم پزشک بود ؟.... با خودش فکر کرد چند وقت است او را ندیده ؟ بیش از دو ماه گذشته بود ... تهِ دلش احساس دلتنگی عجیبی او را قلقلک میداد
__________________
اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه ی چوب ، مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد. . ضـــــربان ... شاید ...
|
|
|
|
![]() |
| به اشتراک بگذارید |
| برچسب ها |
| mirage, |, بازنشسته, جلد, دوم, سمفونی, سکوت |
| کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان) | |
| ابزارهای موضوع | |
| نحوه نمایش | |
|
|
|
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| آموزش نت خوانی | Amin_fixfox | آموزش و نوازندگی موسیقی | 30 | 08-01-2013 12:14 AM |
| سکوت درمانی در روابط زناشویی | سلطان | خانواده | 0 | 09-07-2012 05:08 PM |
| روزه سکوت | parneyan | علوم دینی | 0 | 07-04-2012 09:47 PM |
| سمفونی در اصفهان (( سمفونی حماسه )) | Pianist | آخرین اخبار دنیای موسیقی | 0 | 16-09-2011 11:50 AM |
| بزرگترین رویداد روانشناسی ایران در سکوت محض خبری؟! | bibak | علمی ، فرهنگی ، هنری | 0 | 21-05-2011 09:37 AM |
| محل لینک شما | بانک نرم افزار | به دلیل الگوریتم جدید گوگل تبادل لینک دو طرفه نداریم . |